رمان پناهم باش پارت آخر

رمان پناهم باش پارت آخر

5 دیدگاه
  #رويسا سخت بود؟!… فكر مى كنم مردم و زنده شدم. اما بالاخره تمام شد. بالاخره به كشورمون برگشتيم. بالاخره سختى هاى منم تمام شد. بالاخره توى خونه ى خودم…
رمان پناهم باش پارت 47

رمان پناهم باش پارت 47

1 دیدگاه
  وقتى دختر وارد سالن شد من به شخصه نگاهم روى اون عروسك خيره مونده بود. شيخ دستور داد خليل رو به سالن بيارند. اما وقتى خليل از پله ها…
رمان پناهم باش پارت 45

رمان پناهم باش پارت 45

بدون دیدگاه
  کمی ترسیدم اما از افکارم عقب نکشیدم، سری تکون دادم و تاییدش کردم و منتظر نگاهش کردم تا از اتاق بیرون بره! باید افکارم رو منسجم می کردم تا…
رمان پناهم باش پارت 44

رمان پناهم باش پارت 44

بدون دیدگاه
  #کیان نمیدونم چرا شیخ انقدر مشکوک شده بود. تاچند روز پیش اصرار داشت ما هرچه زودتر به دبی برگردیم اما الان میگفت از راه زمینی به یک کشور دیگه…
رمان پناهم باش پارت 43

رمان پناهم باش پارت 43

بدون دیدگاه
  #اوين آهى كشيدم و گفتم: ماجراش طولانيه…الان وقتش نيست بزاريم براى بعد… ابروهاشو در هم كرد و گفت: نگرانم كردى… چيز نگران كننده اى كه نيست؟ لبخند تلخى زدم…

رمان پناهم باش پارت 42

1 دیدگاه
  به لب دریا رفتیم و به محض پیاده شدن به دورو اطرافم نگاه کردم. بادیگارد ها زودتر از ما پیاده شده بودن و انتظارمونو میکشیدن. به خلیل نگاه کردم…
رمان پناهم باش پارت 41

رمان پناهم باش پارت 41

2 دیدگاه
با تعجب به چشمهای پر از خواهش خلیل نگاه کردم و سرم رو به معنای نفی خواسته ی اون به دو طرف تکون دادم. ولی اون با دستهاش چونه ى…

رمان پناهم باش پارت 40

3 دیدگاه
  وقتی از دستشویی برگشت روبه روی من ایستاد و به کف زمین خیره شد صداش کردم. -رویسا….. سرش رو بلند کرد و به من نگاه کرد و من چند…
رمان پناهم باش پارت 39

رمان پناهم باش پارت 39

1 دیدگاه
  وقتی از اتاق بیرون رفت نگاه ترسیده ی رویسا اونو دنبال کرد ک خلیل با مهربونی نگاهش کرد و با پشت دست نوازشش کرد. درست بود یکم شیرین عقل…
رمان پناهم باش

رمان پناهم باش پارت 38

3 دیدگاه
  به گریه افتاد: بخدا نمیدونم…به جون خودم نمیدونمم…چرا با من اینطوری میکنی!؟؟…من دوستت داررم….چرا باهام اینطوری رفتار میکنی؟؟؟؟؟… با این موش مردگی بازیاش فقط اعصابمو به هم میریخت. بی…
رمان پناهم باش

رمان پناهم باش پارت 37

7 دیدگاه
  #ترنم وقتی از هوش رفت به علی نگاه کردم که با نگاه هیزش داشت اونو قورت می داد.لگدی به پاش زدم و گفتم: حواست باشه انگولش نکنی…چشمای هیزش رو…

رمان پناهم باش پارت 36

2 دیدگاه
  اشک میریخت اما باید برام مهم بود!! اشکش اشکه تمساح بود…دوباره تکونش دادم… + به من نگاه کن.. ببین وقتی رفتی نابود شدم انقدری که جسمم هم زوال رفت….تو…

رمان پناهم باش پارت 35

4 دیدگاه
  وارد خونه که شدم،افسر پلیس بهم نگاه کرد… _خانوم! +جانم؟! _می تونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟! +البته چرا که نه…! به سمتش رفتم و‌کنار خانوم جون نشستم و افسر…

رمان پناهم باش پارت 34

1 دیدگاه
  #رویسا نورا می اومد و می رفت ومنو روز به روز واضح تر و روشن تر میکرد. تمام حواسم به این بود که از بین حرفاش چیزی رو متوجه…