رمان گذشته سوخته

رمان گذشته سوخته پارت۱۱

توی فرودگاه نشسته بودم و منتظر بودم پرواز قطر رو اعلام کنن، دیبا دوهفته هی اصرار می کرد
که بیا اینجا ببینمت و من هم گفتم با یک تیر دونشون می زنم هم میرم برای د یدار د یبا و بهروز و هم
ماجرای خاستگاری رو می گم، قراربود سه روز دیگه آریا بیاد پاریس و خوشبختانه سه روز فرصت
داشتم.
پرواز اعلام شد و من به سوی پرواز قطر،پاریس حرکت کردم.
(سه روز بعد)
توی کت دامن یاسی رنگی که بهم می اومد روی مبل نشسته بودم و به آریا پیام داده بودم که یک
روز دیگه به مادرش بگه زنگ بزنه، اون هم مثل این که براش کاری پیش اومده بود قبول کرد،
د یبا و بهروز با نقشه منو به ا ینجا کشوندن که خاستگاری دیگه ا ی رو که پسردوست د یبا بود
بهم تحمیل کنن ولی من راجبش به هیچ کس چیزی نگفتم.
زنگ در به صدا دراومد و خدمتکار رفت در رو باز کنه… ماهم  دم در به استقبالشون رفتیم، یه
خانم با قد متوسط و زیبا که کت و شلوار کرمی پوشیده بود و بهش می خورد که هم سن دیبا باشه
وارد شد، بعد یه آقا که بهش میومد همسن بهروز باشه داخل شد چهره خانومه خیلی مهربون بود
ولی چهره مرده سرد بود، بعد یه پسر با قد تقریبا بلند وارد شد که جلو ی صورتش دست گل بزرگی
بود، وقتی دسته گل رو کنار برد تا اون رو به دست من بده با دیدن چهره های هم د یگه هنگ کردیم و
دسته گل از دستش افتاد.
بابهت بهش خیره شدم، که جلسه ی کاری داشته مارموز، اونم همین طور.
سریع به خودمون اومدیم و رفتیم نشستیم.بعد از صحبت های جهانی نوبت به اصل مطلب رسید،
پدرآریا از چهرش معلوم بود از اینجا اومدن راضی نیست؛من که خیلی راضی بودم چون د یگه
احتیاج نبود به د یبا و بهروز ماجرای خاستگاری یکی دیگه رو بگم چون فردی که به عنوان خاستگار
اومده بود رو به روم نشسته بود آریا بود ولی رفتار بهروز پدرآریا که اسمش رضا بود خوب نبود
و انگار مخالف بودن.

(آریا)

عصبانی بودم شدید؛دختره ی دروغگو که دورهمی دوستانه داشت، از کی تاحالا دورهمی دوستانه
خاستگاری به حسال میاد؟ …برای واکندن سنگ ها به اتاق آترین رفتیم، وقتی واردشدم درو پشت سرم
بستم و با عصبانیت به طرفش برگشتم و با چهره ی خونسردش مواجه شدم و گفتم:از کی تاحالا به
مراسم خاستگاری دورهمی دوستانه میگن؟ اون هم خیلی ریلکس برگشت و گفت:از وقتی که به جلسه
کاری خاستگاری می گن و لبخند دندون نمایی زد.
دوهفته بعد…
(آترین)
باهم از پله ها ی هواپیما پایین اومدیم، همون جور که پا یین می اومدیم آریا گفت:ببین تو ی شرکت
کسی نباید متوجه ازدواج ما بشه اوکی؟
با پوزخند گوشه لبم گفتم:نه که من از خدامه…
وقتی که با آریا عقد کردیم و قرارگذاشتیم بعدا عروسی بگیریم پدرش و بهروز مخالفت زیاد ی کردن
ولی نتیجه نداشت، انگار چشمای پدرآریا برق نفرت داشت و از این وصلت راضی نبود.
قراربود هفته ی آ ینده توی رستوران خودمو به عمو ایلماز و خاله آذین و ایلیار معرفی کنم، وقتی
سرمیز نشستم یه خانم که خیلی شبیه به عکسا یی بود که آی دین از مامان بهم نشون داده بود ولی
چشماش…. و یک آقا که چهرش سرد ومغرور بود و
همراهشون بودن وایلیارکه چشماخ اندازه توپ تنیس شده بود، آیدین زودتر اومده بود و من و آریا هم
باهم اومدیم .
بعد از سلام و احوال پرسی بسیارسردی که داشتیم خاله سارا هم رسید.
ایلیار:ببینم یعنی تو دخترعمو و دختر خاله ی منی؟
با لبخند جوا دادم:آره
آذین:ببین دختر خانم تا الان هرکی بودی و هرکجا که بزرگ شدی با این آزمایش DNA که نشون
میده بچه ی خواهر من ی دیگه حق ارتباط با افراد گذشته رو نداری.

آیدین:خاله آذین با تمام احترامی که برا ی شما قائلم تصمیمتون اصلا درست نیست و من ا ین اجازه رو
بهتون نمیدم .
خاله سارا:خب حالا این ماجرا رو تمومش کنین و خوشحال باشیم که آترین پیداشده .
***

(آترین-ساعت ۱۲:۳۰)

….خانم ارجمند، خانم ارجمند
سرم رو بالا آوردم و به منشی شرکت خانم سرمدی خیره شدم که داشت صدام می زد.
آترین:بله خانم سرمدی؟
سرمدی:آقای شمس گفتن برید دفترشون.
آترین:باشه
بعد از درآوردن دستکش هام به طرف اتاق آریا رفتم… پشت در اتاق آریا بودم و چندبار در زدم ولی
انگار نشنیده بود، خانم سرمدی پشت میزش نبود، یه ولش زیرلب گفتم و دروبازکردم؛ آریا رو به
پنجره ایستاده بود و داشت با تلفن حرف می زد و متوجه حضور من نشده بود.
آریا:آخه سودا جان می گی من چیکار کنم عزیزدلم… می گم به خدا گوش نمی کنه… باشه باشه حالا
گریه نکن برم فردا ببینم چی میشه !باشه؟
دستم رو دستگیره ی در سفت شده بود و احساس می کردم از درون دارم آتیش می گیرم …آریا
خواهر نداشت که بگم خواهرشه اسم مادرشم سودانبود لیلا بود، پس کی بود؟خود زورگوی
خودخواهش توی پاریس برام خط و نشون کشید که تا موقعی که باهم هستیم پر یریدن با کسی رو
نداریم… هه!هنوز متوجه حضور من نشده بود…
نمی دونم چی شد ولی احساس کردم شخصیتم داره خرد می شه،ازاتاق آریا خارج شدم، توی راه خانم
سرمدی رو دیدم که با لیوان چا ی به طرف اتاق آریا می رفت و از من پرسید :رفتید پیش آقا ی
شمس؟باپوزخند گوشه ی لبم گفتم:بله ولی ا یشون سرشون شلوغ بود متوجه ی من نشدن و از مقابل
چشم های گردشده ی سرمدی رد شدم و به طرف اتاقم رفتم.نیم ساعتی بود که مشغول بودم که لرزش گوشیمو توی جیب یونیفرمم حس کردم، گوشیم رو از جیبم
بیرون آوردم، اسم آ یدین روی اسکرین افتاده بود.
آترین:الو سلام آ یدین خوبی؟
آیدین:سلام آترین تو خوبی چه خبرا؟
آترین:هیچی سرکارم؛ کارم داشتی؟
آیدین:مگه آریا بهت نگفت؟
آترین:چی رو؟
آیدین: قراره ساعت ۱:۳۰ من و تو و ایلیار و آتاش و آریا و خاله سارا بریم رستوران.
آترین:اوکی الان می رم مرخصی می گیرم.
آیدین:خب با آریا بیا د یگه.
آترین:متاسفانه سرش شلوغه خودم میام.
آیدین:هرجورراحتی؛برات لوکیشن می فرستم،مراقب خودت باش
آترین:توهم؛خداحافظ
به طرف اتاق آقا ی تیموری رفتم حوصله ی روبه رو شدن با آریا رو فعلا نداشتم ولی چه کنم که باید
تحملش می کردم و راهی نبود…تیموری با د یدن من از جاش بلند شد.
تیموری:سلام از این ورا خانم ارجمند…
آترین:ممنون آقا ی ت یموری ببخشید مزاحمتون شدم من یک ساعتی می خواستم زودتر برم اشکالی
نداره؟
تیموری:خیر، شما بسیار نیروی خانم وقت شناسی هستین هیچ اشکالی نداره.
با لبخند داشتم از اتاق تیموری خارج می شدم که احساس کردم در کنار اتاق تیموری بسته شد فکر
کردم توهم زدم و به راهم ادامه دادم…
روبه روی آیینه ی تمام قدی وایساده بودم و به استا یلم نگاه می کردم یه پالتو صورتی چرک و نیم
بوت مشکی و شال ضخیم صورتی… سوئیچ ماشینم رو برداشتم و به سمت حیاط رفتم،آ یلار دانشگاه بود

2

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *