رمان مادمازل پارت ۲۰۳

 

 

 

 

حرف از طلاق که زدم ابروهاش توی هم گره خوردن و صورتش عبوس شد.

دستمو گرفت و منی که باز نگاهمو سمت دیگه ای دوخته بودم وادار کرد خودش رو نگاه کنم  و همزمان گفت:

 

 

-فکر طلاق رو از سرت بنداز بیرون رستا…من طلاقت نمیدم!

 

 

دستمو با غیظ عقب  کشیدم و گفتم:

 

 

-ولی من  هر جور شده طلاقمو ازت میگیرم و از شرت خلاص میشم!

 

 

نفس عمیقی کشید.

زبونش رو توی دهن چرخوند و خیلی زود شد همون آدمی که بود

 

 

-خوب گوشاتو وا کن ببین چی بهت میگم.

نزدیک به دو  هفته اس خونه زندگیتو ول کردی و رفتی و هرچقدر پیغوم پسغوم میفرستم و خواهش میکنم حاضر نیستی از خر شیطون بیای پایین

انگار تو  کلا حرف حساب و زبون خوش حالیت نیست

تا امشب بهت وقت میدم بیای خونه.

اومدی که هیچ نیومدی به جرم ول کردن خونه زندگیت ازت شکایت میکنم و با مامور میام دم در خونه بابات و  به زور میبرمت!

فکر طلاق رو هم از سرت بنداز بیرون چون خودت رو جرررر بدی هم، من طلاقت نمیدم.

بیفتی سر دنده لج منم میشم همون فرزام عوضی.

کاری میکنم تو همین دادگاه رفتنها موهات رنگ دندونهات بشن!

 

 

بهت زده  و جاخورده از این شاخ و شونه کشی ها و تغییر فاز از قالب یه آدم بدهکار به یه آدم طلبکار پرسیدم:

 

 

-تو …تو الان داری منو تهدید میکنی!؟ توی عوضی اومدی اینجا منو تهدید میکنی؟

 

 

شونه بالا انداخت و جواب داد:

 

 

-وقتی حرف حساب حالیت نمیشه باید اینجوری ملتفتت کنم.

خلاصه گفتم که بدونی رستا.

امشب اومدی خونه که هیچ نیومدی فردا با نامدر دم درخونه تونم…

 

 

هاج و واج تماشاش کردم.

راستش اونقدر تو شوک حرفها و وقاحتش بودم که زبونم لال شد و خودم خشکم زد و حتی نفهمیدم کی از اتاق بیرون رفت….

 

 

 

سرم داشت منفجر میشد!

انگار داخلش انتحاری زده بودن.

ریتم نفسهام تند شده بود و قلبم با چنان شدتی تو سینه ام می تپید که حس میکردم صدای تاالاپ تلوپش تو اتاق منعکس شده و همه این صدارو میشنون!

 

خاله ماریا با لیوان آب به سمتم و اومد و پرسید:

 

 

-چی گفت مگه که شدی عین مرغ سرکنده !؟

 

 

دستهام رو  از دو طرف سرم پایین آوردم و با خشم و عصبانیت و کلافگی جواب دادم:

 

 

-پررو پررو اومده تهدیدم کرده.

 

 

اون خودش هم تعجب کرد.

شاید چون انتظار داشت فرزام فقط برای خواهش و التماس اومده.

هه! هنوز مونده که عین عوضی مغرور  و خودخواه رو بشناسه.

پرسید:

 

 

-تهدید ؟تهدید چرا…

 

 

 

درحالی که از شدت عصبانیت به نفس نفس افتاده بودم گفتم:

 

 

-عوضی کثافت بجای اینکه بیاد منت کشی تهدیدم میکنه.

صاف تو چشمهای منی که اونهمه بلا سرم آورده نگاه میکنه و میگه اگه امشب اومدم خونه که هیچی اگه نیومدم فردا واسم مامور میاره…آدم به این پستی تاحالا تو زندگیم ندیدم.

به این عوضی ای…

 

 

آب رو فه سمتم گرفت و گفت:

 

 

-حالا یه چیزی گفته…نمیخواد جدی بگیری! تو بحث و دعوا ها که آدما قربون صدقه هم نمیرن…اینو بخور یکم حالت جا بیاد!

 

 

لیوان رو ازش گرفتم و گفتم:

 

 

-نه تو فرزامو نمیشناسی! وقتی بخواد کاری رو بکنه میکنه.

 

 

یه قلپ از آب خوردم و بعد مکث کردم و پرسیدم:

 

 

-میتونه مامور بیاره دم خونمون منو ببره !؟

 

 

چند لحظه ای نگاهم کرد و بعد بدترین جواب ممکن رو داد:

 

 

-گمونم بتونه!

 

 

چون اینو گفت تو دلم هزار فحش رکیک نثار  فرزام کردم و  لیوان آب رو لاجرعه سر کشیدمو  گفتم:

 

 

-ولی من نمیرم…کور خونده!

 

 

*نیکو*

 

 

 

وقتی رستا بهم پیام داد و گفت برم خونه درنگ نکردم و فورا خرده وسایلمو ریختم تو کیفم و با پوشیدن لباسهام از اتاق زدم بیرون.

نمیخواستم بیشتر از این مسخره ی عالم و آدم بشم.

نمیخواستم کسی بفهمه حتی یک روز هم زیر سقف باشوهرم نبودم و تمام روزهای بعد از ازدواجمو خونه ی بابام گذروندم  و البته مهمتر هی همه این بود که دیگه طاقت دوری از رهام رو نداشتم.

 

مامان تو آشپزخونه بود و بابا رو مبل نشسته بود و اخبارمی دید.

واسه اینکه متوجه ام بشن بلند بلند گفتم:

 

 

-من دارم میرم!

 

 

هردو متعجب تماشام کردن.

اما مامان خیلی زود تعجبش تبدیل به خوشحالی شد.

شنیده بودم که دیشب به فرزاد و شبنم میگفت اگه زندگی فرزام بهم بخوره باکیش نیست.

فرزام مَرده و بعدش دست رو هر کس دیگه ای بزاره جواب رد بهش نمیدن اما در مورد من قضیه فرق داره…ملت بفهن چندروز بعد عروسیم کارم به طلاق کشید حتمااااا هزار عیب واسم میتراشن و سمتم نمیان!!!

 

خیلی زود دست از کار کشید و  پرسید:

 

 

-رهام اومده دنبالت !؟

 

 

اگه میگفتم نه و خودم میخوام برم نه اون و نه بابا هیچکدوم این اجازه رو نمیدادن که از اینجا برم حتی به قیمت رفتن آبروی دخترشون واسه همین جواب دادم:

 

 

-نه ولی پیام داده به رستا و  بهش گفته که از من بخواد برگردم!

 

 

بابا  دلخور و کمی ناراحت گفت:

 

 

-پس لازم نکرده بری…ما با این سر رو ریش سفیدمون ده مرتبه رفتیم خونه باباش رستارو برگردونیم اونوقت اونا یه بارهم سراغ تو رو نگدفتن.

 

 

حق با  بابا بود یا نه رو نمیدونستم اما واسه اینکه این حرفهارو نکنن بهونه واسه از هم پاشیدگی این وصلتها گفتم:

 

 

-چون ناراحتن…چون پسر شما با دوست دختر سابقش بوده…چون از پله ها انداختش پایین…چون نوه تون رو سقط کرده…

 

 

مامان دستکشهاش رو از دست درآورد و انداخت رو اوپن و بعد هم گفت:

 

 

-لابد روش نشده خودش بیاد…همینکه خودش خواسته مهمه…برو..‌.برو سر خونه زندگیت و شوهرتو سفت و دو دستی بچسب!

نزار همی اول کار پسره از دستت بپره….

 

 

اینارو که به من گوشزد کرد رو کرد سمت بابا و به اون هم گفت:

 

 

-شما هم لطفا کم غُر بزن بزرگمهر‌‌‌…دختره بشینه تو خونه که چی؟

پسفردا جواب مردم رو چی بدم !؟

بگم پس فرستادنش؟وااا….

 

 

بابا خسته و عاجز و کلافه بلند بلند گفت:

 

 

-دلمون خوشه….هه….اون از پسر احمقمون  که بخاطر یه دختر بی اصل و نسب گند زد به زندگیش اینم از دومادمون!

خب بگد مرد ناحسابی خودت مگه چلاغی؟

خودت بیا دست زنتو بگیریو برو…یعنی چی آخه!

شرف ما میره اگه مردم بفهمن دخترمونو فردای عروسیش پس آوردن!

یارو طلبکاره….

 

 

آه کشیدم و به این فکر کردم چی شد که اینطوری شد !؟

4/5 - (22 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x