پارت 75 رمان نیستی 1

 

 

 

اروم چشم هام و باز کردم من کجا بودم

 

کم کم ذهنم شروع به آنالیز کرد

گم شدن هرمس، صدا از اتاقک و بعدش…

 

خیلی ترسیده بودم با چشم خای گرد شده به اطراف نگاه میکردم من هنوز داخل اتاق بودم

 

چه کسی منو به داخل اتاق کشید؟ یعنی هنوزم داخل اتاقه

 

با این فکر لرزی به تنم افتاد

یاد جمله ی مزخرف تیرداد افتادم که میگفت ما از تنهایی نمیترسیم، ما میترسیم از اینکه تو تنهایی تنها نباشیم

و در حال حاضر این جمله بشدت با حال من صدق میکرد

 

چشم هام و ریز و درشت کردم بلکه دری برای خروج پیدا کنم همه جا تاریک بود و به زحمت اطراف و میدیدم

 

دست و پام منقبض شده بود و اصلا توان تکون خوردن نداشتم این وضعیت بغض سنگینی و به گلوم نشوند از این ضعف از این ناتوانی متنفر بودم

 

لب هام و تر کردم بیشتر از این نباید معتل میکردم

 

تمام توانم و جمع کردم و از جا بلند شدم قدمی به سمت جلو برداشتم در خروجی و دیدم دقیقا رو به روم قرار داشت

نفسم و به سرعت بیرون فرستادم و به سرعتی که از من بعید بود خودم و به در رسوندم

 

اصلا متوجه نسدم چطور از اتاق خارج شدم حتی برنگشتم به پشت سرم نگاه کنم

 

از اتاقک فاصله گرفتم بیشتر از هشت قدم مقابل در ورودی ایستادم و به داخل اتاقک خیره شدم

 

از ته دل خداروشکر میکردم واقعا دیگخ توان اتفاق دیگه ای ث نداشتم مصلما قلبم می ایستاد

 

به خودم مسلط شدم میخواستم هر چه زود تر خودم و به یه جای امن برسونم که همون لحظه سایه ای و داخل اتاق دیدم

 

سایه دقیقا مقابلم قرار داشت، نفسم با لرز از دهنم خارج شد

 

و باز هم به سرعت به سمت خونه دویدم همینطور که می دویدم صدایی تو گوشم پیچید نمیدونم صدا توی فضای حیاط بود یا تو گوشم فقط گفت {من مال تو، تو مال من}

 

و بعد صدای خنده بود که به گوش رسید

 

به سرعت در و باز کردم و خودم و داخل خونه انداختم

 

بابا: چته دختر

 

 

 

2.7/5 - (4 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x