پارت 76 رمان نیستی 1

 

همینطور که سعی بر مهار کردن بغضم داشتم گفتم هیچی

تیرداد به سمتم اومد و گفت: با هیچی اینطوری خونی مالی شدی

 

گیج گفتم: چی؟؟

 

بابا هم قدمی به سمتم برداشت و گفت: به خودت تو اینه یه نگاه بنداز

 

با این جمله به سمت بوفه ای که گوشه ی نشیمن بود رفتم و از پایین به بالا به خودم نگاه کردم

 

تمام لباس هام خونی بود و قطره های خون بود که از دست هام میچکید

 

رد انگشت های خونی که روی صورتم بود منو بیشتر وحشت زده میکرد

 

با چشم های گرد شده به چشم های به خون نشسته ام خیره بودم

 

رنگ سبز چشم هام با قرمزی سفیدی چشم هام تناقض عجیبی ایجاد کرده بود

 

با انگشت اشکی که گوشه ی چشمم جمع شده بود و مهار کردم و لبخندی از روی اجبار به لبم نشونم و با صدای لرزونی گفتم: هیچی داشتم با این کلاغه بازی میکردم

 

دیگه منتظر حرفی نموندم و سریع از پله ها بالا رفتم
سریع خودم و به اولین اتاق رسوندم و وارد حموم شدم

 

شیر اب و باز کردم و دو دستم و پر از اب کردم و به صورتم زدم

 

با خیس شدن صورتم قطره های اشک بود که رو صورتم جاری شد

 

و کم کم صدای حق حقم بلند شد

 

مدتی به گریه کردن گذروندم که صدای هرمس از گوشه ی حموم به گوشم خورد: بسه اینقدر ابقوره نگیر

 

تهمینه: کار تو بود؟؟

 

هرمس: معلومه که نه

 

تهمینه: پس چی اون کی بود

 

هرمس: محمد

 

 

😳😱……

3.4/5 - (5 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x