رمان کینه کش پارت ۶

 

 

 

کامران سر تا پایش را از نظر گذراند و با لودگی گفت:

_در خدمتتون بودیم حالا خانومی!! چه عجله ای دارید برای رفتن!؟

 

آرش چشم غره ای رفت:

_چقدر شما بیشرف و پست شدین!! اگه ناموس خودتونم بود همینطور باهاش لاس می زدین!؟

پرهام_هووو ببند دهنت‌و!!

 

مهرداد_آرش خب میخوای مخ بزنی…بزن!! چرا پر و پاچه‌ی ما رو میگیری رفیق!؟

کامران_داداش در جریانی که اون دنیا چه بلایی سر چاپلوسا میارن!؟

 

آرش دندان بر هم سابید:

_من نه چاپلوسی کردم نه قصد دارم مخ بزنم…فقط اینو خوب یاد گرفتم با هر دختری که دورمه همونطور رفتار کنم که دلم میخواد با ناموس خودم رفتار کنن…

 

مهرداد_اوهو چه غلطا…بیا پایین بچه…سرمون درد گرفت.

آرش_واقعا متاسفم براتون…همین امثال شما هاست که باعث شدن جامعه اینقدر واسه ناموس مردم بی امنیت شه.

 

پرهام ایستاد و دستش را به سمت خروجی دراز کرد:

_هری…بزن به چاک!! شبیه باباها فقط نصیحت میکنه…اتفاقا ما هم کیف می کنیم قیافت‌و نمی بینیم…همش تقصیر این مهرداد بیشرف بود گفت زنگ بزنین آرش بیاد.

 

آرش اکنون به حرف آذرخش پی میبرد…رفقایش به راحتی او را کنار گذاشته بودند.

برادرش گفته بود هیچ رفاقتی پایدار نیست…گفته بود هیچکس برای انسان همانند خانواده نمی شود.

 

کامران_بیخیال پرهام…بشین ناهار رو بزن!!

 

آرش تنها پوزخندی زد…سری به تاسف تکان داد و از آنجا دور شد.

 

 

کاش امروز هم مثل باقیِ روزها بهانه ای می آورد و همراهی شان نمی کرد.

 

او در رفاقت پایه ترین بود اما خط قرمز هایی نیز داشت….خط قرمز هایی که همیشه رعایت شان می کرد و به همین دلیل بیشتر اوقات با رفقایش به مشکل میخورد.

 

دختر بازی یکی از همین خط قرمز هایش بود.

او متنفر بود از بازیچه قرار دادن و یا آزار جسمی و کلامی رساندن به زنان و دختران.

 

قبلِ خروج از رستوران متوجه همان دختر شد که گوشه‌ی خلوتی ایستاده بود.

 

سمتش رفت و سرفه ای مصلحتی کرد:

_خانم!؟

 

شانه های مهرو عقب پریدند و برگشت.

 

آرش با دیدن دخترک که چشمانش سرخ بودند و فین فین میکرد، حیرت زده شد.

گمان نمی کرد حرف ها و تیکه های دوستانش آنقدر بر دخترک تاثیر بگذارند که باعث شود گریه کند.

 

مهرو سوالی نگاهش کرد:

_امری داشتید!؟

_نه….نه….فقط…فقط خواستم از طرف دوستام ازتون عذرخواهی کنم‌….میدونم رفتار ناپسندی داشتن اما شما به بزرگواری خودتون ببخشین.

 

سر چرخاند و قصد داشت دور شود:

_مهم نیست آقا.

 

فرصت نکرد چیز دیگری بگوید چون دخترک رفته بود.

 

مهرو آستین اش را روی چشمان خیسش کشید و به سمت آقای جعفری که صدایش زده بود رفت.

 

آهی کشید و سرش را پایین انداخت…بخاطر استقلال مالی اش مجبور بود این چنین رفتارهایی را تحمل کند.

 

آرش نیز از رستوران خارج شد و تصمیم گرفت به فرش فروشیِ آذرخش که در همان حوالی بود سری بزند.

 

 

وارد گالری که شد، نسیم خنکی به صورتش برخورد کرد.

 

چشمش به برادرش افتاد…کنار مجموعه فرش هایی زیبا که درون قاب های بزرگ جا گرفته بودند و بلندی شان تا سقف می رسید، ایستاده و با مشتری حرف می زد.

 

روی یکی از مبل های راحتی نشست و پای اش را روی پای دیگرش انداخت.

گالریِ بزرگ و چشم نواز برادرش را یک دور از نظر گذراند و در دل آذرخش را تحسین کرد.

 

این فرش فروشی که نظیرش در اصفهان نبود، حاصلِ بیش از ده سال تلاش و عرق ریختن برادرش بود و انواع مختلفی از فرش، قالیچه، موکت، تابلو فرش اعم از سنتی، مدرن و…در آن به چشم میخورد.

 

آذرخش اکنون متوجه‌ی آرش شد….سمت کافه‌ی کوچکی که در گالری شان بود رفت و رو به کافه دار گفت:

_فرشاد دوتا موهیتو میاری واسه من و آرش!؟

_چشم آقا الان آماده می کنم.

_دمت گرم.

 

کنار آرش نشست و به مبل تکیه داد:

_چه عجب!! صفا دادید جناب ملک زاده.

 

آرش با اینکه اعصابش خراب بود اما خندید:

_من که صبح تا شب همینجا پلاسم داداش.

 

آذرخش می خواست بگوید “ارواح عمه ات” که پشیمان شد و نچی کرد.

 

یکی از کارکنان، با سینی حاوی دو لیوان بزرگ موهیتو جلو آمد.

آذرخش سینی را گرفت و تشکر کرد.

 

لیوانی به دست آرش داد:

_سرت خلوته الان!؟

_آره چطور؟!

_یکی دو ساعت بمون اینجا من باید برم یه سری اسناد و مدارک از خونه بیارم.

_باشه.

 

 

آذرخش نوشیدنی اش را که خورد، بلند شد و به خانه برگشت.

یک راست سوی اتاق کوچکی که در انتهای اتاق خواب اش بود رفت و با کلید قفل اش را باز کرد.

 

تا کنون به جز خودش و آرش هیچکس وارد این اتاق نشده بود.

این سلول کوچک پر بود از خاطرات قدیمی…

 

هر بار که به این اتاق سر میزد محالِ ممکن بود که خاطرات را مرور نکند و خودش را عذاب ندهد.

روی زانوانش نشست و از درون جعبه، قاب عکسی را بیرون کشید.

 

تصویر مادرش از پشت شیشه‌ی شکسته قاب به او دهن کجی می کرد.

دستانش دور قاب مشت شدند و بیش از پیش بر عصبانیتش افزوده شد.

 

دندان بر هم سابید و نگاهش بندِ دو چشمِ درون قاب شد…چشمانی که بی اندازه شبیه چشمان خودش بودند.

 

ناخودآگاه کودکی هایش از مقابل چشمانش گذشت….

 

همان روزهایی که در عالم کودکی دلش لک میزد خودش را برای مادرش لوس کند اما او با بی رحمیِ تمام به آذرخش و آرش اهمیتی نمیداد.

این دو پسر هیچوقت محبت مادرانه ندیده بودند.

 

قاب را بی ملاحظه درون جعبه پرت کرد و زیرلب زمزمه کرد:

_لعنت بهت!!

 

در گاو صندوق را باز کرد و اسناد مورد نظرش را بیرون کشید.

ایستاد و قبل از خروج، چشمش به قالیچه‌ی قدیمی و ارزشمندی که از پدر مرحومش برایش به جا مانده بود، خورد.

 

نفسش را آه مانند بیرون داد و راهیِ گالری شد.

4/5 - (13 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x