رمان آهو ونیما پارت ۶۸

4.5
(70)

 

 

 

 

دیگر بودن نیما در کنارم آرامم نمی کرد.

دلم می خواست زودتر برود.

هیچ حرفی راجع به آنکه اگر تابش نبود، به احتمال زیاد تاریخ زایمانم زودتر نمیشد، به زبان نیاوردم و به جایش پرسیدم: امشب میری خونه؟!

نیما به چشمانم خیره شد.

– این یعنی گورت رو گم کن؟!

ناخواسته خندیدم.

نیما کنایه ها را خوب می فهمید!

– خب مستقیما بگو گم شو عزیزم دیگه! چرا می پیچونی؟!

شانه بالا انداختم.

– نخواستم دلت بشکنه.

هیچ تلاشی برای مخالفت با حرف های نیما نکردم.

نیما نگاهی به بچه که حالا خوابیده بود، انداخت.

– بله دیگه… بازم میگم… نو که میاد به بازار، کهنه میشه دل آزار!

نگاهش را به من داد.

– من که دلم می خواد اینجا و پیش زن و بچه م باشم، اما انگار خانومم دلش می خواد گم شم از اینجا برم!

با آنکه خندیدن بخیه هایم را به سوزش می انداخت، اما خندیدم.

نیما نچی کرد و مادرش را صدا کرد.

مهری جان وارد اتاق شد و به دنبالش هم آقا جهان.

آقا جهان کنار تخت بچه ایستاد.

پرسید: اسم این دختر کوچولومون رو می خواین چی بذارین؟!

 

 

 

نگاه من و نیما در هم قفل شد.

در این مدت تنها سر روزهای بعد از به دنیا آمدن بچه دعوا کرده بودیم.

حرف من مستقل شدن بود و حرف نیما هم که آوردن بچه ی دیگر بود.

مهری جان گفت: راست میگه جهان.

نیما با خنده پرسید: مگه جهان چی گفت؟!

به سختی خودم را کنترل کردم تا نخندم.

نیما هم با نگاه چپ چپ مهری جان لبخندش را قورت داد.

– خب منظورم اینه که بابا حرفی نزد که تو بخوای بگی حق باهاشه!

مهری جان سرش را به علامت تاسف تکان داد.

آقا جهان با اشاره ی چشم ابرو از پسرش خواست تا سکوت کند.

نیما دستش را روی لب هایش کشید.

– اصلا من زیپ دهنم رو می کشم.

مهری جان با اخم نگاهش کرد.

– کار خوبی می کنی!

و چند قدم جلوتر آمد.

کنار تخت بچه و آقا جهان ایستاد.

– نمیشه که بچه بدون اسم بمونه.

لب هایم را با زبانم تر کردم.

– خب راستش…

نگاه ها روی من چرخید.

– ما درباره ی اسم بچه تصمیم نگرفتیم.

چشم های مهری جان گرد شد.

– انتخاب نکردین؟!

 

 

 

آقا جهان به جای من و نیما جواب همسرش را اینطور داد.

– چرا تعجب می کنی خانوم؟ از نیما هیچ چی بعید نیست.

مهری جان هم سرش را به علامت مثبت تکان داد.

– بله دیگه… این کارها فقط به آقا نیما میاد.

نیما با حالت نمایشی آه کشید.

– بیچاره آقا نیما که انقدر بهش تهمت و افترای بیجا می زنن!

مهری جان بدون آنکه به حرف های پسرش توجهی نشان دهد، از من پرسید: خب عزیزم… نظر خودت چیه؟! دوست داری اسم دخترتون چی باشه؟!

نگاهی به بچه انداختم.

هیچ اسم خاصی در ذهنم نداشتم.

قبل از آنکه بخواهم حرفی بزنم، نیما زودتر از من گفت: شوکا!

مهری جان نگاهش کرد.

– شوکا چرا؟!

نیما با شیطنت نگاهمان کرد.

– یه دانشجو داشتم…

مهری جان به تندی حرفش را قطع کرد.

– بسه بسه!

و زمزمه وار گفت: حالا میاد اسم دوست دخترهاش رو میگه!

و نیما هم همانند مادرش با صدای آرامی گفت: نه والا شوکا واقعا فقط و فقط دانشجوم بود. متاهلم بود، چون وسط کلاس درد زایمانش شروع شد، همینجوری گفتم!

 

 

مشخص بود که مهری جان هم خنده اش گرفته است، اما با این حال با لب گزیدن و روی گرداندن از نیما جلوی لبخندش را گرفت.

– نگفتی آهو جان… نظرت چیه؟!

می دانستم اگر بگویم نظری ندارم، این بحث همینجا تمام نمی شود.

پس اولین اسمی که به ذهنم آمد، به زبان آوردم.

– آوا…

آقا جهان چند بار اسم “آوا” را زیر لب زمزمه کرد.

در نهایت هم گفت: اسم قشنگیه!

و به این ترتیب اسم “آوا” انتخاب شد.

آن شب نیما خودش را به آب و آتش زد تا در اتاق همراه من و مهری جان بماند، اما بیمارستان چنین اجازه ای را به او نداد.

و در نهایت هم نیما مجبور شد همراه آقا جهان به خانه ی پدری اش برود.

***

روز بعد اول صبح نیما در بیمارستان بود و آنقدر با دکتر حرف زد تا در نهایت من به جای آنکه یک روز دیگر در بیمارستان بمانم، همان روز از بیمارستان مرخص شدم.

مهری جان می گفت این کار نیما از روی دوست داشتن است!

مخصوصا که آقا جهان هم گفت نیما کل شب را چشم روی هم نگذاشته است.

زودتر از آنچه که فکرش را می کردم کارهای ترخیصم انجام شد و خیلی زود به خانه رسیدیم.

بچه در آغوش مهری جان بود و نیما در راه رفتن به من کمک می کرد.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 70

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دژکوب 4.4 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه: بهراد ، مرد زخم دیده ایست که فقط به حرمت یک قسم آتش انتقام را روز به روز در سینه بیشتر و فروزان تر میکند.. سرنوشت او را تا…

دانلود رمان غبار الماس 4.3 (19)

۱ دیدگاه
    ♥️خلاصه: نوه ی جهانگیرخان فرهمند، رئیس کارخانه ی نساجی معروف را به دنیا آورده بودم. اما هیچکس اطلاعی نداشت! تا اینکه دست سرنوشت پدر و دختر را مقابل…

دانلود رمان نمک گیر 4 (19)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان : شاید رویا…رویایی که باید به واقعیت می پیوست.‌‌…دیگر هیچ از دنیا نمی خواست…همین…!همین که یک دستش توی حلقه ی موهای او باشدو یک دستش دور…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
3 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
8 ماه قبل

واین یکی هم خیلی خوبه😍,ولی به خدا پارتاش کوتاهه.😥

camellia
8 ماه قبل

و یه چیز که یادم رفت,تشکر خیلی زیاد به خاطر همه رمان هایی که هر شب با پارت گزاریتون سنگ تموم میگزارید.😘🙏

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x