رمان آهو ونیما پارت 102

4.3
(95)

مشغول خوردن صبحانه بودم که صدای پیامک گوشی ام بلند شد.
از دیشب که نیما برش گردانده بود دست هم بهش نزده بودم.
منی که زمانی گوشی ام را از خودم جدا نمی کردم، حالا حتی تمایلی نداشتم که بخاطرش از جا بلند شوم.
در دستم بگیرمش و ببینم چه کسی پیامک فرستاده است…
حتی برایم اهمیتی نداشت که کسی کار واجبی داشته باشد…
هرچند که شماره ام را افراد زیادی نداشتند…
که از همان افراد زیاد هم تنها احتمال داشت نیما زنگ بزند…
زمان زیادی نگذشت که صدای زنگ گوشی ام بلند شد…
با این فکر که اگر نیما باشد و کار مهمی داشته باشد، به خانه زنگ می زند، از جایم تکان نخوردم.

اما زمانی که دوباره صدای گوشی ام بلند شد، به ناچار از جا بلند شدم.
طبق انتظارم تماس از نیما بود.
تماس را وصل کردم.
همین که “الو” گفتم تماس قطع شد.
پوفی کشیدم.
مرا مسخره کرده بود؟!
باید می فهمیدم که گوشی ام را بیخود و بی جهت برنگردانده است!
برگرداندن گوشی برای رساندن آزار دوباره به من بود…
بی خبر از آنکه گوشی نیما دست خودش نیست و مهری جان چه نقشه ای برایم کشیده است، با شماره اش تماس نگرفتم.
پیامکش را باز کردم.
“من دارم میام خونه آهو. در رو باز کن، کلیدهام رو جا گذاشتم.”
جوابش را ندادم…
هرچند که دوست داشتم بگویم فرض کن در همچنان به رویم قفل است!
به آشپزخانه برگشتم و یک فنجان چای برای خودم ریختم.
تا زمانی که چای را بنوشم و تمام کنم، صدای زنگ خانه به صدا درآمد.
اشتباهم این بود که فکر می کردم چون من با کسی کار ندارم، آن ها هم با من کاری ندارند!

مقابل در کسی مشخص نبود و من هم با حماقت فکر می کردم که نیما حتما پشت در است…
دکمه ی آیفون را زدم تا وارد ساختمان شود، در واحدمان را هم باز کردم و به آشپزخانه برگشتم.
با این فکر که نباید بهانه به دست نیما دهم، مشغول جمع کردن میز صبحانه شدم.
به این فکر می کردم اگر بخواهم از نیما جدا شوم، باید کمی پول جمع کنم…
باید کاری انجام دهم که بتوانم به سر کار بروم و پول جمع کنم…
همینجوری که نمی توانم از او جدا شوم…
و برای همین هم مجبورم مدتی در خانه ی نیما زندگی کنم…
حالا که او به وضعیت خانه سروسامان داده بود، من هم نمی خواستم به همش بریزم.
من به رفتن از زندگی نیما در آینده فکر می کردم و مهری جان در تلاش بود همان روز و همان لحظه مرا از زندگی پسرش حذف کند!
ظرف مربا را داخل یخچال گذاشتم.
چرخیدم به سمت سینک ظرفشویی روم تا فنجان کثیف خودم و نیما را بشورم که مرد غریبه ای را در خانه دیدم.
تمام تنم در یک لحظه سرد شد.
فنجان از دستم افتاد و مرد با لبخند پلیدی در خانه را بست.

حتی صدایم را هم گم کرده بودم انگار…
دلم می خواست داد و فریاد کنم و کمک بخواهم، اما دریغ که کلمه ای از دهانم خارج نمیشد…
لب هایم مدام تکان می خورد، اما صدایی بیرون نمی آمد…
مرد با وقاحت سر تا پایم را نگاه کرد.
– نترس خوشگله!
جلوتر که آمد، ترسم بیش تر و بیش تر شد.
با دستان لرزانم هر چیزی را که به دستم می رسید، به سمتش پرتاب می کردم…
هرچند که به سمت او پرتاب نمیشد و مقابل پای خودم می شکستند.
احمق بودم که فکر می کردم نیما قرار است سر برسد…
احمق بودم که فکر می کردم آن شخص یک دفعه ای و ناگهانی پیدایش شده است…
احمق بودم که فکر می کردم نیما قرار است مرا از دست آن شخص نجات دهد!
مرد داشت به حرف هایش چندش آورش ادامه می داد و نزدیکتر میشد…
در خانه که باز شد و نگاهم که به نیما افتاد، دلم کمی آرام گرفت.
مرد غریبه ترسیده نگاهش کرد.
نیما بدون آنکه در را ببندد، جلوتر آمد.
انتظار داشتم به سراغ مرد برود، اما در کمال ناباوری ام به سمت من آمد!

نیما با چشمانی به خون نشسته نزدیکم شد.
مقابلم ایستاد و با دستانش به گلویم چنگ انداخت.
– پس بخاطر همین آزادی می خواستی، نه؟!
این جمله را از میان دندان های کلیدشده اش گفت و من متوجهش نشدم.
نفسم داشت بند می آمد که صدای مهری جان به گوشم رسید.
– ولش کن نیما!
نیما گلویم را بیشتر فشار داد.
– نه باید بمیره!
باز هم صدای مهری جان بود که از او می خواست رهایم کند.
– تو که نمی خوای بخاطر کشتن این دختره بیفتی زندان؟!

 

و انگار بازوی نیما را کشید که بالاخره رهایم کرد.
روی زانوهایم روی زمین و مقابل پاهای نیما و مهری جان فرود آمدم.
قلبم تندتند میزد و اشک هایم بی اراده روی گونه هایم می ریخت.
مهری جان پوزخند صداداری زد.
– نمی خوای بیرونش کنی نیما؟!
صدایی از نیما نیامد و مهری جان دوباره گفت: حالا به حرف من رسیدی نیما؟!
بالاخره نیما به حرف آمد.
– آره رسیدم!

ب

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 95

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان آنتی عشق 3.2 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه: هامین بعد ۱۲سال به ایران برمی‌گردد و تصمیم دارد زندگی مستقلی را شروع کند. از طرفی میشا دختری مستقل و شاد که دوست دارد خودش برای زندگیش تصمیم بگیرد.…

دانلود رمان باوان 3.3 (3)

بدون دیدگاه
    🌸 خلاصه :   همتا دختری که بر اثر تصادف، بدلیل گذشته‌ای که داشته مغزش تصمیم به فراموشی انتخابی می‌گیره. حالا اون دختر حس می‌کنه هیچ‌کدوم از چیزایی…

دانلود رمان قفس 3.8 (16)

بدون دیدگاه
خلاصه رمان:     پرند زندگی خوبی داره ، کنار پدرش خیلی شاد زندگی میکنه ، تا اینکه پدر عزیزش فوت میکنه ، بعد از مرگ پدرش برای دادن سرپناهی…

دانلود رمان دژخیم 4 (7)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان: عشقی از جنس خون! روایت پسری به نام سیاوش، که با امضای یه قرارداد، ناخواسته وارد یه فرقه‌ی دارک و ممنوعه میشه و اونجا دختر یهودی که…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
1 ماه قبل

مهری دیگه خیلی عوضیه مگه پیامک رو گوشی اهو نیست که به نیما نشون بده

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x