رمان شیطان یاغی پارت ۶۱

4.2
(86)

 

 

 

 

خودش هم از حالی که به ان دچار شده بود، سر در نمی آورد اما با تمام وجود خواهان افسونی بود که با حرف زدنش ان هم از پشت تلفن او را برای بیشتر داشتنش، ترغیب می کرد…

 

 

ظرافت و ناز افسون چیزی نبود که بخواهد به سادگی از ان بگذرد وقتی که باید این دختر تمام و کمال مال او می شد…

 

 

بابک با لبخندی گوشه لبش نزدیک پاشا شد…

چشمانش برای پاشا برق داشت…

امیر پاشا سلطانی ازدواج می کرد و این برای مردی مانند او دور از ذهن بود…

 

 

تمام زیر دستانش بهت و تعجب را از صورتشان می توانستی بخوانی اما هیچ کدام هم جرات سوال پرسیدن را هم نداشتند…

 

-هیچ کس نمی تونه باور کنه که امیر پاشا سلطانی قراره ازدواج کنه….!

 

وجود مرد پر از تلاطم بود…

نگاهی به بابک انداخت و برق چشمانش حتی او را هم به داشتن حسی خوب سوق داد…

-باور کردن یا نکردنشون برام هیچ اهمیتی نداره فقط باید بدونن مالک و صاحب افسون فقط منم…! افسون تمام و کمال برای امیر پاشا سلطانیه…!

 

 

بابک از این همه احساس مالکیتی که روی ان دختر دارد جا می خورد.

افسون بدجور مرد را هوایی کرده که برای داشتنش دارد خودش را به آب و آتش می زند…

البته دختر میلاد، آنقدر نجیب و خانوم هست که در کنار هر مردی که قرار می گرفت، ان مرد خوشبخت ترین بود…!

 

 

یکی از محافظ ها نفس نفس زنان وارد سالن شد و با سری خم شده رو به پاشا گفت: اقا… خانومتون تشریف آوردن…!

 

با نسبت دادن افسون به او وجود سرتاسر شعف شد.

قلبش محکم می کوبید…

قدم هایش را به سمت درب خروجی تند کرد و همزمان با ماشینی که افسون آمده بود، ماشین عاقد هم رسید…

 

 

همه چیز زیادی زیبا بود یا او این گونه غرق در آرامش بود…

عاقد را به داخل راهنمایی کرده و پاشا سمت ماشین رفت…

 

افسون از ماشین پیاده شد و پاشا با دیدن پایین لباسی که خودش سفارش داده بود، وجودش مالامال از حسی ناشناخته شد که قدرت تشخیصش را نداشت…

 

نگاه بالا آورد تا دخترک را ببیند اما با دیدن شنل بلند و ضخیمی که به سر داشت صورت و نصف بیشتر بدنش را پوشانده بود…

 

 

 

 

دل در سینه اش بی قراری می کرد.

برای اولین بار دچار اضطراب شده بود و نمی دانست برای خوب شدن حالش چه کند…؟!

 

نگاهش از دخترک ریزه میزه و شنلش جدا نمی شد و داشت میمرد تا صورت عین ماهش را ببیند اما با تمام خودخواهی نگذاشت…

 

 

اخم هایش درهم شده بود و اگر جا داشت و مردانگی اش زیر سوال نمی رفت با زور هم شده بود ان شنل مسخره را از سرش پرت می کرد و می سوزاند…

دخترک حتی کلمه ای هم برایش به زبان نیاورده بود…!

 

 

عاقد منتظر بود و افسون روی مبل مخصوصشان نشسته بود.

نگاه سرسری به ان کرد و واقعا مسخره بود روی ان نشستن و منتظر یک بله بودن… اما خب واقعی بود…!

 

 

عمه ملی با لبخندی بر لب به پاشا تعارف می زند تا بنشیند…

بابک با لبخندی عجیب روی لبش هم خیره پاشایی بود که کم از برادر نداشت…

 

 

بهار و تارا از همان بدو ورود مات و مبهوت خانه و محافظان بودند…

انگار امیر پاشا سلطانی آدم مهمی بود که دشمن هم زیاد داشت…

 

 

عمه ملی با وجود غم روی دلش ولی خوشحال بود.

یک شادی نسبی که حداقل خیالش از بابت دخترکش راحت می شد…

 

 

دو دختر با اشاره عمه ملی مشغول مراسم قند سایی شدند و بعدا حسابی از خجالت افسون و ناگفته هایش در می امدند…

 

 

عاقد شروع به خواندن کرد و مرد خیلی کنجکاو زیر چشمی نگاهش به افسونی بود که فقط دستان کوچک و سفیدش در حالی که روی ناخن هایش لاک سرخ رنگی حک شده در تیررس نگاهش بود که همان هم باعث پمپاژ خون در رگ هایش و حس داغی که بهش دچار شد…

 

 

عاقد برای بار سوم حرف هایش را تکرار کرد که دو دوست شیطان افسون با درخواست زیرلفظی، پاشا به خود امده و با اخم هایی درهم نگاه بابک کرد…

 

 

 

 

بابک جعبه زیبایی را به پاشا داد و افسون بی توحه به دست دراز شده او مشغول خواندن دعا بود که عمه ملی خودش را رساند و ان جعبه را گرفت و تشکر کرد…

 

 

عاقد برای بار اخر تکرار کرد و در میان دلهره و تپش بالای قلب مرد، بله را خیلی آهسته داد…

سپس پاشا هم بله ای گفت و بعد از امضا زدن ها عاقد هم رفت…

 

 

بهار باشیطنتی که مختص خودش بود جلوی عروس و داماد رفت و با نازی به صدایش گفت: اقا داماد نمی خواین اون تور لعنتی رو از سر عروس زشتمون برداری…؟!

 

 

پاشا تک ابرویی بالا داد.

خودش هم دلش بی نهایت می خواست…

کمی سمت دخترک چرخید و با قلبی که محکم و هیجان زده خودش را به دیواره سینه اش می کوبید بند شنل را به ارامی گرفت و ان را باز کرد…

 

 

نفسش سخت و محکم در می امد.

هیجان سرتا پایش را گرفته بود و افسون هم دست کمی نداشت…

 

شنل نرم نرمک افتاد و پاشا و حاضرین با دیدن عروسک مو فرفری که تماما سرخ شده بود را با چشمانی درشت شده نظاره گر شدند..

 

 

پاشا تماما چشم شده بود و این عروسک موفرفری برای خودش بود…؟!

اخ که زیبایی اش با ان ارایش صورت و موها دو چندان شده بود مخصوصا رژ سرخی که سفارش ویژه خودش بود…

 

 

عمه ملی برای دادن حلقه ها با بغض پیش قدم شد و برای همین اندک سکوتی که همه جا را فرا گرفته بود را شکست…

– مبارکتون باشه… الهی خوشبخت بشین… خدا پشت و پناهتون…!حلقه ها رو دستتون کنین…

 

 

پاشا با همان اخم هایش به سختی نگاه گرفت حلقه را برداشت دست افسون کرد اما دخترک دستانش می لرزید و پاشا از این همه حیا و بکر بودنش چیزی درون دلش در حال سقوط بود…

 

دو دختر تبریک گفتند و تارا جام عسل را برداشت…

با نگاهی شیطنت بار به عروس داماد خیره شد…

عمه ملی خنده اش گرفت…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 86

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان طعم جنون 4.1 (33)

بدون دیدگاه
💚 خلاصه: نیاز با مدرک هتلداری در هتل بزرگی در تهران مشغول بکار میشود. او بصورت موقت تا زمانی که صاحب هتل که پسر جوانیست برگردد مدیر اجرایی هتل می…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
9 ماه قبل

آخ جون.عررروسی.😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x