رملن اردیبهشت پارت ۶۶

 

لرزشی خفیف و هیستریک عضله های صورت فراز رو سفت و منقبض کرده بود . نفس تندی کشید و به سختی گفت :

– چی شده ؟ … باز چی شده که داری این مزخرفات رو میگی ؟

آرام نیش اشک رو پشت پلک های داغش حس می کرد . ولی به قدری خشم توی دلش داشت که نمی خواست اشکی بریزه .

– فراز هیچوقت از همه کارات احساس پشیمونی کردی ؟ شده ذره ای عذاب وجدان داشته باشی به خاطر بلاهایی که سرم … سرمون آوردی ؟! فراز هیچوقت فکر کردی که جواب خدا رو چی باید بدی ؟ … و من ‌… اگه من باهات صلح کنم ، که لعنت به من … قراره بعد مرگ جواب خدا رو چی بدم ؟!

هر کلمه ای که می گفت باعث خشم بیشتر فراز می شد … هر ذره ای که بیشتر توی این بحث پیش می رفت … .

فراز دستش رو مشت کرد و با لحن تندی پاسخ داد :

– پیشنهاد میکنم حرف مفت نزنی و غذات رو بخوری تا دیرتر بمیری و دیرتر با خدا رو در رو بشی !

تیغه ی بینی آرام از بغض تیر کشید … حلقه ی کمرنگی از اشک توی چشم های درشتش رقصید . فراز خیره به چشمهای او بود … و داشت کم می آورد زیر اون نگاه سرزنشگر و زیبا … .

صدای زنگ موبایلش از توی سالن بلند شد … یکدفعه به سرعت صندلیشو به عقب تقریبا پرتاپ کرد و از آشپزخونه بیرون دوید .

آرام نفس عمیقی کشید ، انگار که ناگهان کسی پاشو از روی خرخره اش برداشته بود … سرش رو میون دستهاش گرفت و هقی زد . خدایا مجید … مجید عزیزش …

فکر کردن به مجید گناه بود … پذیرفتن عشق فراز به مراتب گناهی بزرگتر … و این تقصیر فراز بود که زندگیش اینطور روی خط برزخ پیش می رفت .

صدای فراز رو شنید از توی سالن که داشت با خشم با کسی پشت خط حرف می زد . یک دقیقه ی بعد هم … تق !

صدای در ! انگار رفته بود بیرون !

****

از در لابی که زد بیرون … محسن رو دید که همراه امیر حسین نزدیک پراید دودی رنگی ایستاده بود و حرف می زد .

اخماش رفت توی هم . از دست آرام عصبانی بود و دلش می خواست با کسی دعوا راه بندازه .

محسن با دیدنش از امیر حسین جدا شد و چند قدمی به پیشوازش رفت . بلافاصله فراز بهش توپید :

– اینا رو آوردی در خونه ی من ؟!

– خودت خواستی با دختره حرف بزنی !

– آره ، ولی اینجا ؟!

محسن انگشتای شصتش رو بند کمر شلوارش کرد و گفت :

– چه مرگته باز ؟ اخمات توی دهنته !

فراز نفس عمیقی کشید و نگاه کرد به چشم های محسن و خواست جوابش رو بده که امیر حسین نزدیکش شد و گفت :

– سلام عرض شد فراز خان !

فراز چرخید به طرف اون و سری تکون داد … هنوز خلقش تنگ بود . امیر حسین گفت :

– این آبجی ما یه چیزایی انگار می دونه … البته به منم لام تا کام حرف نزد ! … ولی می دونم چیزای زیادی می دونه …

نگاه فراز کشیده شد به سمت پراید دودی و دخترک لرزان و ناراحت نشسته روی صندلی عقب … شادان ! امیر حسین ادامه داد :

– منم گفتم بهش … هر چی که شده ، باید بیاد به شما بگه ! … باید … بی کم و کاست ! آخه از شما کم به ما نرسیده … خدا بخواد بتونیم خدمتتون رو بکنیم !

نگاه فراز هنوز قفل دخترک لرزان و مضطرب توی ماشین بود که محسن گفت :

– راضی بودی … نبودی … هر چی ! حالا که اومده برو ببین چی میگه !

فراز سری تکون داد و به سمت پراید راه افتاد . شادان از پشت شیشه ی کثیف بهش چشم دوخته بود . فراز ماشین رو دور زد و در عقب رو باز کرد و نشست کنار دخترک … با فاصله ی قابل توجهی .

شادان زانوهاش رو جمع کرد و گفت :

– سلام آقای حاتمی !

فراز گفت :

– سلام !

جابجا شد و تکیه زد به در بسته و با دستهایی گره کرده روی تخت سینه اش … ادامه داد :

– چطوری ؟

– آقای حاتمی ، من به امیر حسین هم گفتم … من واقعا چیز زیادی نمی دونم ! همش توی آشپزخونه ام … به خدا از هیچی سر در نمی …

– دوست نداری حرفی بزنی ؟

شادان سکوت کرد … فراز ادامه داد :

– می فهممت … تو دختر درستکاری هستی ! می فهمم برات این چیزا سخته ! … نمی خوام مجبور بشی …

شادان با احساس گناه عقب نشست و نگاهش رو پایین انداخت .

– من می دونم … سهره خانم با شما خیلی بد رفتاری می کنن … صداشون رو شنیدم که به شما حرفای بدی می زدن …

فراز ساکت موند … و شادان ادامه داد :

– منم دل خوشی ازشون ندارم ! سهره خانم به هر کسی که دستش برسه بد رفتاری می کنه !

– حتما بعد از رفتن من ، خیلی عصبانی شد !

– خیلی آقا … خیلی زیاد ! حالش بد شد … نجمه گفت آب قند درست کنم ! ولی تا وقتی آقا هرمز اومدن … خودشون رو جمع و جور کردن !

– نمی خواست هرمز بدونه که من باهاش حرف زدم ؟

– نه آقا فراز !

فراز هوومی گفت و سری تکون داد :

– هرمز برای چه کاری رفته خارج از شهر ؟

شادان یکدفعه نگاهش رو بالا کشید و با عذاب وجدان و اضطراب … متوجه شد داره تخلیه اطلاعاتی میشه .

– من نمی دونم !

فراز فقط نگاهش کرد … نفهمید شادان توی نگاهش چی خوند که به سرعت توضیح داد :

– به خدا نمی دونم ! من اصلا از این چیزا هیچی نمی دونم ! … می ترسم کنجکاوی کنم ، چیزی بهم بگن … اصلا بلد نیستم . فقط یک دفعه از پشت در شنیدم که تلفنی حرف می زدن … و عصبانی بودن …

– چی می گفت ؟

– بیشتر فحش می دادن … ببخشید ، می گفتن پسره ی احمق هیچ کاریش مثل آدمیزاد نیست ! … اسم قمار و اینا رو هم می گفتن … که من درست منظورشون نفهمیدم .

پوزخندی گوشه ی لب های فراز رو لرزوند . سری تکون داد … و شادان مشغول کندن پوست گوشه ی ناخنش شد .

– دیگه چی شادان ؟

شادان سکوت کرد … فراز توی صندلی جابجا شد و گفت :

– می دونی من نمی خوام مجبورت کنم به حرف زدن . اگه فکر می کنی از نظر اخلاقی درست نیست ، چیزی نگو … ولی می دونی که سهره خانم آدم خوبی نیست !

– خدا خودش جوابشون رو بده !

فراز دوباره سرش رو تکون داد … واقعا میل نداشت شادان رو تحت فشار بذاره . می دونست این مشکل خودشه و به خاطرش نباید دیگران به زحمت می افتادن .

شادان نفس عمیقی کشید و باز گفت :

– نوش آفرین خانم هم … می خوان ازدواج کنن !

نگاه فراز به تندی به طرفش چرخید … شادان اضافه کرد :

– با آقا کامران !

فراز نفس تندی کشید … قفسه ی سینه اش از خشمی مجهول می سوخت . دهان باز کرد و خواست پاسخ تندی بده که تقه ای به پنجره کوبیده شد … به سرعت سر چرخوند و محسن رو دید پای شیشه :

– خانمت !

نگاه فراز به سرعت به سمت در لابی چرخید و آرام رو دید که حاضر و آماده ایستاده … لحظه ای نگاهش با نگاه فراز درهم گره خورد و لابد شادان رو هم توی ماشین دید … ولی چونه اش رو بالا گرفت و با سردی و بی اعتنایی راهش رو کشید و رفت ‌.

قلب فراز برای لحظاتی از حرکت ایستاد . ترس برش داشت که نکنه آرام فکر بدی در موردش کرده باشه … به سرعت درو باز کرد و پیاده شد و دنبال آرام دوید .

– آرام ؟

آرام بی توجه پیش می رفت . فراز دوباره صداش کرد .

– آرام جان ؟

و بعد کنارش رسید و به سرعت مچ دستش رو گرفت .

5/5 - (7 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.