پارت 79 رمان نیستی 1

 

 

مکالمه ی بابا و محمد در مورد درمان من ادامه داشت

 

اما من به خاطر ترسی که وجودم و فرا گرفته بود هیچکدوم از حرفاشون و متوجه نشدم

 

محمد دنبال چی بود از من چی میخواست

 

اون خوب و دلسوز بود اما هر بار به نوعی بهم اسیب میرسوند و این منو میتریوند و گاهی قلبم و به درد میاورد

 

محمد ادم خوبه ی داستانم بود یا ادم بده، فرق محمد با علی چی بود

 

هزار جور فکر توی سرم میچرخید و برای هیچ کدومشون سند موجهی نداشتم

 

و باز هم خودم و به بادی روزگار سپردم که مسیر زندگیم و مشخص میکرد

 

همراه بابا و محمد به جمع خوانواده برگشتیم و هر بار من زیر نگاه های خسرو اب میشدم

 

تنها شانسی که این مدت شاید اورده بودم این بود که خسرو تو این موقعیت ازم خواستگاری کرده بود

 

و من با زیرکی تمام همه چیو به پدرم سپردم و مطمعن هم بودم به خاطر شرایط به شدت خاصم بابا جواب منفی و سریع و بی تعارف کف دست عمه میزاره

 

بلخره اون مهمونی کذایی تموم شد و با خوشحالی تمام از اون خونه ی نحس پا به فرار گذاشتم

 

 

…………..

 

 

کل شب تو اغوش هرمس استرس فردام و داشتم

 

استرس دروغی که قرار بود به مادرم بگم

استرس رفتار های مشکوک محمد و اون صدای مشکوک

 

………..

 

 

اروم چشم هام و باز کردم هنوزم تو اغوش هرمس بودم لبخندی به صورت رنگ پریده اش زدم و بوسه ای به گوشه ی لبش

 

این سطح از حس خوب مشکوک بود شاید به خاطر حضوز هرمس بود

 

حوله ام و برداشتم و به سمت حموم رفتم که زود تر از من هرمس به اونجا رسیده بود

 

لبخند ژیکوند گوشه ی لبش نشونه ی شیطنته جنسیش بود

 

به این شیطنت لبخندی زدم و خودم و سپردم بهش

 

 

…..

3.3/5 - (3 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x