رمان پناهم باش پارت آخر

رمان پناهم باش پارت آخر 4.2 (63)

۵ دیدگاه
  #رویسا سخت بود؟!… فکر مى کنم مردم و زنده شدم. اما بالاخره تمام شد. بالاخره به کشورمون برگشتیم. بالاخره سختى هاى منم تمام شد. بالاخره توى خونه ى خودم…
رمان پناهم باش پارت 47

رمان پناهم باش پارت 47 4 (102)

۱ دیدگاه
  وقتى دختر وارد سالن شد من به شخصه نگاهم روى اون عروسک خیره مونده بود. شیخ دستور داد خلیل رو به سالن بیارند. اما وقتى خلیل از پله ها…
رمان پناهم باش پارت 43

رمان پناهم باش پارت 43 4.1 (28)

بدون دیدگاه
  #اوین آهى کشیدم و گفتم: ماجراش طولانیه…الان وقتش نیست بزاریم براى بعد… ابروهاشو در هم کرد و گفت: نگرانم کردى… چیز نگران کننده اى که نیست؟ لبخند تلخى زدم…

رمان پناهم باش پارت 42 3.9 (36)

۱ دیدگاه
  به لب دریا رفتیم و به محض پیاده شدن به دورو اطرافم نگاه کردم. بادیگارد ها زودتر از ما پیاده شده بودن و انتظارمونو میکشیدن. به خلیل نگاه کردم…
رمان پناهم باش پارت 39

رمان پناهم باش پارت 39 3.6 (16)

۱ دیدگاه
  وقتی از اتاق بیرون رفت نگاه ترسیده ی رویسا اونو دنبال کرد ک خلیل با مهربونی نگاهش کرد و با پشت دست نوازشش کرد. درست بود یکم شیرین عقل…
رمان پناهم باش

رمان پناهم باش پارت 38 4.5 (17)

۳ دیدگاه
  به گریه افتاد: بخدا نمیدونم…به جون خودم نمیدونمم…چرا با من اینطوری میکنی!؟؟…من دوستت داررم….چرا باهام اینطوری رفتار میکنی؟؟؟؟؟… با این موش مردگی بازیاش فقط اعصابمو به هم میریخت. بی…
رمان پناهم باش

رمان پناهم باش پارت 37 4.2 (19)

۷ دیدگاه
  #ترنم وقتی از هوش رفت به علی نگاه کردم که با نگاه هیزش داشت اونو قورت می داد.لگدی به پاش زدم و گفتم: حواست باشه انگولش نکنی…چشمای هیزش رو…

رمان پناهم باش پارت 36 4 (16)

۲ دیدگاه
  اشک میریخت اما باید برام مهم بود!! اشکش اشکه تمساح بود…دوباره تکونش دادم… + به من نگاه کن.. ببین وقتی رفتی نابود شدم انقدری که جسمم هم زوال رفت….تو…

رمان پناهم باش پارت 35 4.4 (14)

۴ دیدگاه
  وارد خونه که شدم،افسر پلیس بهم نگاه کرد… _خانوم! +جانم؟! _می تونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟! +البته چرا که نه…! به سمتش رفتم و‌کنار خانوم جون نشستم و افسر…