رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 175

 

 

 

بهمدیگه خیره بدون اینکه حرفی بزنن.

حتی من و یاسر هم ساکت بودیم.

دست به سینه تکیه ام رو داده بودم به دیوار و حین تماشا کردنشون به این فکر میکردم که چیشد که بعد از اینهمه مدت تصمیم گرفت بیاد اینجا درحالی که خودش مارو از عمارت انداخته بود بیرون!

شاید اومده بود که به زعم خودش یه فرصت دیگه بهمون بده.

که باز برگردیم به عمارت و روز از نو روزی از نو…

 

بعد از یه سکوت طولانی، با جمله ی کوتاه و مختصرش همه مون رو به تعجب انداخت:

 

 

-برگرد خونه!

 

 

 

-برگردم !؟

 

 

این رو مامان پرسید و بابا هم‌جواب داد:

 

 

-آره…برگرد

 

 

 

مامان لبخند تلخی زد و خونسرد اما دلخور گفت:

 

 

-من برنمیگردم یه اون عمارت منوچهر! بر نمیگردم جایی که خودم حتی آخرین نفری که واسه کارهام تصمیم میگیرم هم نیستم.مثل پسرم…

اون عمارت رئیس داره اون هم نه یکی و دوتا…سه تا!

واسه هر اتفاقی تو و خواهرهات بدون مشورت در موردش تصمیم گرفتین و من همیشه کنار اومدم و خدا و خود تو شاهدین که هرگز اعتراض نکردم اما در مورد یاسین…

 

 

مکث کرد.اینبار زل زد تو چشمهاش و گفت:

 

 

-نه! منوچهر! در مورد یاسر کوتاه نمیام!

اون همیشه کنارت بوده.

از وقتی بچه بوده مثل یه شاگرد همه ی کارهاتو انجام داده.

چرا بهش بها نمیدی؟

چرا اجازه نمیدی با کسی ازدواج کنه که دوستش داره نه کسی که براش مثل خواهر هست و بارها اینو گفته و شماها حاضر نیستین حتی واسه چندثانیه بهش فکر کنین…

 

 

-یاسین پسر ارشد منه و همه میدونن من چقدر اونو میخوام…

 

 

مامان پوزخند زنان گفت:

 

 

-چه فایده داره وقتی به خواسته های خودش اهمیت نمیدی!

 

 

بابا خیلی بی هوا گفت:

 

 

-موافقت میکنم…

 

 

هر سه بهش زل زدیم.نگاه های پرسیشمون وادارش کرد کرد جمله اش رو تا اونجا قطع نکنه ودرادامه بگه:

 

 

-با ازدواج یاسن و سوفیا موافقت میکنم!

 

 

 

ماتم برد!

با شناخت و باوری که نشبت به پدر مستبد و خشک و جدی و غد و یک دنده و مغرور خودم داشتم تقریبا مطمئن بودم محاله با ازدواج من و سوفیا مواقت بکنه اما حالا…

حالا همه چیز یه طور دیگه شده بود!

عجیب و غریب شده بود بابا.

آخه مگه میشد کوتاه بیاد و موافقت بکنه ؟

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫11 دیدگاه ها

  1. حالا هم لابد سوفی خانم هییییییی ناز و غمزه میاد برای یاسین ومیگه نه یاسین ما به درد هم نمیخوریم من تازه فهمیدم تو نمیه گمشده من نبودی من تازه با عشق اصیلم آشنا شدم دیگه نمیتونم به تو حسی داشته باشم برو به فکر زندگی خودت باش….

    1. واقعا الان میگ یاسین من تو بدرد هم نمیخوریم برو با مائده ایشش لااقل حالا ک منچهر قبول کرد بهم برسونشون

    2. چقد قر میزنی
      تو رمان و بخون چیکار داری بعدش چی میشه
      یجوری میگی انگار فردا قراره خدایی نکرده بمیری ک انقد عجله داری
      قرقرم میکنی توقع داری نویسنده زود ب زود بنویسه ب جا اینکه بهش بفهمونی ک رمانش عالیه
      اگه خوب نیس و دوس نداری چرا پس دنبالش میکنی
      ب نظرم انقد قر نزن ب خوندنت ادامه بده

      مرسی از رمان قشنگت 🤍👍🏻

        1. رمان اولم نیس ولی مث تو شعور شخصیت دارم ‌ک ببینم ته رمان چی میشه ن هر چی دهنم در بیاد ب نویسنده بگم
          بعدم توی گوه کی میخوره
          اسکل شفته کس

        2. دقیقاااااا🙁😂
          خوبیییی🤙🏻😂
          والا ایلا جان این نویسنده فک کنم بالای یکی دو ساله مارو گرفته ب خاطر این رمان😐😂
          بسه دیگ سروتهشو دیگ باید جمع کنه
          ب قول بچه ها الان هم حتما سوفی میخواد عن بازی در بیارهه😒😂

  2. نویسنده جان وات د فاز🤷🏼‍♂️
    خدایی چی مصرف میکنی😑
    هیچکدوم از شخصیتای رمان مضخرفت تعادل شخصیت نعرن😶

  3. حس عجیبی دارم این منوچهرخان به قول معروف یک کاسه ای زیره نیم کاسش خودشووخواهراش حتمن یک نقشه ای کشیدن 🤔🔍

  4. آقا جان مادراتون بیخیال شین بذارین ببینیم چه گلی میریزه ب سرمون…من دیگه خسته شدم بس ک اومدم سه خط خوندم رفتم…بذارین بنویسه تموم کنه کلکشو بگنه…ادمین گل گلاب..جون خواننده های سایت بعد این ، رمان هتل شیرازو پارت گذاری کن….اونم همینجا،نه تو تلگرام..باسپاس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *