رمان شاهرگ

رمان شاهرگ پارت 59 3.7 (12)

۱ دیدگاه
    -فیلم زیاد میبینی، نه؟ گفت و سرش را جلو کشید و جایی نزدیک گوش شهره ادامه داد: -از اون فیلم فارسیا که یارو آرتیسته میره با زن خرابه…
رمان شاهرگ

رمان شاهرگ پارت 58 4.7 (17)

۱ دیدگاه
  -یعنی چی ؟ خونه ی کی می‌فرستنت؟ واسه‌ی چی؟ جوابش تنها هِق هِق خفه‌ی رعنا بود. -رعنا! حرف بزن. دخترک نفسی گرفت تا بلکه بتواند از میان بغض سنگین…
رمان شاهرگ

رمان شاهرگ پارت 57 4.9 (13)

۶ دیدگاه
  طلا با چشم های گرد شده جلو آمد. به نظر میرسید که او در درگیری کمتر از شهره مجروح شده است. -هیچی نمیخوای بگی؟ -چی بگم؟ این قاطی میکنه…
رمان شاهرگ

رمان شاهرگ پارت 56 4.3 (10)

۱ دیدگاه
  دخترکی که یک هفته بعد از اقامتشان به عنوان پارتنر ممد به جمعشان اضافه شده بود دلخور نگاهش کرد. -محمد! سیخ آخه‌…؟ سیامک استخوان بال کبابی را با اشتها…
رمان شاهرگ

رمان شاهرگ پارت 55 4.2 (5)

۱ دیدگاه
  -من نمیخوام تو نگران من باشی! اصلا نمیخوام هیچ کس نگران من باشه. درد من واسه خودم بسه ! من ازت…. حرفش که نیمه کاره ماند معین با خیال…
رمان شاهرگ

رمان شاهرگ پارت 54 4.6 (10)

بدون دیدگاه
  -به چی میخندی مردیکه؟ نمیرم یهو معین! چرا میلرزه… -گوشیم زیرته، بی‌شعور! -ها!؟ با حاج خانم حرف زدم بعدش گوشی و انداختم رو این صندلیه … صدای ویبره شه!…
رمان شاهرگ

رمان شاهرگ پارت 53 3.6 (5)

  معین سرش را تکان تکان داد. -هرکی گفته من اخمواَم زِر زده ! زیادم زده! طلا زبان‌باز تر از این نارنجی پوشی بود که حتی اسمش را هم به…
رمان شاهرگ

رمان شاهرگ پارت 52 4.5 (8)

بدون دیدگاه
  -نه ! با عمه‌مم! کس دیگه‌ای به غیر تو اینجا هست؟ -نه! -پس سوال مسخره نکن! دخترک جلو آمد و مقابلش ایستاد. -ترسیدم هنوز از دستم ناراحت باشی! با…
رمان شاهرگ

رمان شاهرگ پارت 51 4.4 (8)

۱ دیدگاه
  آخرین نگاه را از آینه‌ی جلو به در بسته‌ی خانه‌ی رعنا انداخت و ادامه داد: -اما زود میرسونم خودم و… گفت و در حالی که تماس را بی خداحافظی…
رمان شاهرگ

رمان شاهرگ پارت 50 4.4 (7)

۳ دیدگاه
  رعنا به حرف هیچ‌کدام از اعضای خانواده‌اش اهمیتی نمی‌داد. همه‌ی فکرش رفتن معین بود. -چه حرفی؟ حرفی نیست. برو… و چون تعلل معین را دید باز التماس کرد. -توروخدا…
رمان شاهرگ

رمان شاهرگ پارت 49 4.6 (15)

۱ دیدگاه
  -اصلا خودش هیچی…خودش به جهنم. بخت این بچه سیاهه. رضای خداست حکما که این دختر تو اوج جوونی بیوه شه مام راضی‌ایم به رضای خدا. شکر! اما مردم چی…
رمان شاهرگ

رمان شاهرگ پارت 48 4.8 (5)

۱ دیدگاه
    -نمیرم! نمیارم…تا این بیچاره‌ی از همه جا بی‌خبر از این خونه نره بیرون هیچ جا نمیرم … معین روی دو زانو نشست. معذب بودن از تک به تک…
رمان شاهرگ

رمان شاهرگ پارت 47 4.2 (9)

۱ دیدگاه
  -خب چه بهتر. زن پیرمرد میشدی قدر زن جوون و خوب می‌دونست . حالا مثلا من که آقات جوون بود زنش شدم چه پخی شدم و کجای دنیا رو گرفتم…
رمان شاهرگ

رمان شاهرگ پارت 46 4.4 (9)

بدون دیدگاه
  معین نگاهی با رعنا رد و بدل کرد. زن بیچاره از همه جا بی‌خبر بود. -ممنون از مهمون نوازیتون‌. مزاحم نمیشم. مادر رعنا خندید. -اختیار دارید آقا شکیبا. مراحمید. بفرمایید…
رمان شاهرگ

رمان شاهرگ پارت 45 4.2 (9)

۲ دیدگاه
  بهادر فورا طعنه‌ی آبدار معین را گرفت. -خدا رحمتش کنه! مجیدتون هم خیلی آقاست ولی..‌. گفت و لنگه‌ی در را تا انتها گشود و با دست به کوچه‌ی تاریک…