رمان روشنگر پارت ۵۲3 ساعت پیشبدون دیدگاه صدای هین پادشاه با خندهی ملکه یکی شد و من ماندم در تضاد مردم این سرزمین. سرم را به دو طرف تکان دادم و سوار اسبم شدم. …
رمان روشنگر پارت ۵۱2 روز پیشبدون دیدگاه «خسرو» – یالا راه بیوفتید. تا شب میخوام به کاخ سلیمان برسیم. روی اسب نشستم و نگاه نافذی به تک تک نگهبان ها انداختم. سریع آماده شده…
رمان روشنگر پارت ۵۰5 روز پیش5 دیدگاه زبانش که روی نوک سینهام نشست جرقه ای درونم زده شد. – خسرو… من ملوک نیستم، تو…تو اون رو خری…خرید.. با صدای بلند ضجه زدم. جیغ کشیدم…
رمان روشنگر پارت ۴۹7 روز پیشبدون دیدگاه راضی کردن؟ واژهای که هیچ وقت در قاموسم نگنجید. هرجا که من قدم میگذاشتم همراه خودم موجی از تنفر و انزجار را میبردم. سالهای سال حرام زاده…
رمان روشنگر پارت ۴۸1 هفته پیشبدون دیدگاه چشمی گفت و بدون نگاه دیگری به در و دیوارهای کاخ به اتاق رفتیم. اولین کاری که بعد از ورود به اتاق کردم شل کردن بندهای سینه…
رمان روشنگر پارت ۴۷2 هفته پیشبدون دیدگاه نمیدانم چرا ولی معذب شدم، کمی بیپروا بود. البته نگاه وحشی خسرو در معذب شدنم بیتاثیر نبود. – بگو اون قطعه رو بنوازن. فواد لبخندش را…
رمان روشنگر پارت ۴۶2 هفته پیش2 دیدگاه زن خسرو خندید، بلند و خیلی تلخ! فکر کنم به نقطهی حساسی تیرم را زده بودم. ملکه به سمتم خم شد، رگههای قرمز درون چشمش را به من…
رمان روشنگر پارت ۴۵2 هفته پیش2 دیدگاه خلیفه؟ این دگر کی بود. با گرفته شدن دستم از جا پریدم. همان مرد مریض بود. فکش کمی کج بود و زبانش مثل یک سگ از…
رمان روشنگر پارت ۴۴3 هفته پیشبدون دیدگاه– نمیشنوی چی میگم؟ صدای مرد بود. همانی که شواهد میگفتند برادر خسرو بود. محافظ تکان نخورد، انگار که در جدلی که یک سویش جانش بود گیر کرده بود…
رمان روشنگر پارت ۴۳3 هفته پیش1 دیدگاه از بین ندیمه ها رد شدم که بازویم توسط یکی از آنها محاصره شد. محکم دستم را گرفت. – شما نمیتونید اینجوری برید. نیشخندی زدم. بازویم…
رمان روشنگر پارت ۴۲3 هفته پیش2 دیدگاه تلخ شده بودم و این تلخیام به زنی نیش میزد که اخم پدرش برای تا کردن کمرم کافی بود. دستش را از روی شانه ام پایین…
رمان روشنگر پارت ۴۱4 هفته پیشبدون دیدگاه رد انگشتش روی نقطهی خصوصی تنم میسوخت. دستهایم را بند میز کردم تا زانوهای لرزانم سقوط نکنند. – موهای تنت رو بزن. از زن مودار بدم میاد.…
رمان روشنگر پارت ۴۰4 هفته پیشبدون دیدگاه با باز شدن در حرف جیران ناقص ماند و من هنوز درگیر آن ملکی بودم که جیران گفت. دیگر شاهدختش نبودم؟ قامت خسرو چنان ترسی بر تن…
رمان روشنگر پارت ۳۹4 هفته پیشبدون دیدگاه سر چرخاندم و با دیدن خسروی خشمگین بغض کردم. شده بود نجات دهندهام در بین عامه و قاتل پروانههایم در تنهایی… – توی کار من دخالت نکن.…
رمان روشنگر پارت ۳۸1 ماه پیشبدون دیدگاه آخی گفتم که شانههایم را گرفتند و تنم را مثل یک فاحشهی خوابیده در بستر یک جلاد به تخت چسباندند. – خیلی بدم میاد به زور…