رمان از کفر من تا دین تو پارت 222

4.5
(109)

صدای حرصیش بلند میشه..
_آخه خره پس به چه دردی میخوره؟ معینی ها که رفتن رد کارشون از قدیمیا هم چندتایی بیشتر دعوت نیستن.
بعدم همون دسته بیل تزئینی چوب الف بزرگترین سهامدار بیمارستانه، وقتی واسته کنارت کسی جرات نداره چپ نگات کنه.

پیشونیم و که با یادآوری معینی ها و بیمارستان و هرچی که بهشون ربط پیدا میکنه، دوباره داره نبض میزنه رو با نوک انگشت هام فشاری میدم.
_نمیدونم همین الانم اعصابم با یادآوری مصیبتی که از دستشون کشیدم بهم ریخت..
_خود دانی عزیزم میتونی کمال استفاده رو از موقعیتی که داری رو ببری.. چه جور اون داره با تو انتقام و کینه ی چندین ساله اش رو میگیره!
توهم یه فیضی ببر و بیا دهن همه ی این دُکی های از دماغ فیل افتاده رو صاف کن.

شاید راست بگه! به زبون ساده است اما در واقعیت رویارویی باهاشون پوست کلفت و اعصاب فولادین میخواد که من ندارم.
بعد از خداحافظی از مریم چندتا چایی میریزم و با همون مخلفاتی که دیشب بود میبرم بیرون.

سروش زونکن بازی که با کلی ورقه های پخش و پلا روی میزه رو کنار میزنه تا سینی رو گوشه ای جا بدم.
_کی بود؟
_کی!.. آها تلفن؟ دوستم بود.
_جدی جدی شوهر داره؟
نگاه عاقل اندر سفیهی حواله سروش میکنم.
_نه الکی الکی گفتیم دورهم بخندیم. خوبه گفت عروسیشه..

لیوان چاییش و برمیداره و نیشخندی میزنه..
_هیچ کدوم اعصاب ندارینا.. اشتباه نگیر من سروشم.. اونی که اونور مثه برج زهرمار نشسته هامرزه..
با یه لبخند ملیح و جذاب با تمامیت تمسخری که میتونم به خرج بدم میگم..
_مطمئن باش من قوه تشخیصم و از دست ندادم.. بدمم تو یکی به هیچ عنوان فراموش شدنی نیستی.

شکلاتی گوشه لپش میندازه و دست خالیش و به حالت تسلیم بالا میبره.
_ولش کن اصلا من غلط کردم.. نهار خوردی؟ به نادر سپرده بودم هر چی خواستی سفارش بدی..
نگاه گیجم و که میبینه اضافه میکنه..
_همونی که تو حیاط بود تا ما بیایم.
_آره گفت.. اما من صبحانه و نهار و یک وعده کردم.

سکوت هامرز که هنوز با ورقه ها ور میرفت توی ذوق میزنه.
_معامله بخیر گذشت.؟ قرارداد و بستین؟
ته لیوان و سر میکشه و نمیدونم چه جوری تا فیها خالدونش نسوخت؟!
_آره.. اما نه اونجوری که براش برنامه ریختیم.. مجبور شدیم چند جا عقب نشینی کنیم. تا بتونیم قرارداد و حفظ کنیم.

پوزخندی میزنم.. پس همینه اخماش توهمه و کسی رو آدم حساب نمیکنه.
_امشب به یک مهمانی دعوت شدیم پرنسس .. فکر میکنم بد نباشه بریم یکم خوش بگذرونیم..
شاید میخواد به خاطر غنائمی که از قرارداد ازمون به دست آورده جشن بگیره.
_سروش!!
_چیه خب!؟.. یه مهمونی دیگه میریم یه ساعت میگیم می‌خندیم، میخوریم و برمیگردیم.

هنوز چشم هاش و از روی برگه هاش برنداشته و فقط لحنش توبیخی، اما الان اینکارو میکنه و چشم های سردشم به لحنش اضافه میکنه.
_میتونی خودت بری، بخوری و نیشتو چاک بدی.

هه.. برای بردن من اینطور خودش و جر داد؟!..
_این من نیستم که بهش احتیاج داشته باشم.
_پس بحثی نمیمونه.

اینبار سروش که از کوره در میره..
_میشه بگی چرا آوردیش اینجا!
_تو کاری که بهت ربطی نداره دخالت نکن.
_دقیقا نظر منم همینه..
هر دو با جمله ای که میگم برمیگردن طرفم اما نگاه من به هامرزه و رو به سروش میگم.
_ساعت چند باید اونجا باشیم؟
نیشخند سروش خبیثانه روی صورتش میشینه.
_میگم نظرت چیه یک ساعت و دو ساعت کنیم؟
_نظرم موافقه..

هامرز درکمال تعجب چیزی نمیگه هیچی سکوت مطلق با اینکه دیگه نگاهش نمیکنم اما سنگینی چشم هاشم روم نیست.
خدا به خیر بگذرونه امشب از اون شبا میشه.. اینکه فکر کنی این موجود میزاره من و سروش همینجوری به ساز خودمون برقصیم مشخصه سخت در اشتباهیم.

خب خب منم و ساکی که بیشتر از بیست دقیقه زمان برای بستنش طول ندادم و الان دل و روده اش روی تخت ریخته بیرون و من حتی از قبل هم میدونستم که توش چی ریخته بودم.
جشن؟ مهمونی!.. بگو دختر تو گورت کجا بود که کفنت باشه..!؟ جو گیر شدی خواستی رو کم کنی؟
خب حالا بیا این تونیک سبز و با این شلوار کتون صدری رو بپوش برو اون وسط قر بده.

با دو دوتا چهارتایی که میکنم بلاخره زنگی به سروش میزنم که طول میکشه برداره و در آخر با صدای بمی جواب میده.
_بله؟
_منم سروش.. نمیدونستم خوابی شرمنده.
_نه الان بیدارم.. چیزی شده؟

لب هام و تو میکشم و در آخر میگم.
_چیزی که.. فکر کنم باید دنبال یه همراه دیگه برا امشب بگردی.
صدای خش خش چیزی که به نظر لباس یا ملافه هست به گوشم میرسه و با هوشیاری بیشتری میگه..
_هامرز چیزی گفته؟ نمیزاره بیای!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 109

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Batool
1 ماه قبل

واییییییییییی ممنون قاصدک جان باورم نمیشه پارت داشتیم مررررررسی عزیزدلم 😘😘😘😘

camellia
1 ماه قبل

جای تشکر بسیار ویژه داره از خانم قاصدک جونم😍😊.یه عالمه ممممماچ.😘❤

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x