رمان از کفر من تا دین تو پارت ۱۷۲

4.7
(66)

 

 

اجازه نمیده خدمه صندلیم و عقب بکشن خودش دست به کار میشه و جنتلمنانه انجامش میده و ابرویی برای حرکت به ظاهر عاشقانه اما مرموزش بالا میندازم.

_نه بابا…!! شماهم از اینکارا بلدی؟

 

دروغ چرا حتی اگر نقشه ای هم پشتش بود اما چه چیزی جذاب تر از اینکه هامرز دادفر با این اهن و تلُپش این جوری توی یک مکان عمومی با احترام همراهیت کنه و برات دولا راست بشه!

بعد جا گیر شدنم همچنان که یه دستش روی پشتی صندلی، سرش و بغل گوشم پایین میکشه و میگه..

_بله عزیزم من خیلی چیزا بلدم.. اما چی! یکی یکی و به موقعه اش..

 

یه جور صمیمیت که بین دو جنس مخالف با شوخی و حرکات منظوردار رد و بدل میشه و لبخند های زیرزیرکی و سرخی گونه ها و همچنین نگاه های دزدکی رو به دنبال داره رو تو این لحظات بین خودم و هامرز احساس میکردم و هرچند شاید توهمی بیش از طرف من باشه، اما احساسی که خیلی وقت بود سعی میکردم خاکش کنم و قلقلک میداد.

 

خب چه انتظاری میشه داشت! منم یه زنم که توجه، مخصوصا از جنس مخالف اونم توی اوج بحران روحی و تنها بودن روم تاثیر مثبت میزاره و خوش خوشانم میشه و ته دلم و گرم میکنه.

یکی از همون نگاه های دزدکی به چهره خونسرد مرد مقتدر و خوشتیپ این روزای دردسر سازم میندازم که بی خیال احوالاتی که من و بهش دچار کرده داره منو رو بالا پایین میکنه.

 

قبل اینکه فکر کنه یه تختم کمه چشم ازش میگیرم و یه چیزی از اولا و ته لیست به عنوان غذای اصلی و پیش غذا انتخاب کرده و به پیشخدمتی که حاضر به یراق جلومون واستاده میگم.

هامرز چند قلم دیگه که نمیدونم کی قراره بخورشون روی سفارش میزاره و پسر و مرخص میکنه.

 

نگاهم و به شیشه جذابی که تمام نمای سالن رو به خیابون و گرفته بود میدم.

یه جورایی شبیه کهکشان راه شیری حالتی محو و رویاگونه داشت.

_قشنگه نه؟

_آره..

_طرح های زیادی داشت من این یکی رو انتخاب کردم.

 

مثل من نگاهش و به شیشه میده. ازش میپرسم..

_به ستاره ها علاقه داری؟

_نه… آسمون جذابیتی برام نداره.

_چرا؟ زیادی دل به زمین نبند..به کسی وفا نکرده.

دستش و زیر چونم میزاره و صورتم و به طرف خودش برمیگردونه.

ابرویی از حرکت آروم و عجیبش بالا میندازم که به نگاهم تک خنده ای میزنه .

_به زمین که نگاه کنی، هوا برت نمیداره.. به زمین که نگاه کنی، با هر مانعی زمین نمیخوری..

آسمون و مشتقاتش میتونه یه سراب باشه که فقط از دور زیباست. اما هیچ وقت مارو به جایی نمیرسونه.

 

 

 

 

شاید من بهتر از هرکسی میدونستم سراب یه باور یه زندگی و آینده، چی میتونه باشه.

خنچه های سفید، طلایی گلهای رُزی که با هزار آرزو و سلیقه توی سفره عقد کنار هم ردیف میشن به امید بله ای که یه زندگی رو شکوفا کنه..

اما سرنوشت شومشون شد، زیر پای مردا و زنایی عصبانی با وحشیگری لگد کوب شدن.

_کجایی؟

_سر سفره عقد..

 

تک خنده ای میکنه و انگار جوابم و به شوخی گرفته..

_میگن دخترا تا طرف نگاهشون کنه خیالشون تا اسم بچه هم میره. فکر نمیکردم توهم این مدلی باشی اما انگار استثنا ندارین.

_یه دختر، یه پسر..

اینبار جدیتر نگاهم میکنه و من تنها لبخند غمگینی تحویلش میدم.. آره منم یه روزی این مدلی بودم.

اما فقط با نگاه طرف نبود که قصه و رویا ساختم بلکه با عهد و پیمان محکمی که یه ایل ازش حمایت میکردن پله پله کاخ آرزو ساختم.

 

حرکت دستش و از روی میز میبینم و در آخر خیره به پوست دستی سبزه و گرمای انگشت های مردونه اش روی دستم نگاهم و تا صاحبش بالا میبرم.

چرا نمیتونم از نگاه عجیبش چیزی بخونم! این رفتارهای دوگانه منو گیج میکنن.

دستم و از زیر فشار نرم انگشت هاش عقب میکشم و زیر میز توهم قفل میکنم.

_با من بازی نکن هامرز..

 

سکوت زبون و چشم هاش…

_من بازی خوردم تا دلت بخواد.. دیگه طاقت بازی جدیدی رو ندارم.

هرجا کم آوردم گفتم مادرم..

گفتم تنها کسم..

گفتم تنها امیدم..

اما حالا همونم نصفه و نیمه دارم و تنم از نبودش میلرزه.. اینبار بازی بخورم دیگه نای بلند شدن از زمین و ندارم.

 

نگاه درمونده ام رو از صورت خشک و لب های بهم فشرده اش میگیرم و دوباره به کهکشان مصنوعی کنارم میدم.

احساس عجیبی اما انگار زنده است و داره با غصه نگاهم میکنه.

پیشخدمت چند مدل سالاد و سوپ با انواع اردور روی میز میچینه و من چرا میلی به چیزی ندارم.

 

گردابی وسط بشقاب از مخلفات سوپ شکل میدم و همینطور که قاشق و توش چرخ میدم میگم..

_میدونم عماد آدم تو و به حرفت.. به قول خودش مامور و معذور.. اما میشه خواهش کنم در حد همین نگهبانی که برام گذاشتی بزاری باقی بمونه.!

گره ای بین ابروهای پُرش میشینه..

_کاری کرده؟

 

 

 

 

قاشق و کنار میزارم.. در عین بی اشتهایی احساس ضعف دارم. لیوان آب میوه نمیدونم چی اما خوشرنگ رو به لب میبرم.

هووم انبه ست.. شیرین و دلچسب، فکر کنم فشارم پایینه که بهم مزه داده چون تا جایی که میدونم جزو علایقم نبود. جرعه دیگه ای میخورم و هامرز هنوز منتظر جواب منه.

_من خودم پیگیر کارهای مادرم هستم. انقدری هم دارم که نخوام فعلا برای دوا درمونش پیش کسی دست دراز کنم.

_نگران هزینه ها نباش آخرش با فاکتور میدم خدمتت.

 

تاکید میکنم تا اگر شبه ای پیش اومده بر طرف بشه.

_اول و آخر نداره ما تو دوتا مسیر جدا اما کنار هم هستیم که هرلحظه امکان داره همینم کات بشه و هرکس بره پی خودش بهتره از اول بسم ا… تو زندگی و روابط همدیگه دخالت نکنیم.

 

لب هاش و تابی داده و سری تکون میده.

_گرفتم…

نفسی تازه میکنم و خوبه که بحث نمیکنه.

چنگالی از اردور خوش رنگ و لعابی که جلومه و حتی اسمشم نمیدونم چی به دهن میبرم تا شاید اون باعث بشه اشتهام باز بشه.

_پس اگر من امشب با یه زن زیر بغلم بیام تو خونه و جلوی تلویزیون روی کاناپه کارش و بسازم تو مخالفتی نداری؟!

 

تمام لقمه لعنتی سنگ میشه و میپره تو گلوم و راه نفسم و تنگ میکنه و سرفه ست که میگه بیا.

دست بزرگ و سنگینی پشتم و ماساژ میده و چند ضربه بهم میزنه اما بدتر از همه صدای خنده اغراق آمیزش به گوشم میرسه که آخرش کشدار و با طعنه میگه.

_عززییززم… یواشتر این فقط یه سوال بود میخواستم بدونم منظورت از حدو حدودی که تو زندگی و روابط تعیین کردی تا چه اندازه دستم و باز میزاره.

 

کثافت.. عوضی… میدونستم از این جنس خراب هیچی بعید نیست.

نه میتونستم گفته های خودم و نفی کنم نه طاقتی که همچنین صحنه ای رو حتی بخوام تصور کنم چه برسه به دیدن.

خودم و گول میزدم کارهاش هیچ اهمیتی برام نداره شاید تا قبل از  همخونه شدنمون چشم میبستم و به خووم دلداری میدادم به تو چه.. تو چه کاره حسنی که اون یه مرد آزاده.

 

اما… اما با اون اسم های نشسته کنارهم روی برگه هرچند صوری اما در واقعیت، اون شوهر و من زنش محسوب میشدم.

حالا هرچقدر بخوام روی اون برگه و نسبت و خاک بریزم چیزی از نسبتمون کم رنگ نمیشه.

 

لیوان آبی که بهم داده رو سر میکشم و یکم اوضاعم بهتر میشه تا بتونم چشم غره ای بهش برم و امیدوارم همه فحش هایی که روی دلم مونده رو از چشمام بخونه که مفهومه براش چون نیشخند مرموزی زده و خم میشه روی صورتم.

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا 66

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان بومرنگ 3.8 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه: سبا بعد از فوت پدر و مادرش هم‌خانه خانواده برادرش می‌شود اما چند سال بعد، به دنبال راه چاره‌ای برای مشکلات زندگی‌اش؛ تصمیم می‌گیرد از خانواده کوچک برادرش جدا…

دانلود رمان تاروت 4 (5)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     رازک دختری از خانواده معمولی برای طرح دانشگاهی وارد شرکت ساختمانی بنام و مطرحی از یه خانواده پولدار میشه که درنهایت بعداز مخالفت هر…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
9 ماه قبل

قاصدک جون من از اول این رمان رو خوندم.مدت زیادیه که دارم دنبالش می کنم.ولی باور کنید با وجودی که همیشه پیگیر پارت بعدی بودم,وقتی پارت جدید رو دیدم تازه یادم افتاد😥 (اینقدرکه فاصله افتاده با پارت قبلی)و این اولین باره😣حیفه به خدا.رمان به این قشنگی😍😍😍چرا اینجوری شد😑 بعداز این همه که غُُر زدم, ممنون و متشکرم که گزاشتید.نکنه که به آخر نرسونیدش😥.

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x