رمان کینه کش پارت ۱۵

 

 

شهربانو خانم را ندید اما شهلا در حال تدارک دیدن صبحانه بود.

 

آرام گفت:

_صبح بخیر.

 

شهلا با لبخند جوابش را داد:

_صبح توئم بخیر مهرو خانوم…شال و کلاه کردی!!

_بله…دیگه با اجازتون مرخص بشم.

 

شهربانو از اتاقش که در طبقه‌ی پایین بود، خارج شد:

_کجا بری مادر!؟

_باید برم خونه…حسابی به شما هم زحمت دادم.

_چه زحمتی؟! توئم مثل کرشمه میمونی برام…بمون صبحانه بخور…اصلا حالا بری کجا!؟ همین جا پیش ما هستی دیگه.

 

مهرو که نمی‌خواست زیاد وارد جزئیات شود، گفت:

_نه دیگه…مشکلم حل شده خداروشکر…باید برم.

 

شهلا و شهربانو اصراری نکردند و او را تا دم در بدرقه کردند.

 

مهرو_بازم ببخشید مزاحم‌تون شدم….ممنونم ازتون…امیدوارم بتونم این لطف‌تون رو جبران کنم.

شهلا_مراحمی عزیزم.

شهربانو_جبران لازم نیست گل دختر…بازم به ما سر بزن…خوشحال می‌شیم‌.

مهرو_حتماً.

 

خداحافظی کرد و سمت خیابان رفت.

 

از اینجا تا خانه خودشان راه زیادی بود پس تاکسی گرفت و حین سوار شدن با آرش تماس برقرار کرد.

 

پس از دو بوق جواب داد:

_جانم!!

 

دخترک آب دهانش را فرو داد:

_سلام آقا آرش خوبین!؟

_ممنونم…تو چطوری!؟ مشکلی پیش اومده!؟

_نه نه فقط من زنگ زدم ازتون تشکر کنم…مادرم برگشته دارم میرم خونه‌ی خودمون.

 

 

 

دست آرش روی قفسه‌ی داروها ثابت ماند:

_داری میری خونه!؟ خب…مراقب باش…یه موقع شروین اونجا نباشه!؟

_نه…یعنی نمیدونم…دیگه مادرم اومده خیالم راحته.

 

آرش نمی‌دانست تنها امید و دلخوشیِ مهرو، مادرش بود….کوتاه آمد و گفت:

_باشه…مراقب خودت باش…اگه مشکلی پیش اومد روی کمک من حساب باز کن.

 

مهرو ته دلش از این حمایت لرزید…حمایتی مردانه که تا کنون ندیده بود:

_حتما‌ً.‌‌…خدانگهدار.

 

آرش تماس را قطع کرد و به کار اش ادامه داد.

 

مهرو کرایه را حساب کرد و کلید انداخت تا وارد شود.

صدای فریاد های مادرش را می توانست به خوبی تشخیص دهد.

 

لرزان جلو رفت و خدا را شکر کرد که به جز پدر و مادرش کسی در خانه نبود.

سوی افسون پرواز کرد و خودش را در آغوش مادرش جا داد.

 

ناخودآگاه با یادآوری آن همه زجری که دیشب کشیده بود، بغضش پر صدا ترکید.

 

بابک تشر زد:

_جمع کنید کاسه کوزه تون رو…این اوشین بازیا چیه درمیارین!؟

 

مهرو رو به او چرخید و این بار بی پروا داد زد:

_تو چطور پدری هستی!؟ هان؟؟ دیشب که با اون بیشرف مست کردی به این فکر نکردی که دخترت توی اتاق بغلیه!؟

 

بابک_چی چی داری زر میزنی!؟ مست کردن کجا بود؟؟ شروین که بعد از شام رفت…تو بگو ببینم دیشب خونه‌ی کدوم بی پدری بودی!؟

 

 

از فرط حیرت دهان مهرو باز ماند…پدرش در روز روشن دروغ می گفت.

 

نا باور لب زد:

_چی میگی بابا!! دیشب تو مست کردی افتادی گوشه سرویس توی حیاط…شروینم اومد تو اتاق من و می خواست…می خواست بهم دست درازی کنه.

 

بابک که از مستی دیشب چیزی به یاد نمی آورد، عصبی شد و به سوی مهرو یورش برد.

 

افسون مقابل دخترش ایستاد و یقه‌ی بابک را گرفت:

_گفته بودم یک بار دیگه پای اون بی همه چیز به زندگی‌مون باز شه من میدونم و تو….گفتم و تو اهمیت ندادی….غیرت و شرفت کجا رفت بابک!؟ پا شدی یه غریبه آوردی تو خونمون و تا خرخره مشروب خوردی!؟ به فکر آبروی دخترمون نبودی، به فکر آبروی خودتم نبودی!؟

 

بابک به عقب هلش داد:

_ببند دهنت‌و….این سلیطه داره چرت میگه…معلوم نیست دیشب پیچوند کجا رفت حالا اومده این داستان‌و سر هم کرده….قبل از اینکه من برم توی دستشویی، دیدم که شروین از خونه زد بیرون.

 

مهرو_خب بعدش برگشت…تو مست بودی بابا!! من اون همه جیغ زدم…صدات زدم….حتی اومدم توی سرویس ولی بهم گفتی ولم کن میخوام بخوابم….منم ترسیدم….شروین داشت اذیتم می‌کرد…از خونه زدم بیرون.

 

بابک_گ*وه خوردی اون وقت شب از خونه زدی بیرون…شروینی در کار نبود افسون….مهرو داره اراجیف میگه.

 

مهرو از حرص می لرزید و فشارش رو به افتادن بود.

 

 

 

افسون مشتی به سینه‌ی بابک کوبید:

_خاک بر سرت کنم‌….واسه اینکه اون عوضی به دخترت نزدیک شد غیرتی نمی‌شی ولی واسه بیرون رفتنش غیرت به خرج میدی!؟ تف به غیرت و شرفت….خاک تو سر من که زن تو شدم و خودم و بچم‌و بدبخت کردم.

 

بابک_نامه‌ی فدایت شوم برات نوشتم!؟ می‌خواستی زنم نشی!! من از اول همین بودم…مشروب می‌خوردم‌…مواد می‌زدم‌….سیگارم می کشیدم….به جای ازدواج با من می رفتی با همون خواستگارای مایه دارت ازد…

 

دهان بابک را گرفت و غرید:

_خفه شو….فقط خفه شو بابک!! به جون دخترم دارم قسم می‌خورم….اگر یک بار دیگه پای این بی پدر به زندگی مون باز شه….

 

بابک عقب راند اش و عربده کشید:

_چیکار می‌کنی؟! هان؟؟ حالا تو و دخترت خوب گوش کنید ببینید من چی میگم…بالا برین…پایین بیاین…مهرو باید زن شروین شه….من بهش بدهی دارم ۱۰۰ میلیون…یا باید پول نزولی که پیشش کردم رو جور کنین یا سر همین ماه، مهرو پای سفره عقدش میشینه.

 

دخترک با شنیدن این سخنان، وا رفت و روی مبل افتاد.

 

صد میلیون شاید پول کمی بود اما برای آنها زیاد بود….برای آنها که پدری معتاد و دائم الخمر داشتند خیلی زیاد بود.

 

شاید اگر خانه و تعمیرگاه پدرش را فاکتور می‌گرفت، کل پس انداز زندگی شان به پنجاه میلیون هم نمی رسید.

 

فکر ازدواجش با شروین، مو را به تن خودش و افسون سیخ کرد.

 

چرا او باید تقاص پول نزول کردن پدرش را پس می‌داد!؟

به او چه ارتباطی داشت!؟

 

 

دخترک به سختی ایستاد:

_من زن شروین نمیشم….بدهی داری بهش!؟ خودت باید پس بدی….بخوای اجبارم کنی…خودم‌و می‌کُشم…بمیرم بهتر از اینه که زن یه حیوون شم.

 

بابک با اخم نگاهش کرد و دهان باز کرد اما افسون مانع حرف زدنش شد:

_حق با دخترمه…‌بدهی داری!؟ چشمت کور، دندت هم نرم خودت تسویه میکنی…خودم که بدبخت شدم اما اجازه نمیدم دخترم مثل من شه.

 

بابک_زهی خیال باطل….جفت تون هیچ غلطی نمی‌تونید بکنید…سرپرست‌تون منم….منم میگم دخترم باید زنِ کی بشه….چند وقت دیگه که کارای شروین جمع و جور شه میاد خواستگاری…کمتر از دو هفته‌ی دیگه.

 

مهرو ناباور سر تکان داد:

_من اجازه نمیدم….نمیزارم….میمیرم اما تن به این خفت نمیدم.

 

افسون از چیزی که دخترش می گفت، می ترسید…دخترش تمام دار و ندار اش بود…اگر خودکشی می کرد، حتما افسون میمرد.

 

مهرو به اتاقش پناه برد و دیگر اشکی برای ریختن نداشت…

روی تخت نشست و تصمیم گرفت این بار به جای ناله و زاری، فکری به حال خودش و آینده اش بکند.

 

افسون هنوز با بابک مشاجره می کرد و مهرو به خاطر گرسنگی در حال ضعف رفتن بود.

دیشب که چیزی نخورد…امروز هم فقط حرص خورد.

 

از این تنش ها متنفر بود.

خدا کجا رفته بود که ظلم کردن پدرش را می دید و سکوت می کرد؟!

 

 

شب هنگام بود که آرش از داروخانه بیرون زد تا به خانه برگردد.

خسته و بی حال سوار خودرو شد اما با یادآوری مهرو، ترجیح داد با او تماس بگیرد.

 

ناگهان مردد ماند و به خودش نهیب زد 《به تو چه ربطی داره آرش؟؟》

اما باز هم نتوانست آرام بگیرد و دروغ چرا!؟ نگران دخترک زیبا رویی شده بود که دیشب نزد خودش پناه آورد.

 

چون احتمال میداد مهرو خانه باشد یک پیامک برای او فرستاد تا اگر مشکلی نبود تماس بگیرد.

پیامک 《مشکلی نیست》 را که دریافت کرد، بر آیکون تماس ضربه ای زد و روی اسپیکر گذاشت.

 

خیلی دمق بود اما نمی‌دانست چرا دلش صحبت کردن با آرش را می خواست.

 

آرش که صدای بی جان دختر را شنید، پس از احوالپرسی گفت:

_مهرو من و تو الان دوتا دوستیم دیگه درسته!؟

_درسته.

 

_پس هر مشکلی هست بگو…شاید بتونم کمکت کنم.

_راستش من تا حالا دوستی نداشتم…اما الان واقعاً خوشحالم که یه دوستِ حامی مثل تو دارم.

 

لبخند بر لبان مرد نشست.

او تا کنون دوستی نداشت و از اینکه دوست خوبی همچون آرش پیدا کرده است، خوشحال بود.

 

آرش_با پدرت دعوات شد درسته؟!

 

مهرو جمع صدا زدن آرش را کنار‌ گذاشت و رسماً با او صمیمی شد:

_آره…خیلی حالم بده. میدونی چی شنیدم!؟

 

آرش در حین رانندگی سکوت کرده بود تا دخترک خودش را خالی کند.

3.3/5 - (6 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x