رمان انرمال

رمان انرمال پارت اخر 3.9 (29)

۱ دیدگاه
        دست درجیب، با سری خمیده، نگاهی غمگین، جسمی بی رمق و عاجز، لب جاده راه میرفتم. دلم پر بود و خودم میدونستم اگه مثل دختر بچه…
رمان انرمال

رمان انرمال پارت ۹۰ 5 (9)

۱ دیدگاه
      فقط داشتم بربر تماشاش میکردم. مضطرب بودم چون اصا نمیدونستم چی به چیه. آخه من میرفتم اونجا چی مینوشتم ؟ دیوث عوضی… میدونم فهمید تو باغ نیستم…
رمان انرمال

رمان انرمال پارت ۸۶ 4.5 (8)

۴ دیدگاه
      کز کردم کنج تخت و به دور و اطراف نگاهی گذری اما پر دقت انداختم. نه اینطور فایده نداشت. بلند شدم و با کنار زدن پتویی که…
رمان انرمال

رمان انرمال پارت ۸۵ 4.6 (8)

۱ دیدگاه
          بدون استفاده از کلمات،تنها با تکون دست خدمتکار رو مرخص کرد و بعد خم شد و خودش شخص با برداشتن قوری برام چایی ریخت و…
رمان انرمال

رمان انرمال پارت ۸۱ 4.5 (17)

۳ دیدگاه
        کلید جدید رو  از اون مرد که بخاطر دیرقت بودن و تعطیلی کار و بارش با هزار مکافات راضی شده بود همراهمون بیاد گرفتم. از اول…
رمان انرمال

رمان انرمال پارت ۸۰ 4.4 (18)

۹ دیدگاه
      از یه جایی به بعد دیگه نتونستم  مثل اون لحظات اول خوشحال باشم و بالا و پایین بپرم به هر طریقی انرژی زیادمو تخلیه کنم  حتی وقتی…
رمان انرمال

رمان انرمال پارت ۷۸ 4.4 (19)

۲ دیدگاه
        توی سالن همه بابابزرگ آرمین رو میشناختن واسه همین نیازی نبود برای دفتن به داخل،ما هم خودمون رو معرفی کنیم. پیرمرد باحالی بود. نه نه! منصفانه…