دسته‌بندی نشده

رمان گذشته سوخته پارت۷

نگهبان که مردی پیر با موهای سفید بود و روی اتیکت لباسش نوشته بود*صادقی*با خوشرویی
جوابم روداد:سلام دخترم روز شما هم بخیر،طبقه سوم.
بالبخند خداحافظی کردم و به سمت آسانسور رفتم.
***
نزدیک به یک ربع منتظرموندم،چیدمان طبقه عالی بود از در آسانسور که خارج می شدی با پنجره  ی
تمام قدسرتاسری روبه رو می شدی که نمای خیابان رو داشت و چیدمان صندلی به حالت c مانند
و سرامیک های مشکی بارگه های سفید ریز و در اون سمت در مشکی و درکنارش میز منشی
بود،خانم خوش برخوردی یشت میز نشسته بود که روی اتیکت لباسخ نوشته شده بود*سرمدی*
مثل این که امروز مدیرمحترم حضور نداشته و معاون حضور داشتن که درحال حاضر در جلسه
بودن.
بالاخره انتظار من به پایان می رسه و چندمرد شیک پوش از در اتاق بیرون میان…خانم سرمدی از
سرجاش بلند می شه و خداحافظی می کنه و رو به من میگه:خانم ارجمند آقای تیموری جلسشون تموم
شد می تونید تشریف ببرید داخل.با لبخند سرتکون می دم زیرلب تشکر می کنم  در می زنم و
داخل می شم.
***
مردی تقریبا قدمتوسط و لاغر با موهایی مجعد که رگه هایی سفید توش داشت که تاپایین گوشش می
رسیدن و ریش پروفسوری خودش رو رامین تیموری معاون شرکت معرفی کرد و بعد از پرسیدن
چندتاسوال فرم استخدام رو جلوم گذاشت و من با امضاکردن اون فرم آینده ی خودم رو عوض کردم.
(آیدین)
فکر کنم ششمین دستمالی بود که خاله سارا برمی داشت و اشکاشو پاک می کرد، کم کم داشت نظرم
عوض می شد کاش ماجرای رستوران و دختری که آتاش باهاش تصادف کرده بود رو که چشماش
شبیه آترین بود رو براش تعریف نمی کردم.
آیدین:خاله دیگه چرا گریه می کنی ؟ خوبه من دیگه هیچی نگم؟

خاله سارا هول شد و سریع اشکاشو پاک کرد و رو به من گفت:توروخدا آید ین به خاک مامان آذرت
قسمت میدم برو از آتاش اسم و فامیل دختره رو بپرس و راجبش تحقیق کن،فکر کن اگر یه درصد هم
آترین خواهرت باشه چی می شه؟هااا؟ بگو…
دستام رو به حالت تسلیم بالا اوردم و رو به خاله سارا گفتم:باشه خاله،باشه تسلیم…با آریا می ریم
دنبالش و راجبش تحقیق  می کنیم .تموم…باشه؟
خاله سارا درحالی که اشکاشو پاک می کرد سر تکون داد و گفت:برو غذاتو بخور آ یدین غذات یخ
کرد.
با محبت براش لبخند ی زدم و گفتم:به خدا خاله باآریا و شرکت صنعت ساز قرار داشتم وگرنه زودتر
میومدم شماخودتون خوردین؟
با محبت سری تکون داد و دوباره اشکاش شروع به باریدن کرد باهول کنارش نشستم و دستاشو
گرفتم و رو بهش گفتم:قربونت برم خاله چرا گریه می کنی؟ به خدا فردا با آریا می ری م راجب دختره
تحقیق می کنیم، نگران نباش.
خاله سارا همون جور که فین فین می کرد گفت:به خاطر این گریه نمی کنم می دونم وقتی قول می
دی پا ی حرفت هستی یاد آذر افتادم؛روزی که تو و آترین به دنیا اومدین این قدر خوشحال بود، می
گفت خدا دوتا فرشته بهم داده، آقا امید هم همین طور، رو به برادرش آقا ایلماز می کرد و می
گفت:ببین موهای فرفریشون شبیه آذین و آذره، آذینم می خندید و رو به مادرت می گفت:بچه های
توهم عین من و تو دوقلو شدن.
آقا ا یلماز می خند ید و با شوخی می گفت:پاقدم ازدواج من و آذ ینه داداش و زن داداش…
چقدر اون روزی که تو و آترین به دنیا اومدین ما سه تا خواهر باهم حرف زدیم و خندید یم…
آه پرافسوسی کشید… همیشه وقتی خاله سارا خاطرات گذشته رو می گفت انگار غرق می شد توی
اون روزا و از دور و اطرافش غافل می شد… چی شد که گذشته ی خانواده ی ما سوخته شد و چی
شد که به ا ینجا رسیدیم …

(آریا)

رامین درحالی که برگه ای رو جلوم می گذاشت گفت:وقتی تو نبودی یک نفر اومد برای استخدام و

استخدامش کردم،برگه رو امضا کن….

چشم غره ا ی براش رفتم و برگه رو برداشتم که بخوانم…

باخوندن برگه دود از کلم بلند شد… مرتیکه چی کار کرده بود!!! تو شرکتی که نیروی متخصص و

کاردانی بودن دانشجو استخدام کرده بود! تا اومدم دهن باز کنم و عربده بکشم با دیدن عکس گوشه

کاغذ که دوتا چشم گربه ا ی بود و ا ین روزا به شدت مغز رو مشغول کرده بود منصرف شدم و از

بین دندونا ی قفل شدم گفتم:آقای تیموری لطف کنید روزهایی که من نیستم کس دیگه ای رو استخدام

نکنید .

 

2

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *