رمان چشم مرواریدی پارت ۵۴

چیزی نگفتم که گفت : کارن نگران نباش میفهمیم کی بود

باشه عشقم رسیدیم‌ ، مراقب خودت باش رسیدی پیام بده

دایان : چشم تو هم مراقب باش این چند روز بهتره با جان بری و بیای البته خودم بهترم اره ولش کن به خودم بگو میام دنبالت

باشه کاری داشتم بهت میگم

دایان رفت و منم زنگ زدم و رفتم تو

بابا : چه کار خوبی کردی اینجوری خیالمون راحت تره

مامان در حالی که با خنده نگاهم میکرد گفت  : اره برو لباساتو توی اتاقت عوض کن بیا

میدونستم چرا میخنده اروم گفتم : من که میدونم به چی میخندی خوشگله اما اونجور که فکر میکنی نیست

مامان با خنده گفت : بله بله شما درست میگی

خندیدم و سری تکون دادم

رفتم طبقه بالا که توجهم به صدای دنیل که انگلیسی حرف میزد جلب شد

دنیل : اوکی عشقم مراقب خودت باش

یهویی پریدم توی اتاق که تلفنش افتاد از دستش

دنیل : عه تو کی اومدی؟ این اتاق در نداره؟

به به نرسیده رل زدی ؟ چشمم روشن

دنیل : کی گفته ؟

باشه ، باشه ، تو رل بزنی خوبه برای ما جیزه ؟

دنیل : چقدم که تو گوش میدی

چقدم که میزاری ادم راحت باشه

دنیل : ارهههه خیلی بد موقع اومدم اشپزخونه

دیدی که آش نمیدادن

به موبایلش اشاره کردم و گفتم : اینارو ولش راجب خودت بگو

خندید و گفت : خیلی فوضولیا!

اسمش چیه ؟ خوشگله ؟

دنیل : اوهوم چیکار اسمش داری؟

ایشششش پدرادمو در میاری دو کلمه بگی

دنیل خندید و گفت : رُزا

عکسشو داری ؟

دنیل : نه

دروغ میگی ؟!

دنیل : نه بابا چه دروغی تازه اشنا شدیم

باشه من برم لباسمو عوض کنم

دنیل : راستی کارن به کسی شک نداری که ممکن بود جعبه بفرسته ؟

نه

دنیل : باشه حواستو جمع کن جایی میخواستی بری به من بگو

اروم گفتم : قولشو قبلا دادم

دنیل : چی ؟

هیچی

اینو گفتم و رفتم بیرون

لباسمو عوض کردم و رفتم پایین پیش مامان اینا بعد از مدتی که با هم حرف زدیم  همگی رفتیم بخوابیم .

روزای بعد خیلی اروم گذشت برگشتیم خونه خودمون دیانا پیشم بود خیالم راحت بود دانشگاه و اکادمی هم بعضی اوقات جان یا دایان میبردنم هر از گاهی هم به مامان اینا سر میزدم یا اونا میومدن توی این مدت هیچ خبری از صاحب مرموز جعبه نبود هر چند که بابا مشغول پیگیری بود اما چیزی پیدا نکرده بود قرار بود عصر بریم خونه خاله دلبر اینا

دیانا مطمعنی نمیای؟

دیانا : اره برو دو تا رنگ قشنگ بگیر و بیا

باشه . جان دیگه نمیگم بیاد یه لاک میخوام بخرم

دیانا : باشه مزاقب باش فقط زود بیا تا راه بیوفتیم . وای کارن به نظرم حتما یه رژ قرمز بگیر به لباست بیاد

اوهوم راست میگی

حسابی به خودم رسیده بودم ارایش ناز عروسکی و پیراهن شیک قرمز و مشکی پوشیدم

فقط یه چیزی کم داشت سر خیابونمون لوازم ارایشی خوبی بود پیاده رفتم و چیزایی که میخواستم خریدم داشتم برمیگشتم

که مرسدس بنز شاسی بلند مشکی جلوم ایستاد شیشه ها دودی بود و داخل ماشین مشخص نبود ترسیدم و سرعتمو تند کردم که جلوم پیچید در ماشین باز شد و دو تا مرد هیکلی که مثل بادیگارد ها لباس پوشیده بودن و هندسفری توی گوششون بود پیاده شدن یکیشون گفت : خانم ما قصد هیچ گونه اسیبی به شما نداریم خواهش میکنم سوارشید اقا منتظر هستن

پوزخندی زدم و گفتم : شرمنده بگین منتظر نباشن

اون یکی دستمو گرفت و به زور سعی کرد هولم بده توی ماشین طبق چیزایی که یاد گرفته بودم دستشو پیچوندم و کوبوندمش زمین با تعجب بهم نگاه کردن

یهو صدای دست زدن از توی ماشین اومد صدای  مردی اومد که گفت : خوشم اومد دختر ، پسرا این طرز برخورد با یه خانوم محترمه؟

بعدش به فارسی گفت : سوارشو کارن خواهش میکنم جنجال درست نکن

چهرشو نمیدیدم فقط صداشو میشنیدم

شما ؟! اسم منو از کجا میدونین ؟ ایرانی هستین ؟

مرد : سوار شو بهت همچیو میگم

نمیتونم نگرانم میشن چجوری انتظار دارید اعتماد کنم؟

مرد : سوار شو خبر میفرستم به منوچهر

با شنیدن اسم بابا تعجب کردم بادیگارده دستشو گذاشت پشتم و هدایتم کرد توی ماشین نمیخواستم سوار شم اما وقتی اسم بابارو هم گفت نرم شدم بادیگارده هم از فرصت استفاده کرد و فرستادم تو و در بست وقتی نشستم در ها قفل شد با استرس رو به رومو نگاه کردم چیزی که رو به روم میدیدم باور نمیکردم

درست انگار داشتم توی اینه نگاه میکردم مرد میانسالی با موهای جوگندمی که انگار از روی من کپی گرفته بودن با لبخندی داشت نگاهم میکرد چند بار پلک زدم که با خنده گفت : خیلی شبیهیم نه؟ ببخشید که اینجوری اشنا شدیم

شما کی هستین ؟

پیرمرد : فکر کردم بشناسیم گفته بودم به زودی همو میبینیم

شما همونی هستین که جعبه رو برای من فرستاد ؟

پیرمرد : بله من بودم …….

2.8/5 - (6 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
6 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐢𝐭𝐲 🌪🌬
1 ماه قبل

عالی بود💛🌼

𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐢𝐭𝐲 🌪🌬
1 ماه قبل

عزیزم کی پارت بعد رو میزاری خیلی به رمانت علاقه دارم

آخرین ویرایش 1 ماه قبل توسط 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐢𝐭𝐲 🌪🌬
𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐢𝐭𝐲 🌪🌬
1 ماه قبل

گلممم هزار بار چک کردم سایت رو چرا نمیذاری؟

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x