پاییزه خزون پارت ۸۷

پاییزه خزون 

میدونستم مخاطب کیه !!!!

ولی دلم نمیخواست دوباره حماقت کنم

 ….ولی کی دیدی تو بازی مغزو دل ،

دل موفق بشه 

دستمو از پیشونیم برداشتمو گوشیو از کنار تخت برداشتم ،

ضربان قلبم بالا رفته بود و همه وجودم جنب و جوش داشت ،

صفحه گوشیو باز کردم و پیامو خوندن 

qbln bht gofe bodm k az jvab Nddn motnfrm 😒

حرصم گرفت از این همه درویی ،

گوشی تو دستم لرزیدش پر حرص گوشیو گذاشتم رو حالت پرواز و رو تخت ولو شدم و چشمامو بستم ،

به اندازه کل آسمونا خستم ،

چشمای خستمو بستمو سعی کردم برای چند ساعت خودم از این دنیا آدماش دور کنم .

جلوی آیینه آرایشگاه به خودم خیره شدم ،

خیلی تغییر کرده بودم و این تغییر و اصلا دوست نداشتم ،

لبای جگریم و چشمایی که به لطف خط چشم گربه ای که برام کشیده بود وحشی تر شده بود و موهای فرم که فقط ژل و تافت  خورده بودش تا شب فرش ثابت بمونه

 همه اینا باعث شده بود که چهرمو موهام با پوست سبزه خدادایم خاص به نظر برسه 

و آرایشگر اونجا ازم بخواد تا به عنوان مدل ازم استفاده کنن ….

با صدای گوشی مهسا به خودم اومد

 …..خیلی خیلی با اون پیرهن قرمز و موهای کرلی زیبا شده بود تو دلم قربون صدقه رفتم

 

گوشیشو‌جواب داد انگار امیر  بودش 

بی توجه به مهسا لباسامو سعی کردم بدون بهم زدن موها و آرایشم بپوشم

  

آراز بهم گفته بود 

خودش میاد دنبالم 

از آرایشگاه میبرتم ویلا ،بماند که چقدر غر به جونم زد که اینجور جاها جای یه دختری مثه تو نیستش …..

ولی به خاطر پادرمیونی مهسا و بقیه بچها اجازه داد بالاخره 

به شرطی که خودش ببرم و‌برگشتنیم با بچها میاد دنبالم تا برگردیم با هم تهران

 

رو به مهسا که داشتش خداحافظی می‌کرد با تلفن گفتم 

-مهسا من برم دیگه ،شب میبینمت خواهری 

مهسا اخمی کرد و گفت 

-کجا دیوونه بچها میان باهم میریم دیگه 

دوست نداشتم با آرمین رو به رو بشم 

بی خیال گفتم 

-آراز گفته خودم میبرمت و میارم نمیتونم رو حرفش حرف بزنم خودت میدونی که 

همونلحظه صدای دینگ کوشیم اومدش پیامو بازکردم که آراز نوشته بود 

-پایینیم خواهری بیا پایین ….

مهسا کلی اخم کرد و بی میل گفتم 

-میومدی دیگ میخواستیم قبل مراسم با فامیلای آرمین بریم بیرون دوست داشتم تورپ بهشون معرفی کنم 

لبخندی زدمو گفتم 

-برید خوش بگذره فلا خوشگلم شب میبینمت

از دره آرایشگاه زدم بیرون ….

سریع عینک آفتابی‌مو زدم به چشممو به سمته مزداتیری خوشگل آراز رفتم 

همونطور که داشتم میرفتم سوار ماشین بشم چشمم به یه ماشین نا آشنا افتاد که سرنشین آشنا ترین نا آشنای قلب کوچولوی من بود

استرس گرفتم 

کف دستام عرق کرد 

 سریع سرمو برگردوندمو سوار ماشین آراز شدم. …

چون مهران جلو نشسته بود من مجبور بودم عقب بشینم ….

هوای آفتابیه فروردین  بد جور رو مخم بودش این گرما باعث می‌شد موهام خراب بشه 

رو به بچها گفتم 

-سلام بچها 

مهران سوتی زد و گفت 

-به به مادمازل ما چه خوشگل موشجیل کردی بابا ….

نزدزدنت یه وقت اونجا ما بی ساحل شیم 

قشنگ میخوای با آمبولانس آژیر کشی کنی کشته مرده خانم جمع کنی!!!!!

آراز پر اخم گفت 

-مهران ببند

 

رو بهم گفت 

-با این وضع میخوای بری !!!!

خشکم زد از ری اکشنش پر ناله گفتم 

-مگه زشت شدم آراز 

آراز پر اخم گفت 

-نخیر زشت نشدید خانم ولی خوب نیست اینقدرم خوشگل کردی گفتم یه تیپه سنگین بزن نه این وضعی !!!!!

-آراز میشه ادا پدر بزرگارو برا من در نیاری ،

اگه راس میگی رو زنت پیاده کن قانوناتو نه من ….

ای بابا دیوار کوتاه تر از من پیدا نکردید 

آراز پر اخم گفت 

-خیر سرم خواهرمی ،

اصن نباید اجازه بدم چنین مراسمایی بری ….تو داری اینجوری جوابمو میدی …..

د منه خر قیم  توعم  در نبود مامان بابا

 کی میخوای بفهمی اینارو توعه نفهم که معلوم نیست چه بلایی سر خودت آوردی

 چته  که دیشب داشتی اونطوری هزیون میگفتی 

 به خودت بیا ساحل!!!!!!

ساکت شدم و چیزی نگفتم ،

یعنی چیزی نداشتم که بگم آرازم که دید جوابی ندارم پر خشم ماشین راه انداخت ….مهرانم جیکش در نمیومد خوب میدونست که آراز دوست نداره کسی تو روابطش دخالت کنه …..

سرمو گذاشتم رو شیشه و چشمامو بستم

تا وقتی برسیم ویلا مهران و آراز راجبه شرکت و قرار مهمی که پس فردا داشتیم صحبت میکردنو منم خودمو زدم به خواب و هیچی نگفتم

 

چشمام بسته بود که صدای ویبره گوشیم اومدش به صفحش نگاه کردم نوشته شده بود 

Arminm❤

بی خیال گوشیو انداختم تو کیفمو توجهی نکردم بهش آراز دمه یه فروشگاه نگه داشت تا بره وسیله بخره 

رو بهم با همون جدیتش گفت 

_میشینی یا میای ؟!

_میشینم تو ماشین …

با جدیت گفت 

_کلید و بگیر درارم قفل کن تا برگردیم 

سرمو تکون دادمو چیزی نگفتم مهران و آراز که رفتن بیرون از ماشین گوشیمو برداشتم تا عکس بگیرم از خودمو ،خودمم ببینم که پیام آرمین چهارستون بدنمو لرزوند 

Bht goftm az bi tvjohi bdm mido anjamsh ddi!!! ,ljbazi b mn kar dorosti nist sahel khanom !!baid km km fkramo amali konm ta shoma injori bra mn to qiafe nri ,mikham bdonm akhrsh to mibri y mn khire sre ljbz  …..

(بهت گفتم از بی‌توجهی بدم میاد و انجامش دادی!!!لجبازی با من کار درستی نیست ساحل خانم !!!بدم کم کم فکرامو عملی کنم تا شما برا من اینجوری تو قیافه نری میخوام بدونم آخرش تو میبری یا من خیره سر اجبار )

یه ذره ترسیدم از افکارش ولی بعد سریع خودمو قانع  کردم که کاری از دستش بر نمیادش رفتم تودوربین گوشیمو چند تا عکس خفن از خودم گرفتم دوست داشتم استوری کنم ولی بجاش گفتم فیلمای مهمونی امشبو با عکسارو استوری کنم دیگ این خزه تو ماشینه ….

تا اومدم  گوشیو خاموش کنم گوشیم وباره

 زنگ خوردش دوباره آرمین اخمی کردمو کلن گوشیو خاموش کردم …

بچها اومدن سوار ماشین شدن دست جفتشون پر از پلاستیکای فروشگاه بود 

دهنم باز موند از این حجم از خرید رو به مهران 

 گفتم 

_چخبره بابا ،مگه قرار نیست شب برگردیم این همه خرت و پرت به چه دردی میخوره آخه ….

به جای مهران  آراز گفت 

_ما بعد این مسافرت دوباره عازم سفریم لازممون میشه نگران نباش تو 

اخمی کردم چیزی نگفتم …..

بدبخت مهران که نمیدونست طرف کدوممونو بگیره 

تا وقتی برسیم  ویلا حرفی زده نشد و همه چی آروم بود نمیدونم چرا عجیب دلم شور میزنه انگار داره تو دلم   هی یه چیزی وول میخوره یه استرس الکی و بی جا ….

وقتی رسیدیم دمه ویلا من سریعتر از همشون پیاده شدمو سمت ویلا رفتم بچها دور آتشکده ویلا جمع شده بودنو مهرشاد داشت براشون گیتار میزدش رو بهش گفتم 

_او لل بابا مهرشاد خان بالاخره یه چیزی از خودش نشون داد بابا

مهرشاد  خندید و گفت 

_دو کلومم از سیم ظرفشویی بشنویم 

اخم مصنوعی کردم با ناز گفتم 

_کجای من شبیه سیم ظرفشویی آخه بیشعور …

عینک آفتابیمو درآوردم از چشمام رو به بچها گفتم 

_سلام عرض خدمت جمیعا 

تک خندی زدم مثه مدلای فشن رفتم سمتشون 

سمانه گفت 

_بابا ایول چه کردی ،راستشو بگو خبریه ناکس؟

شادی گفت 

_وای ساحل چقد خوشگل شدی 

لبخندی زدمو چیزی نگفتم تو همون بین مهران و آرازم رسیدن که مهران گفت 

_الکی شاخ نکنید این بچرو بابا ،هی الکی اعتماد به نفس بیخود میدید اونجا ضایع میشه ….

تا این و گفت منفجر شدم و یه لنگ کفشمو درآوردمو افتادم دنبالش و میخندیدمو دری وری میگفتم بهش ….

آرازم که با یه من عسل نمیشد بخوریش 

بدم میاد از این اخلاقای گهش که گند میزنه به حال آدم …..

با بچها آهنگ نگی که نگفتم از فرزاد فرزین و پلی کردیمو تا ته زیادش کردیم میخواستم یه امروز نه به گذشته فکر کنم نه به آینده فقط به فکر حالم باشم ازش لذت ببرم ….

زن و مرد ریختیم وسط رقصیدیم ،

البته من اصلا جلوی مرد غریبه نمیرقصیدم ولی بچهای خودمون که داداشام بودن از بچگی باهم بزرگ شدن فرق دانستم ….

هممون ریختیم وسط و رقصیدیم

تا ساعت ۶ زدیم و رقصیدیم و فارغ شدم از هر چی غم و ناراحتی ،

فارغ شدم از اینکه گوشیم خاموشه و اون کسی که پشته گوشیه ممکنه برام خوابایی ببینه ….

بهمون خیلی خوش گذشت منم که تیپم تمام کمال مناسبه مراسم بودش ….

فک کنم به تنها کسی که خوش نگذشت آراز بود چون مدام یا داشت قلیون میکشید یا داشت سیگار میکشید اخماشم همش تو هم بود چند بار سمانه رفت سمتش ولی اونم موفق نشد بیارتش وسط که الان مهرشاد و مهران رفتن سمتش تا ببینن چشه ….

منم رفتم تو آشپزخونه یه لیوان آب خوردم و رفتم تو اتاقم تا حاضر شم 

دختراهم اومدن تو اتاقم تا نظر بدن لباس چی بپوشم ….

یه لباس دکلته  سفید برداشتم که بلند بود و تقریبا پوشیده ولی  کمرش تنگ و جلوی لباس چاک خورده بود 

عجیب با پوستم تضاد داشتش و جذابیت هیکلمو صد برابر میکردش 

یه لباس دیگم بود مشکی ساده مدل ماهی و بلند 

یکی دیگشم بود رنگ نباتی  ولی زیر زانو بودش و باید ساق میپوشیدم 

اول لباس نباتیرو پوشیدم که سمانه سریع گفت

_نه این نه ساحل این خیلی بازه الان اگه آراز بفهمه میخوای اینو بپوشی داستان میشه بخدا 

رو بهش با اخم گفتم 

_بابا کجاش بازه آخه میخوام با ساق بپوشمااا 

شادی گفت 

_بابا لباسش پوشیدس خوبه دیگه چرا اینقدر گیر میدید به این بدبخت آخه 

سمیرا گفت 

_نه آخه بحث اینا نیستش ،آراز بفهمه هم عصبی میشه هم ناراحت …

درک کن ساحل جان چرا لجبازی میکنی قربونت برم اون سفید بلندرو بپوشی باز یه ذره پوشیده تر در ضمن اگرم اونو بپوشی بازم فک نکنم آراز بزاره بپوشی 

تو همون هین آراز سر و کلش پیدا شد و بدون اینکه منو نگاه کنه رو به سمانه گفت 

_سمانه بیا لباس بده میخوام برم حموم ….

سمانه گفت 

_باشه تو برو منم میام 

اومد از اتاق بره بیرون که چشمش به لباس من افتاد ،احساس کردم یه لحظه کبود شد و تموم رگای سرش باد کردش ،دیدم که دستاش مشت شد و مثه ماست وایستادم اونجا ….

رو بهم گفتش 

_میخوای با این لباس دقیقا کجا بری ؟

جوابشو ندادم که رو به سمیرا گفت

_سمیرا این میخواد با این ریخت و قیافه بره مهمونی ؟!

پوزخندی زد و گفت 

_یهو بگو  با تراکتور از رو ما و خانوادت  میخوای رد شی دیگه خانم ساحل کیانی !!!!

پر حرص گفتم

_من همچین قصدی ندارم !!

_ولی با کارات داری همین کارو میکنی …این لباس مزخرف و سریع درمیاری یه لباسی میپوشی که در شان خانوادمون اول از همه خودت باشه !!!! مامان تو رو اینجوری تربیت نکرده 

اومد بره که پر حرص برگشت و انگشت سبابشو رو هوا تکون داد و گفت 

_در ضمن به دوستتم میگی بار آخرته که از این مهمونیای مزخرف میری هر جایی که میخوای بری با هم میریم با بچها  !!!!نه تکی …. که معلوم نیست چه حروم لقمه هایی ریختن اونجا مست و پاتیل 

از  اتاق زد بیرون بچها همشون هاج واج مونده بودنو خودمم گنگ بودم و رو تختم فرود اومدم با همون لباس رو به بچها گفتم 

_بچها میشه برید بیرون من لباسامو عوض کنم !!!!

سمیرا همونطور که میرفت بیرون گفت 

_ناراحت نشو عشقم …داداشه دیگ ،میترسه ،نگرانته بالاخره چون بابا مامان نیستن اون تا فعلا مسئول توعه ….

لبخند تلخی زدم و رو به سمیرا گفتم 

_چجوری شوهرتو تحمل میکنی تو آخه اه 

خندید و یه ویشگون از بازوم گرفت که ضعف کردم اومد یه چیزی بگه که صدای آراز اومدش 

_سمانه چیشد حوله و لباسم پس !!!

سمانه پوفی کرد و رفت بیرون بقیه بچها هم رفتن بیرون 

 لباس سفید بلندمو پوشیدمو عطر گود گرلمم رو خودم خالی کردمو یه اسنپ گرفتمو رفتم بیرون از خونه ، بچها مشغول جمع کردن اثاثاشون بودن رو به سمیرا گفتم 

_سمیرا آبجی، من وسایلم جمعه همشون فقط یه چمدونه یادتون نره بیاریدش 

سمیرا مهربون گفت 

_باشه عزیزم نگران نباش من میارم ….بیا برو سریع آراز حمومه نیستش …از حموم بیاد دوباره میخدا بهت گیر بده 

رو به بچها خداحافظی سر سری کردم که علی گفت 

_ساحل میخوای برسونمت !!!ماشینم دمه دره ها!!!

لبخندی زدمو گفتم 

_نه اسنپ گرفتم میرم خودم مرسی داداش 

مهرشاد گفت 

_دختر تو چرا با دم شیر بازی میکنی آخه مگه آراز نگفت خودش میرسوننت چرا واینمیستی بیاد از حموم تا برسونتت الان بیاد از حموم بیرون قاطی میکنه پاچه همرو میگیره ….

لبخندی زدم گفتم 

_نترس  اون فقط پاچه منو میگیره برا شما کبریته بی خطره … اگه بخوام وایستم تا بیاد هم اعصاب منو بهم میریزه هی میگه ناخوناتو کوتاه کنو موهاتو بده تو از اون ورم خیلی دیرم شده ساعت ۷ و نیم من هنوز اینجام فوقش چارتا داده دیگ 

پوفی کرد و گفت 

_من که از پس توعه کل خر بر نمیام برو خدا به همرات 

اومدم برم دمه در کفشامو بپوشم که دیدم مهران داره میاد سمتم 

_حواست باشه اونجا ،زیاد مست نمیکنی 

اصن نخوری که بهتره هر کی هر چی داد سیگاری چیزی نمیگیری ازش ساحل ….

روعم به پسرا نمیدی پیش همین دوستت و شوهرش میشین

سری تکون دادمو چیزی نگفتم با جدیت گفت 

_ساحل مشکلیم پیش اومد به من یا یکی از پسرا زنگ میزنی .

پوفی کردم و گفتم 

_باشه مهران جان فهمیدم دیگ بچه که نیستم بابا حالیمه که خوب و از بد تشخیص بدم 

مهران آروم گفت 

_هممون میدونیم که اینجور جاها جای تو نیستش بخاطره اینه که میترسیم خواهری ….برو خدا به همرات نمیخوام دمه رفتن چیزی بگم ناراحت بشی 

خودمو زدم به بی خیالی و رو به بچها با صدای بلند خداحافظی کردم و زدم بیرون از ویلا 

اسنپ دمه در بود سریع سوار شدم و راه افتادیم ….

حدودا ۱ ساعتی میشد که تو  را بودم نمیدونم واقعا کی تو دل جنگل مهمونی میگیره آخه ،یه ذره خوف برم داشت ولی سعی کردم پای تصمیمام محکم وایستم ، برام اینجا هیچ خطری نخواهد داشت ،

ویلای بابای امیردر سفیدی داشت  نمیشه گفت لاکچری بیشتر شبیه قصره

 ،مهساعم خوب چیزی تور کرده ها …. دمه ویلا همه ماشینا خارجی بودن و کمه کمشون ۲۰۶ و ۲۰۷ بود 

بقیه همه خارجی ….

صدای آهنگ از دمه درم کر کننده بودش …

وارد عمارت شدم و از دیزاین زیباش به وجد اومدم  ، یه استخر بزرگ که روش پر از گلای قرمز و شمع بودش ، دقیقا دور تا دور حیاط این عمارت گلای رز هلندی قرمز وآبی کاشته شده بود درختای تنومندی که هر کدوم معلوم قدمت دار بودن فضای خیلی خاصی رو ایجاد کرده بودن ….

یه ذره خجالت میکشیدم وارد سالن بشم بالاخره کسیو زیاد نمیشناختم ،  ولی آخر سر تودلم یه صلوات فرستادمو درو آروم بازش کردم …..دخترو پسرا ریخته بودن وسط و مشغول رقص بودن فضاش رمانتیک بود بیشتر چراغا خاموش بود فقط هالوژنا روشن بودن 

 امیر و مهسارو اصلا تو اون شلوغی پیدا نکردم ، رو به یکی از خدمه ها گفتم 

_ببخشید عزیزم من کجا لباسامو عوض کنم 

به سمت طبقه بالا اشاره کرد و گفت 

_بفرمایید طبقه بالا خانم ،اونجا میتونید لباساتون و عوض کنید 

لبخندی زدم و گفتم 

_ممنونم عزیزم 

به سمت طبقه بالا رفتم ،اینکه هیچکسو نمیشناختم و تنها بودم اذیتم میکردش ….

طبقه بالا که رسیدم چند تا دختر و پسر و دیدم که با هم اومده بودن بالا دسته پسره لیوان مشروب بود  و دختره هم جلوی آیینه داشت رژشو درست میکنه ….

وسایلامو گذاشتم داخل اون کمدی که مخصوص وسایلا بودش و مانتومم آویزون چوب رختی کردمش …..

از نگاه هیز پسره رو هیکلم اصلا خوشم نیومدش ،یه احساس چندشی بهم دست دادش ،شاید داشتم کم کم به این نتیجه میرسیدم که واقعا به قول آراز من به این جمعا خو نگرفتم و عادت ندارم ‌…. 

شالمو آروم برداشتمو موهای فرمو صاف و صوف کردم پسره و دختره خداروشکر زود رفتن پایین ،از تو کیفم عطرمو برداشتمو دوباره رو خودم خالی کردم 

‌‌

، کلاهی که آورده بودمو تا روی موهام بزارمو برهنگی موهام کمتر دیده بشرو برداشتم و رو سرم گذاشتم گرچه هیچکدومشون کلاه نذاشته بودن و شاید من اولیش بودم ولی عجیب بهم میومدش ….

کیفهمو گوشیمو برداشتمو رفتم پایین اومدم  پله آخرو بیام پایین که چشمم به یه چیزی خورد که ای کاش نمیخورد ،احساس کردم مغزم خشک شد و دستام منجمد شد ،نمیدونم چرا یه دفعه هوا سرد شد یا من اینجوری لرزیدم …..

4/5 - (6 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
3 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
D.d
D.d
1 ماه قبل

سلام
ممنون از رمان زیباتون …
لطفا هر شب پارت بذارید .

نگین
نگین
1 ماه قبل

تورو ارواح امواتت پارت بزار

...
...
1 ماه قبل

تو جان هر کی رو میخوای پارت بده ببینیم چی دید آرمینو دید با کی دید بزار دیگه لطفاااااااااااا 🙏🙏🥺

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x