رمان بیگانه پارت ۸۹3 ساعت پیشبدون دیدگاه با دراز شدنِ دستِ مردی و تکیه دادنش به دستگاه گوشی از توی دستم افتاد و آویزان شد. خیابانِ خلوت ترسم را دو چندان میکرد. صدای محکم…
رمان بیگانه پارت ۸۸4 روز پیشبدون دیدگاه _شیخ فاضل من شنیدم این دخترِ امانتی شما بوده. چهره عرب گونه اش و چشم هایی که حالا به سرخی میزد با سوال هایم کمی…
رمان بیگانه پارت ۸۷2 هفته پیشبدون دیدگاه تا دمِ در که رفتیم گفتم: _توی رسوم خواستگاری ما بود که حاج داماد کت و شلوار بپوشه! امید لبخندی زد و گفت: _و منی که…
رمان بیگانه پارت ۸۶2 هفته پیشبدون دیدگاه _خدا نکشتت! _خدا سایه حاجی رو از سرمون کم نکنه! به همه ما شیش نفر میرسه تا حالا آخم نگفته می بینید که آقای دکتر…
رمان بیگانه پارت ۸۵3 هفته پیشبدون دیدگاه به خانه که آمدم همه حواسم پرتِ مصطفی بود. شاید آن مرد راست میگفت! من نه در جایگاه مصطفی بودم و نه آن مرد…. بقول…
رمان بیگانه پارت ۸۴3 هفته پیشبدون دیدگاه نگاه هایشان ترسناک و رعب آور بود. زن انگاری جزئی از این کره خاکی نبود. توی بازار مرد سالاری می دیدم و بس…. سمتِ…
رمان بیگانه پارت ۸۳3 هفته پیشبدون دیدگاه _چرا انقدر انگ میچسبونی به اون بیچاره؟ امید اینجا بود. مست بود. خدمتکارم بیرونش کرد. داد میزد…. به زور سکوتش کردند. بعد دستامو توی دستش…
رمان بیگانه پارت ۸۲4 هفته پیشبدون دیدگاه سالار خسته از روی امید کنار رفت که زمزمه آرام امید به گوش رسید و باعث گرد شدن چشم های ما شد. _چرا میزنی لعنتی؟…
رمان بیگانه پارت ۸۱1 ماه پیشبدون دیدگاه دست هایش را از دورم باز کرده و به سمتش چرخیدم. _برو حموم لباساتم بده من تا میای بشورم، خب؟ فهمید که جدی…
رمان بیگانه پارت ۸۰1 ماه پیشبدون دیدگاه _من که دیگه معلم نیستم! تلخی کلامم اخمی به چهره اش نشاند و موی بازیگوشی که روی چشمانم این طرف و آن طرف می…
رمان بیگانه پارت ۷۹1 ماه پیشبدون دیدگاه _باشه بهش سر میزنم فعلا دیگه برو می بینی که مثل شیر غرنده چشماش روی ماست… خواست برود که یک لحظه صدایش کردم. …
رمان بیگانه پارت ۷۸1 ماه پیشبدون دیدگاه جالب بود که آرام گرفتم. توی بغلش لش کردم و او آزادانه دست هایش را روی تن و بدنم به حرکت در می آورد. …
رمان بیگانه پارت ۷۷1 ماه پیشبدون دیدگاه سر جایم میخکوب شدم. یعنی هر بار که او به بیمارستان می رفته زنی دستِ اورا می گرفته؟ یعنی…. با صدای امید که میگفت:…
رمان بیگانه پارت 761 ماه پیش1 دیدگاه _داداش! سالار ایستاد. گفته بودم چقدر به این دختر وابسته بود؟ حتی سال ها دوری و دوام آوردن در غربت هم نتوانسته بود خواهرکش را…
رمان بیگانه پارت 751 ماه پیشبدون دیدگاه در طولِ سفر می نوشتم داستانش را… با آنکه دلم به درد آمده بود ولی غم درون دلم را خاکستر نمیکرد. لیلایِ عاشق را…