پاییزه خزون پارت ۴

 

پاییزه خزون
۵ روزی بود که از بیمارستان مرخص شده بودمو قلبمم فاز ناسازگار میزد مدام تپشاش عقب جلو میشد.ولی عجیب آروم بودم این آروم بودنم برای همه جای تعجب داشت .مثل همیشه خاله هام و آبجیمو زنداداشم دورم بودن مدام ازم میخواستن که حرف بزنمو خودمو خالی کنم ولی من ساکت ترین بودم ،مغزم خیلی پر حرفی می کردا… ولی زبونم قاصر بود برای گفتن حرفایی که نمیدونستم کجا میشه درمونش کرد. داداشمم به جمعشون اضافه شد دایی هامم اومد حرف میزدند و میخندیدن و مرور خاطرات میکردند ولی من داشتم به این فکر میکردم که تا کی قراره اینا پیشم باشن از کی قراره تنهاییام شروع بشه .کاشکی یه کاری میکردم یکم از این غم توی سینم کم بشه یه کم از این سوزش قلبم کم شه آخه قلبم مثله گوی آتیش شده از این غم .تو حال هوای خودم بودم که دستی روی شونم نشست . داداشم بود همون داداشی که این چن روز دیگ لباش خندون نی فقط به ظاهر شاید بگه و بخنده ولی میدونم قلبه اونم مثه من تو تلاطمه .
آرازگفت
_ساحل جان کجایی نیسی، تو نمیخوای یه ذره حرف بزنی یه چیزی بگی بس نیست این همه سکوت تلخ؟!
هی میخواستم حرف بزنم بگم من خوبم داداشی نگرانم نباش ولی همون اصوات نامفهوم از دهنم خارج میشد . همه که دیدن اراز یه کم میخواد باهام حرف بزنه از اتاق رفتن بیرون فقط من موندم تنها بازماندهای خانواده بزرگ خیلی کوچیکم . خواهرم سمیرا با غم نگام میکرد شونه هامو میمالید شوهر خواهرم علی که از بچگی تا اونجایی که یادمه تو خانوادمون بودو مثله داداشم دوسش داشتم سعی میکرد باهام حرف بزنه .کاشکی میفهمیدن من خودمم از اینکه قدرت حرف زدنمو از دست دادم دارم عذاب میکشم ولی نمیتونم حرف بزنم .زنداداشم سمانه سعی میکرد بهم بفهمونه که اونا رفتن الان باید به فکر خودمو آیندم باشم ولی من تموم واکنشم به حرفاشون همون نگاه نمور و یخ زده بود.کاشکی بفهمن من تنهایی از پسه این دنیای نامرد بر میام .
شب شده بودو همه فامیل دور تا دور خونمون جمع شده بودند امشب اولین شبی بود که به عنوان میزبان تو عزادارای عزیزانم بودم گرچه به زور شرکت کردم دلیلشم این بود که از نگاهاشون بیزارم .نگاهایی که بیشتر قلبمو زخمی میکنه .انگار مداح اوردن داشت مصبیت میخوند سمیراعو سمانه کنارم نشسته بودند و گریه می کردند ولی من خشک شده بودم به جای زبونم مغزم فریاد میکشید و خودشو به درو دیوار میکوبید .سخته به جای زبونت مغزت شیون و زاری کنه این یعنی اینکه همه فک میکنن حالت خوبه در صورتی که اصلا خوب نیستی .وسطای نوحه سرایی فهمیدم که مداح اسمیم از من اورد شاید از قصد گفتن اسممو بگن تا شاید یه قطره اشک از این کویر لوت بیاد ولی کور خوندن قراره این غده سرطانی تا آخره عمرم تو سینم بمونه نباید بزارم کسی اشکمو ببینه، متوجه این غم بشه وگرنه باید از دست این نگاهای ترحم آمیزشون سر به کوه و بیابون بزارم.

امتیاز دهید به این رمان
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x