رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 156

  سرمو به سمتش برگردوندم و خیره به صورت محزونش گفتم:     -مامان…سوفیا دیگه واسه من مرده! تموم شده…نه…

بیشتر بخوانید »
رمان مال من باش

رمان مال من باش پارت ۸

&& افشین && بعد از کلی جرو بحث با سارا از اتاق زدم بیرون… نمیدونم چطور تونستم اون حرفارو بهش…

بیشتر بخوانید »
رمان دومینو

رمان دومینو پارت 39

  سرش را بلند کرد و به حسام خیره شد. – مرگ مغزی شده؟ – نه… از جایی که خودش…

بیشتر بخوانید »
رمان مال من باش

رمان مال من باش پارت ۷

&& ایلیاد && مشتمو محکم روی میز کوبوندم و با عصبانیت روبه هرمان لب زدم : + ای دست و…

بیشتر بخوانید »
رمان دومینو

رمان دومینو پارت 38

  اتابک و آزاد از جایشان تکان نخوردند اما فربد خم شد و یکی از کاغذ ها را برداشت ..…

بیشتر بخوانید »
رمان مال من باش

رمان مال من باش پارت ۶

نگاهی به روبه روم انداختم … …هتل ریتز … من قراره یه مدت توی این هتل بمونم و بعد اگه…

بیشتر بخوانید »
رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 155

  *یاسین*     اون رفته بود و من سعی داشتم ذهنم رو از این رفتن منحرف کنم. باید به…

بیشتر بخوانید »
رمان مال من باش

رمان مال من باش پارت ۵

چند سال بعد … روی مبل نشستم و به مامان بزرگ خیره شدم… نمیدونم چی کارم داره که ازم خواسته…

بیشتر بخوانید »
رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 154

    وسایلم رو برداشتم و قدم زنان اون هم درحالی که حس میکردم یه تیکه از قلبم رو قراره…

بیشتر بخوانید »
رمان دومینو

رمان دومینو پارت 37

  فاخته لبخندی به رویش پاشید. – بشین بعد می‌ریم. اتابک کیف فرشته را روی مبل گذاشت و خودش هم…

بیشتر بخوانید »
رمان مال من باش

رمان مال من باش پارت ۴

&&افشین&& نفس عمیقی کشیدم و بعد کمی مکث چند تقه به در اتاق عمو سیروس کوبیدم … ، با گرفتن…

بیشتر بخوانید »
رمان مال من باش

رمان مال من باش پارت ۳

&&سیروس&& من سیروسم … کسی که یه قاچاقچیه بزرگه … کسی که کارش زورگوییه و مثل پادشاه ها زندگی میکنه…

بیشتر بخوانید »
رمان دومینو

رمان دومینو پارت 36

  فخری با گونه‌های گل انداخته نگاه از او گرفت. – روم نشد به گلی بگم… فک کردم بگن چه‌قد…

بیشتر بخوانید »
رمان مال من باش

رمان مال من باش پارت دو

نیم نگاهی به افشین انداختم که با اخم ریزی خیره ی حرکاتم بود … نفسم رو با فشار فرستادم بیرون…

بیشتر بخوانید »
رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 153

    چون سکوت کردم پوزخند زد و پرسید:     -چرا ساکت شدی….خجالت نکش…جواب بده.     جوابی نداشتم…

بیشتر بخوانید »