رمان شیطان یاغی پارت ۱۲۷

4.3
(115)

 

وحشت زده نگاه افسون کرد و دخترک را سمت خود کشید…

با دیدن صورت غرق در خونش نفسش رفت…

 

توی گوشش زد و اسمش را چند بار صدا زد…

-افسون… افسون… صدامو نی شنوی… افسون…؟!

 

افسون اما چشم باز نکرد…

 

همزمان گوشی اش مدام رنگ می خورد و این به شدت روی اعصابش خط کشید…

 

 

افسون را روی صندلی شاگرد برگرداند و از ماشین پیاده شد…

تفنگش را آماده شلیک کرد و تا ماشین را دور زد ماشین غریبه دنده عقب گرفت و خواست فرار کند که ماشین بابک و تیمش از پشت سد راهشان شدند…

 

بابک و محافظ ها سریع از ماشین پیاده شدند و گارد گرفتند…

 

 

پاشا اما تمام وجودش دل دل می کرد برای دخترک زخمی که بیهوش و بی جان روی صندلی افتاده بود…

 

تمام خشمش شد شلیکی که به لاستیک ماشین و بعد با نعره ای که سر داد، ترس به جان سرنشینان ماشین غریبه انداخت…

 

-هیچکدومشون رو زنده نمیزارید…!!!

 

****

 

-چرا به هوش نمیاد نریمان…؟!

 

نریمان عینکش از چشم برداشت و ان ها را با انگشت مالید…

-ضربه سختی به سرش وارد شده…!!!

 

پاشا دست در جیب بالای سرش ایستاده و نگاه از صورت رنگ پریده اش جدا نمی کرد…

 

تازه سه ساعت هم نمی شد از لحظه ای که دخترک می خندید و ناز می ریخت…!!!

حالش خوش نبود…!

 

-مگه نگفتی مشکلی نداره…!!!

 

نریمان لبخندی به این بی طاقتی اش زد…

-گفتم پاشا اما مشکل از جای دیگه هم هست… همزمان از ترس پریود هم شده…!!!

 

#پست۳۶۳

 

 

چشم بست و لعنتی فرستاد…

افسون خود به خود از اسلحه می ترسید دیگر اینکه بهشان حمله هم کرده بودند، زیادی بود برایش…

 

صورت پر خون دخترک از کنار چشمش کنار نمی رفت، دوست داشت باعث و بانی اش را به درک واصل کند…

 

تمام تلاشش را کرده بود تا این دو روز به دخترک خوش بگذرد و چه بد که بعضی وقت ها همه چیز از اختیارت خارج می شود…

 

 

گوشی اش زنگ خورد…

بابک بود که تماس را وصل کرد…

-بگو بابک…

 

-همشون رو گرفتیم و بردیم انبار متروکه… بهتره خودت بیای یه سر بزنی…!!!

 

 

اخم های مرد درهم شد…

– تا افسون به هوش نیاد نمیتونم تنهاش بزارم…!!!

 

بابک لبخندی زد…

-کار خوبی می کنی ممکنه بهوش بیاد، بترسه… من اینجا رو تحت نظر دارم تا خودت بیای…!!!

 

 

پیشانی اش نبض گرفت… ندیده هم می دانست کار اردشیرخان برادر پرویز خان است…

این دو برادر بدجور بدهکار بودند…

بدهکار تقاص خون پدر و مادرش…!!!

 

رگ پیشانی اش نبض گرفت و صورتش کبود شد…

چشمانش رنگ خون شدند…

آب دهانش را با حرص بلعید و مشت های گره کرده اش را بالا برد…

انگار می خواستند باز گذشته را تکرار کنند اما این بار او دیگر ان جوان بیست چهار ساله کم تجربه نبود که به تنها کشتن پدرشان اکتفا کند، این بار اگر بخواهند آسیبی به افسون یا خانواده اش برسانند، تمام خاندانشان را به آتش می کشاند…!!!

 

هنوز که هنوز است داغ پدر و مادرش قلبش را می سوزاند و اگر اتفاقی برای دخترکش می افتاد…؟!!!

 

 

چشم بست و سعی کرد آرام باشد تا بهتر تصمیم بگیرد…

احتیاج داشت یک بوسه شیرین یا یک رابطه داغ با دخترکش داشته باشد تا آرام و قرارش برگردد اما…

 

 

نریمان با قدم هایی تند سمتش آمد و با لبخندی هول زده گفت: بهوش اومد داداش…!!!

 

#پست۳۶۴

 

 

افسون

 

نگاهی به زخم پیشانی ام کردم و باد درد نفس برش افتادم…

اصلا ان روز ترس و درد را باهم تجربه کردم و در آخر وقتی چشم باز کردم با دیدن پاشا دلم کمی آرام گرفت…

 

-فکر کردیم مردی و کم کم داشتیم آماده می شدیم برای خوردن کبابت…!!!

 

 

مردم دوست داشتند و من هم این عتیقه ها را…

رو به تارا کردم…

-ممنون از لطف زیادتون…!!!

 

بهار گفت: همینم از سرت زیاده… بیشعور تو دو روز با شوهرت کجا رفته بودی که هیچی بهمون نگفتی…؟!

 

 

ابرو بالا انداختم که کمی درد روی پیشانی ام حس کردم…

-خب رفته بودیم خارج از شهر، این دیگه چه گفتنی داشت…؟!

 

 

تارا و بهار نگاهی بهم کردند و تارا چشم باریک کرد…

-آخه زن و شوهری رفته بودین و این فقط یه معنی می تونه داشته باشه…؟!

 

چشم در حدقه چرخاندم…

– شما ها اومدین عیادت یا آمار من و شوهرم و بگیرین…؟!

 

 

بهار خودش را جلو کشید و ادایم درآورد…

-شوهرم…؟! نه بابا…؟!

 

سعی می کنم جلوی خنده ام را بگیرم…

بهار رو سمت تارا چرخاند…

-ببین شک ندارم پردش و زده…؟!

 

 

تمام تنم خیس عرق شد…

چشم درشت کردم و هینی کشیدم…

-خجالت بکش بهار…!!!

 

-من یا تو که خوردی…؟!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 115

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
5 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
1 ماه قبل

دستت درد نکنه قاصدک جونم.سر وقت بود🤗

Batool
1 ماه قبل

مممممنون قاصدک جون خسته نباشی آدمین جان🥰🥰🥰🥰🥰

camellia
1 ماه قبل

سلام قاصدک جونم.دوباره نمی تونم وارد اشتراکیا بشم.اصلا گزینه ورود ندارم😔

ghader ranjbar
مدیر
پاسخ به  camellia
1 ماه قبل

ایمیلی که اکانت خریدید اینه camellia520.m@gmail.com از این اکانت خروج بزنید با این ایمیل وارد بشید

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x