رمان عبور از غبار پارت 25 4.3 (10)

بدون دیدگاه
امیر حسین هیچی بهم نگفته بود..البته وقتشم پیش نیومده بود..شاید بعد از رفتن مهمونا می خواست بهم بگه …به رفتارش دقت کردم ..سرد نبود …خیلیم خوب بود …ترسیدم نکنه می…