رمان از کفر من تا دین تو پارت 247

4.3
(110)

خوابم سنگینه اما الان هوشیاریم به بالاترین سطح خودش رسیده البته که به خواست خودم نبوده چون..
_چطططططور ممکنه.!؟؟؟

هوووم… فریاد که نمیشه گفت بیشتر شبیه نعره ست که داره کل ساختمون و به لرزه میندازه.
زیرم سفته اما انقدری خواب آلودم که مهم نیست..
خدایا باز چه خبر شده؟!.. نمیشه اینا هر بار یه برنامه نداشته باشن! این بشرو به اندازه کافی با یک من عسل نمیشه قورت داد چه برسه اینجور سر صبحی بزنه به سرش..!

کش و قوسی به خودم داده و از زیر تخت چشم هام محدوده مستقیمی به در باز میدن.
کسی توی دیدم نیست اما صداهای بیشتری که حالا نه به قوّت ولوم هامرز اما به طور مبهم به گوشم میرسه خبر از تعداد بیشتر آدما میده.
و باز هم…
_خفههههههه شو همتون برین به درک…فقط هیکل گنده کردین. بی عرضه های لعنتی..

خدای من، دلم برا اونی که جرات کرده خبطی جلو این آدم بکنه میسوزه.
میشینم و لعنتی… تازه آثار خوابیدن روی زمین داره با درد کمرم خودنمایی میکنه.
شال نخی و پهنی که افتاده کنارم و شلخته روی سرم انداخته و همّت میکنم با کمک لبه ی تخت از جا کنده میشم.

خیلی دلم میخواد برم بیرون اما احتیاج فوری به سرویس شوخی بردار نیست.
بعد تخلیه مثانه، دست و صورتم و آب میزنم و موها رو دولا با کش میبندم تا کوتاه تر بشن.
سرکی به بیرون میکشم و صدایی شنیده نمیشه.

اصلا نمیدونم ساعت چنده، گوشیم و تو اتاق جا گذاشتم.
_بس کن هامرز… یه جوری رفتار میکنی انگار دیگه قرار نیست ببینیش.. هرچی هم باشه بازم از یه پوست و خونن کاریش ندارن.
با صدای دلجویانه سروش، قید تعویض لباس و میزنم و میرم طرف پله ها سرو گوشی آب بدم.

سه تا از محافظا همراه هامرز و سروش توی سالن جمعن.. هامرز تقریبا پشت به من نشسته، با همون تیپ دیشب نیمه لخته و دست هاش توی موهاش گره خورده.
با یادآوری دیشب احساس گرما و خجالت میکنم و میخوام عقب بکشم که نگاه متعجب یکی از محافظا رو خیره به خودم میبینم.

دستش و بالا میاره و مات و مبهوت میگه..
_رئیس… خانوم…
مرتیکه انگار جن دیده… ولی انگار من مشکل دارم چون نگاه همشون همین شکلی و تعقیب مسیر دید هامرز با انگشت اونا و خشم صورت و چشم های عصبانیش منو مبهوت و گیج میکنه.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 110

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دژخیم 4 (7)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان: عشقی از جنس خون! روایت پسری به نام سیاوش، که با امضای یه قرارداد، ناخواسته وارد یه فرقه‌ی دارک و ممنوعه میشه و اونجا دختر یهودی که…

دانلود رمان جهنم بی همتا 4.2 (15)

بدون دیدگاه
    خلاصه: حافظ دشمن مهری است،بینشان تنفری عمیق از گذشته ریشه کرده!! حالا نبات ،دختر ساده دل مهری و مجلس خواستگاریش زمان مناسبی برای انتقام این مرد شیطانی شده….…

دانلود رمان ارتیاب 4.1 (10)

بدون دیدگاه
    خلاصه : تافته‌‌ ادیب دانشجوی پزشکیست که به تهمت نامزدش از خانواده طرد شده و مجبور به جدایی می‌شود. اتفاقاتی باعث می شوند هم‌ خانه‌ی دکتر سهند نریمان…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x