رمان از کفر من تا دین تو پارت 218

4.4
(106)

 

 

 

ماشین که می ایسته، در که باز میشه دوباره هامرز شده همون مرد خودپسند و خشکی که نگاهش و از بالا به مردم میداد و منم به پنجاه درصد نامرئی شدن رسیدم.

_استراحت کن تا بیام.

 

همین… انگار نه انگار من و بودم و اونی که تو ماشین.. ولش کن چی رو دارم برای خودم مرور میکنم.!

اصلا معلوم نیست این وقت شب کجا میره و چیکار میکنه.! حتی داخل نمیاد..

یه آن تنم به لرز میفته نکنه اتفاقی براش بیفته؟

 

سر خورده و عصبانی از حس و حالی که نسبت به خودش و سلامتیش دارم و احساس زیبایی که این جناب از خودش برای من به نمایش میزاره از ماشین پیاده و در و محکم بهم میکوبم و نیم نگاهی هم بدرقه راه رفته‌اش نمیکنم.

 

یه بار بدجور تلافی همه اینارو سرت در میارم هامرز دادفر.. حالا صبر داشته باش.

با همون جمله بدون حرف اضافه و نگاه دیگه سوار اون یکی ماشین پشت سری میشه و با دوتا از مرداش میره و من میمونم و سروش و چندتای دیگه..

 

باز خوبه سروش هست وگرنه با این مردا قبض روح میشدم هرچند برای اون هاهم انگار صددرصد نامرئی بودم.

درب اتوماتیک که به محیط کوچه ی تقریبا قدیمی اما بن بستش نمیخوره باز میشه و نمایی از یه خونه ییلاقی و به نظر بازسازی شده با حیاطی نسبتا بزرگ رو پیش چشم میاره!

 

تمام حیاط با تیر چراغ های ایستاده به زیبایی روشن شده بود.

جالبیش اون حوض نوستالژی وسط حیاط بود که فقط چندتا گلدون با چند تا ماهی قرمز کم داشت.

ولی دوتا تخت چوبی وسط حیاط میتونست شب های دورهمی قشنگی رو برای یه خانواده با چند بچه که دورش میدون رویایی کنه.

_سر راه واینستا.. بیا داخل..

 

نگاه از خانواده خوشبخت و بچه های بازیگوش و تخیلی میگیرم و حیاط خالی با چند قلچماق و سروش پیش چشمم ظاهر میشن… دنبالش میرم..

_حیف این حیاط..

نگاهش و چرخی به اطراف میده.

_چرا؟

_چون میتونست یه خانواده خوشبخت توش زندگی کنه..

 

متعجب نیم نگاهی بهم میندازه و اینبار با دقت بیشتری به اطراف نگاه میکنه.. روی چهار پله ای که به در اصلی ساختمون میرسه می‌ایسته و با درک بیشتری میگه..

_یه خانواده خوشبخت همیشه همه جا کمه..

_ باز باهم دعواتون شد؟

 

درو برام باز نگه میداره و نیمچه لبخندی میزنه.

_ما همیشه مثه سگ و گربه بهم میپریم، تو جدی نگیر.

داخل میشم اما دستش رو بازوم میشینه نه اونقدری که فشار وارد کنه فقط متوقف میشم.

 

 

 

 

سرش و پایین میاره و با تاکید میگه..

_هر وقت سامانتا.. جدی میگم هر وقت دیدی داری اذیت میشی دیگه نمیتونی ادامه بدی بهم بگو..

با اینکه حال و هوای هر دوتاتون و دوست دارم اما تاکید میکنم هر وقت دیدی کم آوردی رو من حساب کن.

 

چند ثانیه برای هضم معنی حرفش نگاهش میکنم. چهره اش از اون لودگی همیشگی و خنده های به نظر شادش خالی و جدیدتش صد چندان به نظر میاد.

_ممنون..

سری تکون میده و کنار میره.

چمدون و وسایلارو محافظا از پشت ماشین خالی کرده تا لبه ی در میارن اما داخل نمیان به نظرم اجازه ورود ندارن.

 

داخلش زیباست تلفیقی از سنتی و مدرن، نمیدونم اینجا مال کیه شاید خود هامرز شایدم نه اما هرکسی همچین چیزی درست کرده خیلی خوش سلیقه بوده.

تنهام.. سروش بعد بردن چمدونا طبقه بالا غیبش میزنه، اما ماشین هنوز تو حیاطه حتما همین دوروبره.

 

تمام پنجره ها چه کوتاه چه قدی با میله حفاظت شده ان و در ورودی ضد سرقت با چندین و چند قفل مجهز شده..!

همه و همه میگن این خونه بیشتر یه مکانه امن و حفاظت شده تا محل زندگی..

کیف دستیم و میزارم روی یکی از مبلا و اول از همه یه چایی توی آشپزخونه مجهزش دم میکنم. حتی ظرف غذایی که تو راه نخوردم روی کانتر میبینم.

 

یکی باید قبل ما سرو سامونی به اینجا داده باشه چون همه جا تمیزه..

ساعت نزدیک ده شبه و منم از نهار چیزی نخوردم مخصوصا نهاری که با حرف خاتون چیزی ازش نفهمیده بودم.

گرمش میکنم و شروع به خوردن که سروش با زنگ و ضربه ای به در با صدای بلند اعلام ورود میکنه.

_صابخونه؟!…

_اینجام سروش..

 

با نیش باز و چندتا پاکت دستش داخل میشه.

_اِ.. شروع کردی که!

غذا رو کمی وسط میز میکشم..

_بیا اونورش دست نخورده برات بکشم.

 

دو دستش و بالا میاره و محتویاتش و روی میز میزاره.

_نوش جونت.. غذا گرفتیم.. میخوای از این بخور اون مونده ست.

شونه ای بالا میندازم و قبل اینکه قاشق دیگه ای به دهن ببرم میگم.

_آدم گشنه سنگم میخوره.

میشینه روبه روم و ساندویچی بیرون میکشه.

_درسته خانم بزرگ..

 

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 106

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
17 روز قبل

قاصدک جان کاش اینو هر شب میذاشتی

Batool
پاسخ به  خواننده رمان
17 روز قبل

اره واقعا ای کاش هرشب بشه اما به‌همین کمش هم راضی راضی فقط اشتراکی نشه مثل بقیه رمانا 😔

Batool
17 روز قبل

وای ممنونم دختر خییییلی ممنونم باورم نمیشه امشبم پارت داشتیم ازش مرسسسسی عزیزدلم😘😘😘😘😘😘😘

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x