رمان مردی می شناسم پارت 2 3.9 (7)

بدون دیدگاه
وَلی وارد اتاق شد: خوبی؟ صندلی چرخ دارش را حرکت داد: اوهوم. خوبم. وَلی در صفحه باز روی سیستم سرک کشید: چیکار میکردی؟ -:داشتم وبلاگ شراره رو میخوندم. وَلی روی…