رمان غیاث پارت (آخر) 4.4 (694)

۵ دیدگاه
  غیاث: نگاهم میکند، چانهاش میلرزید و مردمکهایش بیش از حد گشاد شده بود: – شاید…همه بگن من مقصر همه چیزم ولی، دوست داشتن تو، اینکه همیشه از سمتت بی…

رمان غیاث پارت ۱۹۴ 4.4 (130)

بدون دیدگاه
  غیاث: کولر ماشین را روشن کرد و دریچه را به سمتم برگرداند. – شما بشین اینجا من الان میام. دست روی دستگیرهی در فشرده و سر به سمتم میچرخاند،…

رمان غیاث پارت۱۹۳ 4.5 (103)

۱ دیدگاه
  غیاث: مچ دستم را چنگ میزند، چانهاش زیر انگشتهایم به سرخی میزد و جملاتش نامفهوم از لای لبهایش بیرون میپرید: – دردم…میاد…به خدا دکتر گفته نباید…نزدیکی داشته باشیم، بچه..…

رمان غیاث پارت۱۹۲ 4.5 (128)

۳ دیدگاه
  غیاث: – من اون فلشو…بازش نکردم غیاث، چیزی توشه که من نمیدونم؟ دلم برای شنیدن اسمم از بین لبهای این زن تنگ شده بود. طوری نامم را میخواند که…

رمان غیاث پارت ۱۹۱ 4.4 (123)

۴ دیدگاه
  غیاث: برای لحظهای حس میکنم حتی نفسهایش بند میآید، نگاه مات ماندهاش چشمهایم را شکار میکند و قطرههای اشک روی گونهاش میریزد. دستهای بیجانش از دور کمرم جدا شده…

رمان غیاث پارت ۱۹۰ 4.5 (105)

۵ دیدگاه
غیاث: انگشت هایش را بهم پیچ میدهد: – من…من اون فلشو دادم به زنت! از روی صندلی بلند میشوم..بیشتر از اینکه از ملیسا ناراحت باشم، از دست خودم حرص میخوردم.…

رمان غیاث پارت ۱۸۹ 4.6 (99)

بدون دیدگاه
غیاث: یکه میخورد، ترجیحش سکوت است و نمیدانست که بحث کردن از درک و حوصلهی من خارج است؟ در سکوت مسیرش را به سمت میز مجلل درون اتاق کج میکند…

رمان غیاث پارت ۱۸۸ 4.6 (83)

۱ دیدگاه
  غیاث: – چرا اومدی اینجا؟ فلش مموری را دور انگشتش چرخاند، دور تا دور پذیرایی را از نظر گذرانده و زمزمه کرد: – مشخصه دیگه! نیست؟ راستی از سوپرایزم…

رمان غیاث پارت ۱۸۷ 4.4 (70)

۱ دیدگاه
  غیاث: من و من کنان صدایم میزند و من از روی تخت بلند میشوم، روبروی اینه میایستم و چقدر این من برابم غریبه بود! نه امیدی در نگاهم بود…

رمان غیاث پارت ۱۸۶ 4.3 (106)

۳ دیدگاه
غیاث: حرفم را آهسته می گویم و چاووش گویا منتظر همین یک جمله از جانب من بود که طوطی وار شروع به حرف زدن کرد: – بذار واست توضیح بدم!…

رمان غیاث پارت ۱۸۵ 4.1 (121)

۱ دیدگاه
  غیاث: حرص در جمجمهام میکوبید و چیزی باقی نمانده بود که شقیقههایم منفجر شود. نگاه سرخم روی صورت آرایش کردهاش چرخ خورد و برخلاف تلاشم، نیم تنهی برهنهاش را…

رمان غیاث پارت ۱۸۴ 4.5 (461)

۸ دیدگاه
  غیاث: سر به سمتم خم کرد، چانهی لرزانم را میان انگشتهایش نوازش داد: – مرتیکه پفیوز فقط بلده زیر آب زنی منو پیشت کنه نه ؟ سرش با ک*ونش…

رمان غیاث پارت ۱۸۳ 4.4 (114)

بدون دیدگاه
  غیاث: اهسته به سمتش بر میگردم، چشمهایش رنگ نگرانی به خود گرفته بود. تو گلو خرناس کشیده و لب زدم: – اونی که باعث و بانی این وضعیت ُگهی…

رمان غیاث پارت ۱۸۲ 4.4 (84)

۲ دیدگاه
  غیاث: – حالام که یه توله پس انداختی، قشنگ دست و پاشو زنجیر کردی. خودمون ملیس، شیطون پیش تو باید لنگ بندازه، چقدر مارموزی عش… جملهاش هنوز کامل نشده…

رمان غیاث پارت ۱۸۱ 4.4 (84)

۱ دیدگاه
  غیاث: از گیسوی سفیدش نگاهم را میگیرم و کاسهس سرخ چشمهایم را به داراب می دوزم: – زنگ بزن بگو نیان، داریم مرخصش میکنیم، حالشم خوبه، دایره و دمبک…