رمان شیطان یاغی پارت ۶۶

4.5
(95)

راوی

درد توی سرش پیچید و همزمان جیغش هوا رفت که سعید دست روی دهانش گذاشت…

– خفه شو دختره هرزه… خفه شو…!

افسون تقلا کرد تا از دست سعید خلاص شود اما چیز محالی بود…

سعید دخترک را کشان کشان تا داخل خانه برد و با اشاره اش به مرد گنده با ابهت نگاهش کرد…

-مواظب باش کسی نیاد…

مردک بدترکیب سر پایین انداخت و چشم گفت.

افسون دست و پا میزد و اصوات نامفهمومی از دهانش خارج شد که سعید بی خیال به محض رسیدن به داخل ساختمان او را محکم توی سالن پرت کرد که کتفش محکم به کنار مبل خورد و از درد نفسش رفت…

ترسیده بود و نسبت به چند لحظه قبل به کل خودش را باخته بود.

سعید را هیچ وقت این گونه عوضی ندیده بود…

چشمان پر آبش را به مرد رو به رویش دوخت…

-وحشی کثافت از اینجا… گمشووو بیرون…!

سعید نیشخند ترسناکی زد…

-گمم میشم اما قبلش یه حسابی دارم که باید باهات تصفیه کنم خوشگله تا دست رد به سینه سعیدخان نزنی… تو برای اون مرتیکه هم زیادی حیفی…!

برق چشمان سعید دلش را آشوب کرد و ترسش را دو برابر…

-چی از جونم می خوای…؟!

سعید اخم کرد: چرا زن خودم نشدی…؟! چی من از اون سگ پدر کمتر بود…؟!

کتفش درد می کرد.

ترسیده بود.

ذهنش هم از ترس قفل شده بود.

کاش پاشا بیاید…

اشکش روان شد اما با همان بغض و خشم گفت: تو… تو… حق نداری راجع به… شو… شوهرم اینجور حرف بزنی…!

سعید پوزخند زد: شوهر…؟! نگو خندم می گیره…! اون مرتیکه حداقل نصف دخترای تهرون و اباد کرده…شبی نبوده که دختری زیرش نباشه… تو چی توش دیدی که زنش شدی…؟!

تن افسون به عرق نشست…

سعید دروغ می گفت…

پاشا هرچه که بود، این ادمی که او می گفت، نبود…!

حداقل با او این گونه نبود جز شیطنت هایش که…

-به… به تو چه… گمشو.. از خونم… برو بیرون عوضی…!

سعید نوچی کرد:  من تا دیروز اقا سعید بودم برات حالا شدم عوضی…؟!

اشک دیگری از چشمش چکید:  هم عوضی هستی هم بیشرف…!

سعید خشم وجودش را گرفت.

-انگار ملتفت نشدی چی گفتم…؟ عوضی تر و بی ناموس تر و بی شرف تر از شوهرت وجود نداره… اما حالا که میگی عوضی و بیشرفم بزار اوج بیشرف بودنم و بهت یه جور دیگه نشون بدم…

افسون با همان حالت نشسته عقب رفت و سیلاب اشک هایش فرو ریختند…

ترسیده بود.

می لرزید و با وحشت داشت نگاه سعید می کرد…

دهانش مانند ماهی باز و بسته شد اما هیج آوایی از دهانش خارج نشد…

سعید دکمه ها را یکی پس از دیگری باز کرد و سپس نیشخندی زد و با هیزی تمام نگاهی به سرتاپای دخترک کرد و گفت: همچین به گات بدم که جناب پاشاخان سلطانی کف کنه…! اول زیر من به دور جر بخور بعد نی…!

افسون جام کرد.

قلبش تند تند میزد.

میمرد اما تن به ذلت او نمی داد…

سعید طی حرکتی همانجا روی دخترک خیمه زد که افسون پایش را بالا آورد و صاف وسط پای مرد کوبید و نفسش رفت…

سعید با درد و خشم به خود پیچید و بعد با نگاهی ترسناک سمت افسون برگشت و با دو تا کشیده توی صورتش خواست او را ببوسد که دخترک نگذاشت و خیلی هیستریک شروع کرد به جیغ کشیدن و چنگ انداختن…

سعید دوباره و سه باره سیلی زد که خون از گوشه لبش روان شد و لباسش را پاره کرد….  دستش را دو طرف سر دخترک برد و موهایش را با نهایت رذالت کشید و از پشت سرش را محکم روی زمین کوبید که از درد نفس افسون رفت و منگ شد…

چشمانش سیاهی رفت…

لب های سعید با نیشخند کثیفش داشت روی لبش می نشست که در خانه به ضرب با صدای بلندی باز شد و نعره خرناس مانند پاشا با قدم هایی پر شتاب و محکم سمت سعید امد و با یک حرکت دست توی موهای سرش برد و او را به گوشه ای پرتاب کرد…

چشمانش که به افسون خورد چنان گشاد شدند که خون جلوی چشمانش را گرفت و سمت سعید چرخید و او را زیر  مشت و لگدش گرفت و تا جا داشت او را زد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 95

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x