رمان لیلیان پارت۸۲ 4.5 (47)

۱ دیدگاه
  – آخه الان هم بیشتر از شش ماهه که روابط اونجوری تعطیله خانوم. قهقهه میزنم میگویم: – چهره ات رو مظلوم نکن سید. انگشت شستش را روی لبهایم میکشد…

رمان لیلیان پارت ۸۱ 4.5 (37)

۱ دیدگاه
        آسودگی میکشم و دلم از اینکه دختر کوچولویی میان   جانم در حال جان گرفتن است غنج میرود.   رو به فروشنده میکنم و میگویم: –…

رمان لیلیان پارت ۸۰ 4.3 (39)

بدون دیدگاه
        نمازش تمام میشود، مینشیند و تسبیح به دست میگیرد که میگویم: – برای بچه هامون دعا میکنی؟   سمتم میچرخد، لبخند خستهای که روی لبهایش دارد…

رمان لیلیان پارت ۷۹ 4.3 (33)

بدون دیدگاه
  – لعیا خانم مواظبش هستید امروز رو؟ من باید برم, کار دارم وگرنه خودم پیشش میموندم. مامان میگوید: – هستم سید جان، خیالت راحت، به خدا راضیام تا آخر…

رمان لیلیان پارت ۷۷ 4.7 (35)

بدون دیدگاه
  لحظاتی که صدای تند قلبش در اتاق پخش میشود، سر از پا نمیشناسم. پر از حسی عجیب و ناشناخته شدهام.   نگاه به سید علیرضا میکنم، چشمه ایش خیس…

رمان لیلیان پارت ۷۶ 4.5 (32)

۳ دیدگاه
  – صدالبته.   – تنهام نمیذاری؟ موهایش را پشت گوشش میزنم: – نه خانوم قشنگم. لبخند میزند و اشکش میچکد. – قول دادیها سید! – سر قولم هستم.  …

رمان لیلیان پارت ۷۵ 4.3 (43)

۱ دیدگاه
    حلاوت کلام و نگاهش، سلول به سلول تنم را هدف قرار میدهد. دست از زیر لباس خوابم رد میکند و انگشتانش روی ستون مهره های کمرم میلغزد. چشمهایم…

رمان لیلیان پارت ۷۴ 4.7 (26)

۱ دیدگاه
  اینطور اگر مسئله را با سیدعلیرضا در میان بگذارم، شاید خیال او هم راحتتر شود و چه ایرادی دارد کمی با خواسته ی همسرم راه بیایم؟ میگویم: – آقای…

رمان لیلیان پارت ۷۳ 4.2 (34)

بدون دیدگاه
  و مهدی با دیدن بادکنکهایی که سر تا سر سقف سالن پذیرایی هستند، از خوشحالی جیغ میکشد، قهق هه میزند و دستهایش را به هم میکوبد. خودش را در…

رمان لیلیان پارت ۷۱ 4.5 (33)

۲ دیدگاه
      – کنارش بالشت بذار. آرام مهدی را بغل میکنم و روی تخت یک نفره ی رو به رویمان میگذارمش. برمیگردم و با لبخند به او که برایم…

رمان لیلیان پارت ۷۰ 4.6 (27)

بدون دیدگاه
    لهراسب هم پاسخمان را میدهد و دنبالمان تا دم در میآید و لحظه ی آخر که میخواهیم سوار ماشین شویم، میپرسد: – چرا گفتید نگار مورد مناسبی برای…

رمان لیلیان پارت ۶۹ 4.4 (42)

۱ دیدگاه
  سن لیلیان کمه هم ما تازه ازدواج کردیم.   نامحسوس چشمکی ریز به من که از حمایتش لبخند میزنم، میزند و میگوید: – لیلیان هم یه سری برنامه داره…