رمان گذشته سوخته

رمان گذشته سوخته پارت۱۰

سه هفته بعد…
(آیدین)
کلافه توی اتاق آریا از ا ین ور به اون ور می رفتم…نمی دونستم چجوری ولی توی این سه هفته خیلی اتفاقا افتاد.هفته ی اول لیوان آترین رو به آزمایشگاه
بردم و دوهفته بعد متوجه شدم که حدسم درست بوده و جواب DNA مثبته و آترین خواهر منه،
خواهری که 20 ساله گم شده و حالا پیدا شده… به خاله سارا گفتم و خاله سارا مجبورم کرد به آترین
همه ی واقعیت رو بگم، وقتی به زور یه جا گیرش اوردم و واقعیت رو بهش گفتم گیج می زد، خب
هرکی جاش بود گیج می زد و الان نزدیک به دوروز بود نه شرکت اومده بود و نه دانشگاه رفته
بود، خیلی نگرانش بودم.
درهمین حین تلفن اتاق زنگ خورد و روی اسپیکر رفت؛ صادقی بود، سلام آقا ی شمس، خانم ارجمند
همین الان اومدن و سوار آسانسور شدن.
بدو از اتاق بیرون اومدم و از پله ها بالا رفتم که د یدم بله، خانم ریلکس در حالی که چیزی رو داشت
می جوید سلانه سلانه به طرف اتاقش می رفت، به طرفش رفتم، هنوز متوجه من نشده بود…قسمت
ساعد دستش رو کشیدم و با خودم به طرف اتاقش بردم، انگار هنوز توی شک حرکت من بود که
هیچ کاری نمی کرد.
(آترین)
شروع کردم به تقلاکردن ولی زور من کجا و زور اون کجا، سه روز پیش وقتی بهم گفته بود که
خواهرشم به آیهان جریان رو گفتم و آیهان توی ا ین دوروز تحقیق کرده بود و فهمیده بود حرف
آیدین درسته.
به در اتاقم رسیدیم، درو هول داد و داخل شد، دستمو وا کرد و درو محکم بست ودرحالی که سعی
می کرد صداش رو کنترل کنه رو به صورتم غرید:معلوم هست خانم سه روزه کجا غیبش زده؟
احساس نکردی حتی یه لحظه نگرانت می شم؟! هااا؟
درحالی که حرف می زد به صورتش دقیق شدم، شاید تنها شباهتی که داشتیم موهای فرمون، رنگ
پوست سفیدمون و رنگ قهوه ای چشامون بود.
آترین:من نمی تونستم هرکس که اومد گفت من برادرتم بگم مرسی برادر که اومدی توی این سه روز
تحقیق کردم بعدم سر من داد نزن هااا…
دربالی که سعی داشت آرامششو بفه کنه شمرده شمرده گفت:امش میام دنبالت بریم پیش خاله
سارا، تفهیم شد؟
آترین:تو مگه آدرس جایی که من زندگی می کنم رو دار ی؟

آیدین:بله، مفهوم شد؟
آترین:باشه
آیدین:ساعت7ش آماده باخ ?ok
آترین:با شه…
تا ساعت ۵:۳۰شرکت بودم و بعد رفتم خونه ودروغ به عمه بهناز گفتم که تولد یکی از کارمندای
شرکته و بعد از بازجویی های عمه بهناز بالاخره قبول کرد و ساعت ۶:۴۵دقیقه دم در وایستاده بودم
که یه ماشین پرادو مشکی وارد کوچه شد، چهره ی آید ین رو تشخیص دادم، ماشین ایستاد و من سوار
شدم.
آیدین چند لحظه به ساختمون عمارت عمه بهناز نگاه کرد و وقتی من سرم رو برگردوندم که ببینم
آیدین به چی عمارت خیره شده، چیز قابل توجهی نبود و فقط یه لحظه پرده اتاق آ یلار تکون خورد.
بعد از سلام و احوال پرسی درحالی که رانندگی می کرد به چهرش خیره بودم، چشمهایی تقریبا
خمارودرشت، لبها یی مردونه، موهای خرمایی که تا پایین گوشش بودن و دماغی خوش فرم و قدبلندو
چهارشونه،ولی به نظرم از وقتی از خونه حرکت کرده بودیم ناراحت بود…
آیدین:تموم شدم هااا
آترین:چی؟
آیدین:هی چی می گم منوخوردی .
آترین:بی مزه!
آیدین:ببین مادر ما اسمش آذر بود و دوتا خواهر دیگه داشت… مامان دوقلو بود و اون قلش اسمش
آذین بود که مادر ایلیاره موکل همون پسری که اون روز باهات تصادف کرده بود، خواهر بزرگ
مامان اسمش ساراست که حق مادری به گردن من داره و اما از بابا، بابا اسمش امیدبود و یه
برادر دیگه هم داشته به اسم ایلماز که با بابا دوقلو بودن  عمو ایلماز پدر ا یلیار و شوهر خاله
آذینه و ایلیار 5 سال از ما کوچیک تره و اما از من،بنده که برادر شما باشم صاحب نصف شرکت
ساختمان سازی که با دوست یا شا ید بگم برادرم آریا شمس شریکم و ایلیار و دوستش یا وکیلش آتاش
تو شرکت باباش معاونه، تا ا ینجا اوکی شد؟
آترین:آره، فقط مامان و بابا چی شد که…

آیدین:اهان، ببین توی راه شمال تصادف کردن و ماشین آتیش گرفته و…
آترین:می دونستی تصادف عمدی بوده؟
آیدین: نه
آترین:چرا ؟امکان نداره یعنی تو نمی دونستی؟
آیدین:چرا تمام جلسات دادگاه بینتیجه بودن و ازت خواهش می کنم این بحث رو تمومش کنی .
آترین:پوف،باشه.
به در خونه ی بزرگی رسیدیم، خونه که نمی شه گفت، عمارت بزرگ؛آیدین با ریموت درو باز کرد
و در فرفورژه بزرگ مشکی کناررفت.میشه گفت یه زمین هکتاری بود که دورتادورش پر از
درختای بزرگ و گل و گیاه بود و وسطش4تاخونه که نه عمارت که هرکدوم بسیار بزرگ و تقریبا
هرکدوم دور از هم بودن و نما ی اون ها سنگ سفید بود، آیدین ماشین رو روی قسمت سنگی حیاط
حرکت داد و به داخل رفتیم و جلوی آخرین خونه از سمت راست پیاده شد یم،آ یدین درحالی که پیاده
می شد گفت:راستی آریا هم هست، به کنار ماشین آ یدین نگاه کردم یه فراری مشکی بود، پس آقا ی
شمس عشق ماشین بود.
(آیلار)
کلافه یرده رو انداختم و رو تختم نشستم، پس برادر اصلی آدینا یا بهتره بگم آترین، آ یدین بود… توی
این چندماه با آترین و آ یسودا خیلی صمیمی شده بودیم و آترین همه چیز رو بهم گفته بود و توی
دروغ امشب هم من کمکش کردم.
بلندشدم و روبه روی آیینه اتاقم ایستادم، دختری رو دیدم با موهای لخت مشکی که تا سرشونه هاش
بود، چشم ها و ابروهایی کشیده و عسلی و لب ها و دماغی خوش فرم، دستی توی موهام کشیدم و
پوزخند تلخی زدم.
من خسته ام، از ا ین که هرروز جلوی آیینه ی اتاقم نقش قوی ترین دختر دنیارو بازی کنم ولی شب
ها از زور دلتنگی هام همه رو کناری بیارم و به یک باره همه ی قوی بودنم از چشمام بریزه زمین
و تا صبح ضعیم ترین آدم روی زمین باشم.
بغضمو مثل همیشه قورت دادم و از اتاقم خارج شدم، امشب تولد یکی از دوستای آیهان بود و آیهان
خونه نبود، مامان بهناز توی حیاط روی صندلی فلزی نشسته بود و داشت چای می خورد، به طرفش رفتم و ازپشت بغلش کردم، صورتش روبه طرفم برگردوند، به نظرم صورتش از وقتی که بابا رفته
بود شکسته تر شده بود، چشمهاش که نشون می داد یه زمانی برا ی خودش غوغا می کرده، چروک
های پنجه کلاغی داشت و دور لبهاش چروک شده بود، به قول خودش ردپا ی زمان بود.
رو به روش نشستم…
مامان بهناز:آ یلار مادر دوباره که دماغت قرمزه، چندماهه انگاری خوب نیستی، نمی خوای به من
بگی چی شده؟
چی به مامان بهناز می گفتم؟کاش می تونستم بگم، همه چیز از یک ساله پیش شروع شد، زمانی که
من برای پیداکردن کار داخل هلد ینگ شدم، کاش می تونستم بگم با برادرزاده مدیرشرکت،
ارتباط برقرار کردم و وقتی فهمیدم من کی از هزاران دوست های اون هستم رابطه رو پایان دادم
و فقط به خاطر اون قرارداد کوفتی توی اون شرکتی هستم که اون نفس می کشه وگرنه باید جریمه
سنگینی رو می دادم؛پولش برام مهم نبود فقط می خواستم به خودم ثابت کنم
می تونم بدون اون سرپا بشم،  و حالادقیقا باید چی
می گفتم که اون آدم یه قل آترینه؟که حالا بعد 4ماه باهم چشم تو چشم شدیم اونم پشت پنجره، بدو و
بدون توجه به صدا زدن های مامان به داخل خونه رفتم، خودم رو داخل اتاقم پرت کردم و درو قفل
کردم.
خودم رو روی تختم انداختم و هندزفری هامو توی گوشم گذاشتم، آهنگی پلی شد:
لعنت به شب های بعد از تو به دردی که ماند از تو
به دادم نمی رسی؟ رفتی آواره شد خانه ماندم غریبانه
لعنت به بی کسی قلب من این چنین آسان نمی لرزید
عشقت اما به غم ها یش نمی ارزید، دنیا را بردی همراهت به نابودی
دنیا غم شد مگر تو چند نفر بودی؟ …
(آهنگ شبهای بعد از تو-رضا بهرام)
اشکام بالشت رو خیس کرده بودن، چشمام سنگین شد و به خواب رفتم.

(آترین)

وقتی وارد شد یم یه خانم که بسیار چهره ی مهربونی داشت و بهش می خورد 60-65سالش باشه باهام
روبوسی کرد و خودش رو خاله سارا معرفی کرد، آریا هم لطف کرد و از سرجاش بلند شد و سرش
رو تکون داد و زیرلب سلا می کرد، باخاله سارا روی مبل دونفره سلطنتی نشستیم، آید ین هم به طرف
آریا رفت و کنارش نشست.
خاله سارا دستم رو گرفت و گفت:هزار ماشاالله..چقدر تو زیبایی خاله عین مامانت خدابیامرز. .
آترین:خاله آذین نیستن؟
خاله سارا:آترین کاری به اون نداشته باش، ببین آترین؛ پدرخدابیامرزت 50درصد سهام شرکت عمو
ایلمازرو داره، سهم آید ین رو داده و برا ی دادن سهام به تو شرط گذاشته وگفته باید آترین ازدواج
کرده باشه…
(آریا)
اعصابم ناجور خورد بود، مامان گیرداده بودبرم پاریس و دختردوستش رو ببینم و بریم
خاستگاری،یعنی خودشم دختره رو ندیده بود و فقط عکسشو دیده بود.از ا ین ور هم خاله سارا راجب
مشکل آترین باهام صحبت کرده بود و دنبال آدم مورداعتمادی می گشت تا با آترین به صورت
سوری ازدواج کنه تا بتونه سهامش رو از شرکت عموش بگیره و بعدش بره دنبال زندگیش و من
مثل یک آدم فداکار خودم رو معرفی کرده بودم تاهم آترین از شر سخت گیری های عموش راجب
ازدواجش راحت بشه و هم مامان دست از سر کچل من برداره، قراربود موضوع رو با آترین مطرح
کنه که برا ی خاستگاری بریم پیش خانواده ای که بزرگش کردن و بعدبیایم ییش عموش و اعلام
حضورکنیم،حالا عاشق آید ین شدنم قوز باالقوز بود ولی من قبلش باید به خاستگاری دختر مورد
نظرمامان می رفتم و یه ایراد ی ازش می گرفتم تا بیخیالش بشه و بعد هم به خاستگاری آترین می رفتم
به هرحال برای هردوکار باید به پاریس می رفتم.
(آترین)
با بهت به پیشنهاد خاله سارا فکر می کردم، آخه یعنی چی!؟
آترین:خاله سارا مگه ارزش سهامم چقدره که می خوایم ا ین بازی مسخره رو شروع کنیم؟خاله سارا:شرکت اون قدر وسیع هست که کالاش کل خاورمیانه رو پوشش میده، بعدم تو که چیزی
رو از دست نمی دی …

2

‫4 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *