رمان از کفر من تا دین تو پارت 223

4.4
(102)

استثنائا اینبار مشکل اون نیست.
_نه مسئله اون نیست.. من لباس مناسب ندارم.
_همچین گفتی فکر کردم چه خبره.. قرار نیست عروسی بریم که هرچی داری بپوش..

منو باش فکر کردم الان جنتلمنانه میگه بدو بریم بازار هرچی احتیاج داری برات بخرم.
_مطمئنأ تو با کت و شلوار میری عروسی هم عزا و سر کار.. اما به نظرت من میتونم هرجور که توی محیط کار، خونه یا مهمونی هستم هرجایی بچرخم؟
_آها گرفتم.. صبر کن ببینم هنوز چند ساعتی وقت هست بپر پایین بریم یه چیزی باب میل پرنسس بگیریم.

خب ناکام از دنیا نرفتم چرا این جادو برای من کار نکرد.
_ببین میخوای بی خیال امشب بشیم؟
_نه اصلا.. من هیچ وقت فرصتی که امشب دست داده تا قیافه هامرز و به یاد موندنی کنم و به یه دست لباس نمیدم.

چرا بچه بازی اینا تموم نمیشه.
_یه وقت به این فکر نکنی دارم حرفات و میشنوم و اصل کارت و میبری زیر سوال؟
قهقهه ای میزنه و به نظر از جا بلند شده..
_نگو که خودتم به همین فکر نکردی و پیشنهادم و رو هوا نزدی؟
_فکر کنم بهتر زودتر بریم تا دیر نشده.
_پس بپر پایین دختر خوب که من حاضر شدم.

آماده شدنم سر جمع پنج دقیقه طول نکشید و من پایین پله ها بودم. دروغ چرا چشم هام دنبال هامرز چرخ میخورد و به نظر پیداش نبود.
_بریم؟
برمیگردم طرفش و از آشپزخونه بیرون میاد با سیبی که تو دستش داره گاز میزنه.
_هوم… به نظر من حتی با این لباس هام خیلی خوبی.. نمیدونم چرا خانوما انقدر به خودشون سخت میگیرن؟

چپ چپی بهش میرم و به نظر کس دیگه ای توی آشپزخونه نیست.
_به نظر شما مردا هم خیلی راحت میگیرین.. این به اون در.
_منصفانه ست.. بزن بریم دختر کُرد.

یک پاساژ سه طبقه با کلی لباس برای شروع.. از همون اولین مغازه سروش با هر لباسی که دید موافقتش و اعلام کرد.
_یه نگاه به من بکن سروش..؟!
نگاهش روم میچرخه..
_خب؟
اینبار اشاره ای به لباس هیچی ندار با نیم متر پارچه و ریشه های رو اعصابش میکنم.
_به نظرت من همچین چیزی میپوشم؟
_بزار ببینم..!.. نه فکر نکنم.. تو یکم چاقتری اگر یه سایز بزرگتر داشته باشه عالیه.

جلوی یکی از رگال های لباس های مجلسی طاقت نمیارم و بعد چند باره چک کردن گوشیم که واقعا توقع زیادی که از هامرز دارم بخواد تماس یا پیامی بده، از سروش میپرسم..
_میدونی هامرز کجاست؟

سروش دست از وارسی یکی از اونایی که هیچ فکری ندارم چی اون لباس نظرش و جلب کرده برمیداره و میگه..
_به من نگفت کجا میره اما مطمئن باش حالش از من و تو بهتره.

سوالم این نبود اما نمیتونستم مستقیم ازش بپرسم. شایدم منظورمو فهمید اما به سبک خودشون منو پیچوند.
_بین این به نظرت چطوره؟
میخواستم بگم اون چیزیایی که تو پیدا میکنی به درد عمت میخوره اما با دیدن لباس زیر و رویی که به زیبایی با منجوق کار شده بود و دامن بلند و ساده ای داشت منو سوپرایز کرد.
_دارم بهت امیدوار میشم.

چشمکی میزنه و مثل یک جنتلمن بهم پیشکشش میکنه.
موقع پرو تازه عقلم میکشه و نگاهی به اتیکتی که روشه میندازم و به به باید میدونستم این مغازه لوکس و لاکچری با چند دهنه، قیمت هاش هم بسیار چشم نوازه.

نگاهم روی آینه ای که چهار طرفم و گرفته میچرخونم، حداقلش پروش احتیاج به هزینه نداره واز دیدن خودم لذت میبرم.
به زیبایی هر چه تمامتر روی تنم نشسته و سروش غلط اضافه میکنه که من چاقم.

بیرون که میام که در حال متر کردن زمین میبینمش.
_چرا صدام نکردی ببینم! خوب بود؟
_از چه لحاظ؟
کنارم راه میفته و میرم طرف یکی از فروشنده ها..
_خودت بگو.. تازه دارم با ادبیات شما زنا آشنا میشم وانگار این مدت و پشت کوه بودم.. لباس پوشیدن مگه چندتا لحاظ داره؟

فروشنده لبخند ملیحی برام میزنه که نصفش معطوف به سروشه..
_چی شد عزیزم؟.. پسندتون شد؟
_مزاحمتون میشیم.
_سامانتا؟
برمیگردم طرفش..
_این لباس چه مشکلی داشت؟ به نظر که خیلی جذاب میومد و توهم خوشت اومد.
_حالا بیا بریم یه دوری بزنیم چیز دیگه پیدا نکردم میام برش میدارم.

ابرویی که برام بالا میندازه و فهمیدم گاف دادم.. جلوتر از من حرکت میکنه و به طرف فروشنده که هنوز امیدواره میره..
_سروش صبر کن.. من گفتم که..
_ممنون خانوم همین و میبریم.
_سررروش؟؟؟
_بهتره سکوت کنی سامانتا تا برات از چند لحاظ سکوت و معنا نکردم.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 102

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
1 ماه قبل

مرررسی قاصدک جووونم.😘😘😘😘😘😘😘😘😘

خواننده رمان
1 ماه قبل

منتظرم عکس العمل هامرز رو بینم وقتی سامانتا با لباس زیبا با سروش میره مهمونی .هر چند فکر میکنم خودش هم میره نمیذاره تنهایی با سروش بره
ممنون قاصدک جان

Batool
1 ماه قبل

خسته نباشی عزیزدلم ممممنونم واییییییی این پسرا چه جنتلمنن یه نسخه ای از هامروز وسروش احتیاج دارم 😅😅😍😍😍😍آخخخخ ببینم هامرز چه میکنی دو کار انجام میده یا نمیزاره سامانتا بره یا حتم دارم خودشم طاقت نمیاره ومیره دنبالشون چه شود🤣🤣🤣

فرشته منصوری
1 ماه قبل

من چرا نمیتونم بخونم رمان طالع ترنج رو

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x