دلم برای پسرکم تنگ شده بود،برای مامان الا جون گفتنش.برای خنده هاش. هرمز و مردونگی خرج کردن هاش برام هم که هیچ. حالا توی وضعیتی گیر کرده بودم که نمیدونستم چطور هندل کنم. از یه
دستم را ول کرد و ادامه داد: – این آخرین باریه که بهت لطف میکنم خاتون. – لطف؟ شما همش من رو توی دردسر میندازید. سرش را خم کرد و بازویم را به سمت خودش
جوابش به خودش یک «نه» محکم و قاطع بود. ناراحت نبود، ترسیدهبود، از هزار و یک اتفاقِ احتمالیِ ناخوشایندی که ممکن بود برای امیرحسین و حتی حانیه بیفتد. دل آشوبه داشت از اینکه امیرحسین برگردد
در یک کافه نزدیک شورابیل قرار گذاشته بودیم، جایی دور از مرکز شهر. اینجا اکثر قدیمیها در مرکز شهر جمع میشدند و همدیگر را میشناختند. به محض رسیدن از دور ماشین سفیدی را دیدم که دیبا خم
خلاصه: شوکا دختری که گمان میکنه عشق واقعیشو پیدا کرده همون مرد رویاهاش همون شاهزاده سوار بر اسب سفید، بی خبر از این شاهزاده ی اصلیه رویاهاش خیلی وقته توی زندگیشه و تقریبا کل زندگیش نزدیکش بوده اما قدرشو
*کاوه لبم روی نبض گردنش است که تند شده و صدای وحشتزدهاش سرحالم میآورد: – دیوونه شدی کاوه؟ ولمکن. اگر دیوانه نبودم که به این خانه پا نمیگذاشتم! تمام لحظات حضورم در این مکان همراه با عذاب
رسیده بود روبروی دانا، گوشی آخرین بوقش را زد و یکدفعه ساکت شد! – خب الحمدلله! تموم شد فک کنم! علی نفسنفسزنان ایستاد. نگاه آشفتهاش از دخترک سر به زیر و خونِ راه افتاده
فراز سمت حاج دایی برگشت و تازه فهمید با هیچ کدام سلام علیک نکرده… اصلا چشمش هیچ کس را جز ترنج نمیدید! نمیدانست از بیمارستان تا اینجا را چطوری رانندگی کرده و صحیح و سالم رسیده! – ببخشید دایی
دستهای گرمش را روی کمر زن کشید و لبش را به گوشش چسباند. – دلتنگ بودی که اینطوری دیوونگی میکردی زندگیم؟ با خجالت سر تکان داد و فرید به آرامی تاپ دخترک را از
دلم میریزد، البته نه از آن خوبها! ته دلم هری میریزد، از لحن و کنایهی حرفش گُر میگیرم. نگاهم را میدزدم اما پوزخندش را میبینم، از کنارم که میگذرد آرام زمزمه میکند: – ترسوی ریاکار!
عقب رفت و دستش درون موهایش چنگ شد. پارچهی سفید روی چشمش را کمی جابه جا کرد. من نفس برایم نمانده بود و در سینهام درد زیادی را حس میکردم. انگار که قلبم بالاخره قصد ایستادن دارد.
آن همه تاکیدش بر روی “فقط” و “یک دلیل” نشان می داد که وضعیت چندان خوب نیست! خیره به حال و روز آشفته ی امید به خودم یادآوری کردم که من یک دلیل قانع کننده دارم! هرچه که
خلاصه: شوکا دختری که گمان میکنه عشق واقعیشو پیدا کرده همون مرد رویاهاش همون شاهزاده سوار بر اسب سفید، بی خبر از این شاهزاده ی اصلیه رویاهاش خیلی وقته توی زندگیشه و تقریبا کل زندگیش نزدیکش بوده اما قدرشو ندانسته و پسش میزنه و دل شاهای قصه رو بخاطر عشق اشتباهش خیلی میشکنه، بدون اینکه بدونه توسط همون شخصی که به اصطلاح عاشقشه توی دام بزرگی افتاده…
خلاصه رمان حاتم : آلا میثاقی دانشجوی پزشکی، درست وقتی که دورهی کارورزی را در بیمارستان شروع میکند؛ با چالش جدیدی در خانواده روبرو میشود این چالش آن ها را مجبور میکند تا به محلهی قدیمی برگردند جایی که حاتم سلطانزاده در آن بزرگی میکند…
ژانر: عاشقانه_استاد دانشجویی_ازدواج اجباری خلاصه: دختر دانشجویی به اسم آسایش که بنا به دلایلی باید با استاد دانشگاهش که از قضا صاحب شرکت هم هست، ازدواج کنه… همه چیز خوب پیش میره تا اینکه یه چیزی مانعشون میشه و تقدیر اونقدر پیچیده است که…
خلاصه: خودت میگویدی قلم زن، بخت را قلم میزند نصیب آدمها را قسمت رقم میزند خودت میگویدی که عشق را خدا نصیب میکند دلهای بیگانه را با هم قریب میکند. آب و دانه محبت میکمیشود هر سو ما را دست نصیب و قسمت ساخته دل و دنیا را…
خلاصه : تو گذشته اتفاقاتی افتاده و حالا..یه سرگرد زخم خورده دنبال قاتل پدرشه..و یه دختر معصوم که داره قربانی میشه..سرنوشت این دو نفر چی میشه!؟
خلاصه رمان دختر خراب : داستان دختری غمگین وفقیره که دراجتماع گرگ صفت کسی کمکش نمیکنه، مجبور به کارهای ناشایستی میشه که هردختری انجام نمیده. فقط برای زنده موندنش هرکاری میکنه که یه زندگی راحت وبی دغدغه داشته باشه. همچنین دراین بین گرفتاری اون باعشقش کیوان ومسائلی که پیش میاد داستان رو مهیج تروغمناک ترو داغ تر میکنه…..
آخرین دیدگاهها