رمان آهو ونیما پارت ۶۶

4.5
(79)

 

 

 

 

با این حال نیما تکانی نخورد و من هم که هیچ تلاشی برای نگه داشتن بچه در آغوشم نمی کردم، مهری جان با دستانش دهان بچه را به سمت نوک سینه ام هدایت کرد.

نیما نزدیک تر آمد.

انگار که به سینما آمده باشد صندلی را کنار تخت گذاشت و رویش نشست.

درحالیکه نگاهش بین صورت بچه و صورت من در حال گردش بود، گفت: صورت و قیافه ش که کاملا شبیه آهوئه.

با این حرف نیما به خودم جرات دادم و به صورت بچه نگاه کردم.

از ترس آنکه بچه شباهت کوچکی به حامد داشته باشد دقیق به صورتش خیره نشده بودم.

سرخ بود و به نظرم بامزه!

حق با نیما بود…

چهره اش شبیه خودم بود…

عکسی که از روز اول زندگی ام در آلبوممان وجود داشت این را تایید می کرد.

از برخورد لب های بچه با نوک سینه ام، درد و سوزش عجیبی در سینه ام پیچید.

هرچقدر تلاش کردم نتوانستم جلوی آخی را که می خواستم بگویم بگیرم.

نیما روی صندلی تکانی خورد.

– خیلی درد گرفت؟!

درحالیکه نگاهم به صورت بچه و تقلایش برای شیر خوردن بود در جواب سوال نیما تنها سرم را تکان دادم.

 

 

 

– به زبان اشاره چرا حرف می زنی؟!

با حواس پرتی به نیما نگاه کردم.

– چی؟!

نیما به لبانم خیره شد.

– چه لبخندی هم می زنی براش! نو که میاد به بازا کهنه میشه دل آزار!

دستی به لب هایم کشیدم.

واقعا لبخند داشتم.

خودم هم نفهمیده بودم کی این لبخند روی صورتم نقش بسته بود!

می خواستم جواب مناسبی به نیما بدهم که خود نیما باز شروع به حرف زدن کرد.

– میگم دردش رو می تونم احساس کنم!

مهری جان با خنده پرسید: درد شیر دادن رو؟!

نیما نگاهی به مادرش انداخت.

– آره خب… آخه دردش شبیه درد یه چیزیه تو ما مردها!

مهری جان سرش را به علامت تاسف تکان داد.

– بابا هم شدی، اما انگار نه انگار! هنوز همون پسر سر به هوا و تخسی!

نیما سرش را کج کرد.

– قربون مادر گرامی!

مهری جان با مهر و محبت به نیما نگاه کرد.

– خب حواستون به بچه که هست، من برم ببینم جهان کجا مونده!

نیما سر تکان داد.

– آره مراقب باش یه موقع پرستارها مخش رو نزنن بی پدر بشیم.

 

 

 

مهری جان در جواب نیما تنها نچ نچی کرد و از اتاق خارج شد.

نیما خودش را روی صندلی جلوتر کشید و به صورت بچه که تمام تلاشش را برای شیر خوردن خرج می کرد خیره شد.

نمی دانستم چه چیزی در سرش می چرخد.

فقط امیدوار بودم که راجع به آن شب حرفی نزد. چراکه به سختی ذهن خودم را از فکر کردن به آن اتفاق منحرف کردم.

نیما که دستش را جلو آورد، ترس به سراغم آمد.

با این حال به دندان گرفتن لبم اکتفا کردم و جلوی خودم را گرفتم تا بچه را از نیما دور نکنم.

درحالیکه من سعی داشتم خودم را متقاعد کنم که نیما نمی داند که بچه از او نیست و در نتیجه آسیبی هم به بچه نمی تواند برساند، نیما دستش را جلو آورد و لپ بچه را نوازش کرد.

بچه برای لحظه ای دست از شیر خوردن برداشت و دوباره کارش را از سر گرفت.

نیما که انگار از پوست نرم و لطیف بچه خوشش آمده بود، دوباره حرکتش را تکرار کرد.

– جون جون! چه گوگولی ای هستی تو!

خندیدم که باعث شد بخیه هایم تیر بکشد.

ناخواسته آخی از بین لب هایم بیرون آمد.

نیما نگاهش را از صورت بچه گرفت.

– چی شد؟ حسودیت شد؟!

درحالیکه هنوز آن سوزش را احساس می کردم، گفتم: چه حسودی ای؟!

نیما ابرو بالا انداخت.

 

 

 

– به هر حال میگن دختر هووی مادرشه!

به نظر می آمد بچه دیگر سیر شده است و داشت کم کم خوابش می برد.

نیما هم انگار متوجه این موضوع شد که از روی صندلی بلند شد و برخلاف حرف چند دقیقه پیشش، بچه را در آغوشش گرفت و روی تخت مخصوصش گذاشت.

درحالیکه با نگاهم حرکات نیما را دنبال می کردم، با کنایه گفتم: آخه کاش حرفت درست بود. من که یه هوو ندارم!

نیما بعد از آنکه با دقت تمام پتو را روی بچه مرتب کرد، دوباره روی تخت نشست.

به چشمانم خیره شد.

– منظورت اینه که من چند تا زن دیگه هم دارم؟!

ابرو بالا انداختم.

– الله و اعلم.

نیما به آرامی دستش را روی تخت کوبید.

– به ولله که جز اسم تو اسم هیچ زن دیگه ای تو شناسنامه ی من نیست!

به آرامی خندیدم تا باز هم سوزش بخیه هایم شروع نشوند.

– از کجا معلوم زن صیغه ای نداشته باشی؟!

نیما سرش را تکان داد.

– این یه مورد رو هیچوقت دوست نداشتم. مطمئن باش!

از جوابش خوشم نیامد.

یعنی تنها از این یک مورد هیچوقت خوشش نیامده بود؟!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 79

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x