رمان کینه کش پارت ۴

 

 

 

آذرخش در زورخانه گذر زمان را حس نمی کرد و سالها بود که عاشق این مکان و این ورزش شده بود.

 

به احترام بزرگان تا هنگام دعا کردن ساکت ماندند و با کیسان حرفی نزد.

 

هنگامی از زورخانه خارج شدند، که ساعت یازده شب را نشان میداد.

 

میان راه کیسان گفت:

_حاجی میگه آخر ماه گل ریزونه…من که احتمالا واسه پروژه عکاسیم کیش باشم…تو میتونی بیای!؟

 

آذرخش برنامه هایش را در ذهن مرور کرد و شانه ای بالا پراند:

_نمیدونم اگه سرم خلوت باشه میرم حتما…اگر هم کار داشتم، پول میدم به حاجی که از طرفم بزاره.

 

کیسان سری تکان داد و لحظه ای بعد پس از خداحافظی از ماشینش پیاده شد.

 

آذرخش نیز سمت خانه خودش حرکت کرد.

آرش در تاریکی مقابل تی وی لم داده بود و بطری ویسکی درون مشتش بود.

 

آذرخش عصبی از اینکه هنوز نتوانسته بود عادت بد برادرش را ترک دهد، سمتش رفت و نچی کرد:

_باز که داری از این کوفتی میخوری!!

 

آرش با چشمان خمار نگاهش کرد:

_کِی اومدی نفهمیدم!؟

_سوالم رو جواب بده!! مگه قرار نشد دور مشروب رو یه خط قرمز بکشی!؟

 

او که کمی مست بود دستش را در هوا تکان داد:

_بیخیال داداش…نمیتونم.

 

خم شد تا بطری را از آذرخش پس بگیرد که مانع شد و غرید:

_کافیه…پاشو برو یه دوش بگیر…تمام بطری های مشروبت رو هم همین الان میزاری تو اتاق من.

 

آرش ایستاد و فریاد زد…کاری که هیچگاه در هوشیاری انجام نمی داد…آن هم با برادر بزرگترش…با آذرخش!!

 

این حرف ها و جنجال ها فقط در مستی از او سر می زدند…

 

 

گیج و منگ جلو آمد و تخت سینه‌ی آذرخش کوبید.

 

مست بود…حروف و جملات را کشیده ادا میکرد:

_مگه من بچه‌تم که واسم امر و نهی می کنی!؟ داداشِ بزرگمی…رفیقمی…هوام‌و داری…دمت گرم!! ولی دیگه داری بیش از حد محدودم می کنی…نمیخوام ادای پدر بودن واسم دربیاری و نگرانم باشی…من و تو یه عمره یتیم بزرگ شدیم…از الان به بعدم میخوام همون بچه یتیم باشم…واسه من برادری کن آذرخش…نمیخوام پدرم باشی!!

 

آذرخش تمام مدت سکوت کرد و با دست آزادش، حمایتگرانه بازویِ آرش را گرفته بود که نیافتد.

اخم کرد و تنها آرواره هایش بر یکدیگر فشرده می شدند.

 

او فقط دلش به حال برادرش می سوخت…نمی خواست اولِ جوانی درگیر مشروب شود و به آن اعتیاد پیدا کند…نمی خواست آنچه خودش کشیده بود را پاره‌ی تنش نیز بکشد.

 

اصلاً و ابداً قصد آزار دادن او را نداشت…فقط می خواست برادرش مشروب را رها کند…چیزی که خودش سالها پیش آن را رها کرده بود و آخرین بار که مست کرد را به یاد نمی آورد.

 

بدون حرف بازوی آرش را به طرف حمام کشید.

 

آرش_ولم کن…کجا میبری من‌و!؟

 

روی سکو نشاند اش و چند مشت آب به سر و روی اش پاشید که نفس آرش بند آمد:

_چیکار میکنی!؟ مگه نمیگم ولم کن!؟

_هیش…حرف نزن…فردا که مستی از سرت افتاد با هم صحبت می کنیم.

 

آرش ساکت شد و آذرخش تا اتاقش او را همراهی کرد.

سپس به آشپزخانه رفت و دمنوش زنجبیلی برایش آماده کرد تا کمی از مستی اش بپرد.

 

 

 

دمنوش را روی عسلیِ کنار تخت گذاشت:

_اینو بخور و بگیر بخواب.

 

چشمش به بطری های مشروب درون کمد آرش افتاد و خواست آنها را بردارد اما مکث کرد.

تا کِی باید مشروب را از دسترسش خارج می کرد و او دوباره جای خالی شان را پر می کرد!؟

 

هر چقدر هم که آذرخش تلاش کند، تا خود آرش حرکتی نزند، بی فایده است!!

 

نفسی گرفت و خارج شد تا به اتاق خودش برود.

لباس هایش را تعویض کرد و روی تخت افتاد.

امروز برخلاف اوقات دیگر، روز پر ماجرایی بود.

 

 

صبح زود از خواب بیدار شد و پس از دوش گرفتن مختصری آماده‌ی رفتن به گالری فرشش بود.

 

از راه پله که پایین آمد متوجه‌ی آرش شد که پشت اجاق ایستاده و سرگرم تدارک دیدن صبحانه است.

 

آرش_صبح بخیر…بیا صبحانه بزن بعد برو.

 

آذرخش ابرویی بالا پراند و پشت میز نشست:

_صبح بخیر…حالت بهتره!؟

_خوبم.

 

تابه‌ی املت را روی میز گذاشت و انگشت شَست اش را که کمی به رب آغشته شده بود، مک زد:

_میگم…داداش…

 

آذرخش لقمه را درون دهانش چپاند و چشمکی به نشانه‌ی 《چیه!؟》 زد.

 

آرش به خاطر رفتار دیشبش پشیمان بود اما برادرش مردی نبود که به او طعنه بزند و حرف هایش را در مستی بر سرش بکوباند.

 

_معذرت میخوام…دیشب باهات درست حرف نزدم…مست بودم اختیار زبونم رو نداشتم…میدونم که تو به فکرمی اما آذرخش من عادت کردم به این لعنتی…خودت میدونی چند بار خواستم رهاش کنم اما نشد.

 

 

آذرخش با حوصله گوش داد و پس از قورت دادن لقمه اش گفت:

_من اگه تَشَر میزنم واسه خودته…به خودت ضرر میزنی وگرنه سود و زیانی برای من نداره…میشه رهاش کرد…همونطور که من تونستم تو هم میتونی…

 

دمی گرفت و ادامه داد:

_ضمناً…ترجیح میدم دیگه توی این مورد دخالت نکنم تا خودت برای خودت تلاش کنی…هنوزم هوات‌و دارم…اما از قدیم گفتن سه گروه آدم حرف درست و حق می زنن…یکی دیوونه ها…دوم بچه ها…و سوم مست‌ها…دیشب حرف دلت‌و زدی…ازت هم گله ای ندارم.

 

آرش شرمنده سر پایین انداخت:

_شرمندتم….ببخش من‌و داداش…

_دشمنت شرمنده…من که تا امروز به جز این مسئله‌ی مشروب خوردنت، نه محدودت کردم نه بهت گفتم چیکار کن و چیکار نکن…بچه که نیستی!! اما یادت باشه اگه چیزی میگم فقط به خاطر خودته…چون به جز تو هیچکس‌و توی این زندگی ندارم…چون نمیخوام تو رو هم از دست بدم…الان هم خودت میدونی و بطری های مشروبت.

 

لقمه اش را روی میز انداخت و با لودگی از گردن آذرخش آویزان شد:

_دمت گرم…خیلی آقایی…به جون خودت قول میدم دیگه دور آب شنگولی‌و خط بکشم.

 

پس اش زد و گوشه‌ی لبش کج شد:

_خب…خفه ام کردی…این یه بار رو روی قولت بمون.

 

آرش رهایش نکرد و بوسه‌ی محکمی به گونه اش زد:

_چشم.

 

آذرخش چندش وار به عقب هل اش داد:

_اه ولم کن مرد گنده!!

 

خندید و بر جایش نشست.

 

****

 

 

صبح زود، مهرو در حالی خانه را ترک می کرد که پدر و مادرش خواب بودند.

به آرامی در خانه را بست و به سوی خیابان رفت.

 

خانه شان آنقدر قدیمی نبود اما نوساز و جدید هم نبود….حد متوسطی داشت.

پدرش تعمیرکار خودرو بود و مادرش خانه دار.

وضع زندگی‌شان نیز متوسط بود.

 

درسش را دو سالی میشد که تمام کرد.

دانشگاه نرفت و پس از فارغ التحصیلی به خاطر علاقه‌ای که به آشپزی داشت در یک رستوران مشغول به کار شد و امید داشت روزی بتواند سرآشپز شود.

 

امروز خوشبختانه بدون دغدغه توانسته بود به سر کارش برسد.

 

وارد رستوران که شد، خانم تارخ و همسرش آقای مخیتاریان که از ارمنی های ساکن اصفهان بودند را مشغول حرف زدن با دو نفر دید.

 

سلام کوتاهی کرد که خانم تارخ پس از پرس و جوی احوالش از او خواست به آشپزخانه برود.

 

آقای عباسی که سرآشپز غرغروی رستوران بود، پس از دیدن مهرو با حالت طلبکارانه سمتش آمد و گفت:

_کجا بودی دیروز نیومدی؟!

 

مهرو، خجل سر پایین انداخت و دستش را بندِ کیفش کرد:

_چیزه…دیروز تصادف کردم حالم خوب نبود…با خانم تارخ هماهنگ کردم که نمی تونم بیام.

 

عباسی زیر چشمی نگاهش کرد:

_خیلی خوب…لباستو بپوش برو کمک بچه ها….امروز خیلی سرمون شلوغه.

 

مهرو سری تکان داد و پس از پوشیدن روپوش، دستکش و کلاه مشغول مزه دار کردن جوجه های کبابی شد.

4.4/5 - (10 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x