رمان انرمال پارت ۸۷

 

 

 

اگرچه از صندوق عقب صداهای عجیبی میشنیدم اما عصبی تر و کلافه تر از اون بودم که بخوام واکنشی نشون بدم فقط یه چیزی اون وسط واسم عجیب بود اون هم این بود که آرمین ریموت در خونه ی مارو داشت و ماشینش رو برد داخل حیاط.

ابروهامودرهم تنیده کردمو پرسیدم:

 

 

-چرا تو باید ریموت در خونه مارو داشته باشی ؟!

 

 

از گوشه چشم نگاهم کرد و جواب داد:

 

 

-ننه ام داد…مشکلی داری ؟

 

 

پوزخندی زدم و گفتم:

 

 

-هه! بله دیگه…ننه شما میخواد کم کم خودش و پسرش رو همه کاره اینجا بکنه…

 

 

پیاده شدم و سایلم رو هم از صندلی های عقب برداشتم و همزمان خطاب به  اون که ماشین قراضه اش  رو خاموش کرده بود و اصلا به نظر نمی رسید قصد رفتن داشته باشه با حالتی عبوس گفتم:

 

 

-خب…منو رسوندی حالا دیگه میتونی بری…هری! از اینجا برو…

 

 

با پوزخندی تماشام کرد و من بی توجه به این نگاه هاش،کیفهای سنگینم رو برداشتم و با عجله  مسیر سنگفرشده رو که دو طرفش سبزه و گل بودرو طی کردم و به سمت ساختمون خونه رفتم.

اونجا بود که تازه یادم موند موبایلمو تو ماشین جا گذاشتم.

غرولند کنان کیف و وسایلمو کنار ستون گذاشتم و راه رفته رو دوباره برگشتم و در کمال تعجب متوجه مجتبی شدم.

مجتبایی که اصلا نمیدونم چه جوری اینجا سبز شده بود.

متعجب جلو رفتم و با شنیدن مکالمه هاشون متوجه شدم بد کلکی خوردم.

آخه مجتبی پنجاه تومنی توی دستش رو با دلخوری تکون میداد و میگفت:

 

 

-چی؟؟همش ۵۰ ؟

 

 

آرمین دستشو رو در صندوق عقب گذاشت و جواب داد:

 

 

-زر نزن همین هم از سرت زیاده…

 

 

مجتبی گله مند گفت:

 

 

-چی چی رو از سرت زیاده؟داداش من فقط دو گیگ اینترنت حروم کردم  تا تونستم صدای خنده ی ترسناک بچه دانلود کردم…

جونم در رفت از بس در زدم فرار کردم.

۲۰ تومن دادم یه بچه ی قرمصاقی تا دوبار سنگ زد به شیشه بعد همه اش ۵۰ میدی؟آرمین یا سه تا پنجاهی دیگه رد میکنی میاد یا همین الان میرم به شیلو همچی رو میگم!

 

 

دندونام روهم فشرده شدن و انگشتهام مشت.

من احمق بازی خورده بودم و اصلا متوجه نشده بودم تمام این مسخره بازی ها حاصل تبانی این دوتا عوضی هست.

با صدای بلند داد زدم:

 

 

-لازم نیست من خودم فهمیدم شما دوتا عوضی لاشخور چیکار کردین…

 

 

مجتبی دستپاچه شد اما آرمین در صندوق عقب رو بست و خونسرد نگاهم کرد.

اونقدر خونسرد که کاملا مشخص بود ابدا براش مهم نبود و نیست که من همچی رو فهمیدم.

رو کردم سمت مجتبی و پرسیدم:

 

 

-توی صندوق عقب بودی آره ؟

تمام اون کارهاتون الکی بود…فقط میخواستین منو از اونجا بیارید بیرون هاااان ؟!

واقعا که…خیلی عوضی هستین…خیلی…

 

 

دیگه نتونستم توپ و تشرهام رو ادامه بدم چون همون موقع بابا از دور گفت:

 

 

-شیلان! خوش اومدی…وسایلت رو بردار و بیا داخل…

 

 

یه نگاه به بابا انداختن و یه نگاه معنی دار به اون دوتا عوضی.

نفس عمیقی کشیدم و زیر لب  با نفرت گفتم:

 

 

” حالم از هردوتون بهم میخوره”

 

 

اینو گفتم و دوباره ازشون رو برگردوندم و با عجله ازشون دور شدم….

 

 

 

پشت ستون بزرگ ایستادم و به اون و مادرش نگاه کردم.

به مادر و پسری که اومده بودن تا اینجارو غصب کنن.

و چقدر جالب بود که یکی از بهترین اتاقهای اینجارو در اختیار آقا پسرش قرار داد.

وقتی شقایق از اتاق اومد بیرون و به سمت پله ها رفت

 

فرصت غنیمت دونستم و بالاخره از پشت ستون بیرون اومدم و قدم زنان و پاورچین به سمت اتاقی که گویا از

 

این به بعد متعلق به آقا آرمین بود رفتم.

در نیمه باز رو کنار زدم و نگاهی بهش انداختم.

تیشرتش رو از تن درآورد و نگاهی

به دور و اطراف انداخت.

به اتاق دست نخورده ای که از این به بعد قرار بود خودش صاحبش  بشه!

بی سرو صدا رفتم داخل اما پرسروصدا اعلام حضور کردم:

 

 

-چیه !؟ تا حالا اتاق به این مجللی نداشتی نه؟

 

 

تا صدام رو شنید چرخید سمتم.دلم میخواست با کلمات  رفتار و کارش رو تلافی بکنم ولی اون حتی بعد از شنیدن این حرف هم اون واکنشی که نشون بده حرص خورده تا دل من خنک بشه رو از خودش نشون نداد.

پوزخندی زد و گفت:

 

 

-خوب نیست بچه ها تا این وقت شب بیدار بمونن! برو بچه…برو تو تختت آل مال باخودش نبرت!

 

 

دندونامو با نفرت روی هم سابیدم و براندازش کردم‌.

میخواستم اونو حرص بدم اما خودم داشتم حرص میخوردم.

به طعنه پرسیدم:

 

 

-از بابام چند تومن گرفتی اون بازیارو دربیاری و منو بکشونی اینجا هان؟میگفتی خودم بهت میدادم…

 

 

پوزخندی آشکار روی صورت نشوند و بعد تیشرتش رو پرت کرد سمت کاناپه و گفت:

 

 

-یه  جوری میگی خودت میدادی هر کی ندونه فکر میکنه خودساخته ی میلیاردر تویی و کایلی جنر اداتو درمیاره.

تو هیچی نیستی جز یه بچه ژیگلوی دماغو که اگه پول تو جیبی های باباش نباشه شپشها  تو جیبهاش اسکیت سواری میکنن‌…برو…برو بزار باد بیاد…

 

 

عصبانی شدم و انگشتهای  فاک هر دو دستم رو  به سمتش گرفتم و گفتم:

 

 

-اینا  واسه تووووو

 

انگار که یه بچه رو به روش باشه و بخواد به کارهاش بخنده خندید و دماغش رو گرفت و بعد هم انگشتش رو به سمت خشتکش گرفت و گفت:

 

 

-اینم واسه توووو….هم خوردنی .انتخاب باخودت…واقعی هم هست

 

 

دستهامو پایین آوردم و گفتم:

 

 

-خفه شووو عوضی….

ببین…شیلان نیستم اگه کاری نکنم تو با سرافکندگی  از اینجا  بزنی به چاک!

نه…بهتره بگم کاری میکنم بابام پرتت کنه بیرون  حالا ببین…

 

 

رفت سمت تخت و گفت:

 

 

-آرزو بر بچه ها عیب نیست….

 

 

-عوضییییی

 

 

نفس زنان ازش رو برگردوندم و با عصبامنت و درحالی که احساس میکردم بند بند وجودم دارن از شدن حرص خوردنهای زیادی دچار ازهم گسیختن میشن از اونجا زدم بیرون و به سمت اتاق خودم پا تند کردم…

3.2/5 - (5 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x