رمان آهو و نیما پارت ۸۷

4.3
(59)

اخم های نیما درهم و دستش هم دور فرمان فشرده شد.
– یعنی چی؟
احساس می کردم هر لحظه ممکن است قلبم از داخل دهانم بیرون بیاید!
– ولی دکتر که گفته بود…
و با دیدن نگاه منتظر من، روی خودش حرفش را طور دیگری ادامه داد.
– بسیار خب… ممنون از اینکه خبر دادین… از آقای دکتر هم تشکر کنید… تا چند دقیقه ی دیگه خودم می رسم خدمتشون…
و بدون آنکه منتظر جوابی از جانب شخص پشت خط بماند، تماس را قطع کرد.
بلافاصله پرسیدم: چه اتفاقی افتاده؟!
نیما بدون آنکه حتی برای ثانیه ای نگاهم کند، جوابم را اینطور داد.
– عملش تموم شده…
روی صندلی تکانی خوردم.
– حالش چطوره؟!
جواب دادن نیما کمی بیشتر از حد معمول طول کشید.
– خوبه!
بدون هیچ حرفی با چشم های ریز شده تنها نگاهش کردم.
در آخر بالاخره طاقت نیاورد و نگاهم کرد.
– چرا اینجوری نگاهم می کنی؟!
– حال آوا واقعا خوبه؟!

آره خوبه… یعنی عملش خوب بوده!
– خودش چی؟!
باز هم نیما در جواب دادن مکث کرد.
– خودش هم خوبه!
و من با ناامیدی زیر لب گفتم: خدا کنه!
نیما به طرز عجیبی با سرعت خیلی آرام رانندگی می کرد…
و این درحالی بود که خیابان ها هم چندان شلوغ نبودند…
با این حال انگار من هم از رسیدن به بیمارستان می ترسیدم که دیگر هیچ اعتراضی نسبت به کارهایش نمی کردم…
بالاخره بعد از دقایقی که به اندازه ی یک عمر برای من گذشت، به بیمارستان رسیدیم.
به قسمت پذیرش رفتیم.
نیما جلوتر از من بود و مسئول پذیرش با دیدنش گفت: پس کجا موندین؟ چرا انقدر دیر؟!
احساس کردم نیما با حرکت چشم و ابرویش از مسئول پذیرش خواست چیزی نگوید…
چراکه هیچ دلیل دیگری برای سکوت ناگهانی آن شخص پیدا نمی کردم…
صدای نیما به گوشم رسید.
– حالش چطوره؟!
مسئول پذیرش نیم نگاهی به من انداخت.
– حالش…
نیما با غیظ گفت: بله… حالش!
مسئول پذیرش نگاهش را از من دزدید.

حالش خوبه!
و کاغذی را مقابل نیما قرار داد.
– باید اینجا رو امضا کنید…
و من که دیگر به نزدیکیشان رسیده بودم، قبل از آنکه نیما بخواهد امضایی روی کاغذ بزند، کاغذ را به سرعت برداشتم…
کلمه ی “رضایت نامه” را که دیدم دست و پایم سست شد…
قبل از آنکه نیما بتواند کاغذ را از چنگم دربیاورد، نوشته ها را خواندم…
رضایت نامه برای عمل جراحی آوا بود…
– تو گفتی عملش کردن!
مسئول پذیرش گفت: چرا… این رضایت نامه برای عمل دوباره ست…
با ناله پرسیدم: عمل دوباره؟!
نیما مسئول پذیرش را چپ چپ نگاه کرد.
کاغذ را از دستم بیرون کشید.
– بده من. دیر شد.
بدون کلامی توضیح رضایت نامه را امضا کرد و به دست مسئول پذیرش داد.
نیما دست مرا کشید.
– همه چیز درست میشه!
به چشمانش خیره شدم.
– خودت به چیزی که داری میگی اعتماد داری؟!
نیما پوفی کشید.
– برای چی دارن عملش می کنن؟!
– الان وقت مناسبی برای حرف زدن در این مورد نیست آهو!

پس کی وقتشه دقیقا؟!
نیما پلک هایش را محکم روی هم فشار داد.
– داد نزن آهو… تو بیمارستانیم!
– حقیقت رو بگو تا داد نزنم!
نیما با بیچارگی نگاهم کرد.
– سرش رو عمل کردن!
– سرش رو…
– مغزش رو…
– یعنی چی؟!
نیما پوفی کشید.
– من چه می دونم! اه!
و من خوب می دانستم او می خواهد از جواب دادن سر باز زند!
کوتاه نیامدم.
– یه بار عملش کردن، چرا پس باز دوباره؟!
نیما دستم را گرفت و مرا کنار خودش روی صندلی نشاند.
– اگه همه چیز رو کامل برات بگم، قول میدی گریه نکنی؟!
به چشمانش خیره شدم. با بغض زمزمه کردم: قول میدم!
و همزمان با گفتن این حرف قطره اشک از چشمانم چکید.
دست آزادم را محکم روی گونه هایم کشیدم.
– گریه نمی کنم! بگو!
– یه چیزی تو سر آوا هست…
– چی؟!

نیما نگاهش را دزدید.
– تو سر آوا یه تومور هست!
– دروغ میگی!
نگاهم را نمی توانستم روی نقطه ای ثابت نگه دارم…
مردمک چشمانم دو دو میزد.
مدام زیر لب می گفتم: داری دروغ میگی! همه ش دروغه!
سنگینی نگاه نیما را روی خودم احساس می کردم.
– بخاطر همین بود که نمی خواستم چیزی رو بهت بگم!
– همه ش رو بگو نیما! همه ش رو!
– همین هم که دونستی کافیه برات!
و به دنبال گفتن این حرف سعی کرد نگاه مرا به سمت خودش برگرداند.
– این عمل ها برای چیه؟!
– نمی دونم آهو! اما لازمه!
بالاخره به صورتش خیره شدم.
– نمی دونی و رضایت دادی؟!
نیما نفس عمیقی کشید.
– خونریزی مغزی کرده…
– مگه اون چند ماهشه که خونریزی کرده؟!
نیما هیچ جوابی نداشت، اما سؤالات من هم تمام شدنی نبودند!
“اصلا چرا باید تومور تو سر آوا پیداش بشه؟”
“اصلا کی عملش تموم میشه؟”
“اون ها باعث شدن خونریزی مغزی کنه؟”
و در نهایت زمانی که جمله ی “اگه بلایی سرش بیاد چیکار کنم” را به زبان آوردم، نیما سکوتش را شکست.

وای آهو! بس کن! انقدر “چیکار کنم چیکار کنم” نگو!
صدای نیما زیاد هم بلند نبود، اما باعث شد صورتم در یک لحظه خیس از اشک شود.
– بخاطر همین چیزها بود که نمی خواستم از هیچی باخبر بشی!
همین حرف ها باعث شد تا نه با نیما حرف بزنم و نه حتی گریه کنم.
از مسئول پذیرش چندبار راجع به عمل و اتاق عمل و دکتر آوا سؤال پرسیدم، اما او با جواب های سر بالا مرا از خود راند…
در واقع نیما از او خواسته بود جواب درست و حسابی به من ندهد.
***
بعد از چند ساعت که به اندازه ی یک عمر برای من گذشت، بالاخره عمل آوا تمام شد.
مسئول پذیرش چیزی را به نیما گفت و لحظات بعد مردی که لباس عمل به تن داشت، به سمتمان آمد.
نیما نیم نگاهی به من انداخت…
حالت نگاهش جوری بود که انگار دوست نداشت من در آن لحظه آنجا باشم…
– عمل چطور بود آقای دکتر؟!
نیما این را با شک و تردید پرسید.
یعنی وضعیت آنقدر وخیم بود که نیما از شنیدن جوابش هراس داشت؟!
دکتر با کمی مکث و نگاه کردن ما بالاخره جواب داد: جراحی خوب پیش رفت…

چشمانم از اشک شوق پر شدند و هنوز جمله ی “خدایا شکرت” کامل از دهان من و نیما خارج نشده بود که دکتر گفت: اما…
همین “اما” برای پر کشیدن تمام خوشحالی ما کافی بود…
مکث کردنش ما را تا لب مرگ برد!
نیما با حرص غرید: جراحی خوب پیش رفته، اما؟!
دکتر پوفی کشید.
– ببینید خونریزی مغزی در هر سنی که اتفاق بیفته خطرناکه!
نیما با همان لحن چند ثانیه پیشش گفت: خب؟!
– خب اینکه…
دکتر پوفی کشید.
– ما طی این جراحی فقط جلوی خونریزی رو گرفتیم… یعنی…
با مکثی که دکتر کرد، نیما با عصبانیتی آشکار گفت: زرت رو بزن تموم کن دیگه! هی اما، اگه، خب، یعنی می کنی که چی بشه؟!
دکتر انگار این حرف ها را نشنید…
یا شاید هم آنقدر این گونه رفتار و حرف ها را از خانواده های بیمارانش دیده بود که برایش کاملا عادی بود.
بدون آنکه اعتراضی کند، گفت: ما تموم کارهایی رو که میشد، انجام داریم… از این به بعدش فقط دست خداست! امیدتون به خدا باشه!
صورت نیما سرخ شد.
– البته که امیدمون به خداست وگرنه آوا دور از جونش محال بود از عمل دومی که به لطف پنجه های طلایی شما براش رقم خورد، زنده بیرون بیاد!

دکتر نفس عمیقی کشید و بدون زدن حرفی از کنارمان گذشت.
نیما خیره به رفتن دکتر زیر لب گفت: دارم برات!
***
دو روز از عمل جراحی آوا می گذشت…
مثل همیشه تنها کسانی که خبردار شده بودند و به دادمان رسیده بودند، آقا جهان و مهری جان بودند…
نیما چندین بار با دکتر آوا حرف زده بود…
با وجود وضعیت آوا امکان انتقالش به بیمارستان دیگر وجود نداشت…
نیما چند متخصص مغز و اعصاب بالای سر آوا آورده بود…
حتی نتایج آزمایش و عکس های آوا را به دکترهای خارج از کشور فرستاده بود…
اما با تمام این ها نظر همه شان با هم یکی بود…
آوا وضعیت خوبی نداشت…
نیما تمام تلاشش را می کرد تا حقیقت را از من مخفی نگه دارد، اما من به صورت اتفاقی حرف های دکترش را شنیدم.
نیما چند بار به بخش نوزادان و داخل اتاق رفته بود، اما با وجود بیتابی های من اجازه نداد آوا را ببینم…
تنها چندین بار از پشت شیشه دیده بودمش…
آن هم نه به صورت واضح…
چراکه سر و صورتش باندپیچی شده بود و جثه ی کوچکش زیر دستگاه های مختلفی بود که قبل از آن زمان نظیرشان را در تلویزیون دیده بودم

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 59

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نازنین Mg
1 ماه قبل

مرسی ولی اینا تکراری بودنت🙄

خواننده رمان
1 ماه قبل

ممنون قاصدک جان ادامه داره شبای آینده یا همین یه پارت بود

camellia
1 ماه قبل

دستت درد نکنه قاصدک جونم.خدا کنه ادامه بده😊

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x