رمان شیطان یاغی پارت ۶۸

4.4
(77)

 

 

 

 

-افسون همینجا میمونه خانوم احتشام نمیتونم اجازه بدم بازم همچین اتفاقی بیفته…!

 

 

عمه ملی ناراحت و با دلی خون نفسش را سخت بیرون داد.

-حق داری پسرم… منم راضی نیستم دیگه تو اون خونه بمونه…!

 

 

پاشا خیلی مصمم و با احترام گفت: لطفا شما هم همینجا بمونین… نه تنها جون افسون بلکه جون شما هم در خطره…! اون خونه برای شما هم امن نیست…!

 

 

عمه ملی تلخ خندید: می دونم پسرم اما ماجرای من متفاوته…! من دیگه نمی تونم تو این شهر بمونم باید برگردم شهرستان…!

 

پاشا جا خورد.

این را نمی دانست…

اصلا چه خطری می توانست باشد…؟!

– اتفاقی افتاده خانوم احتشام…؟!

 

عمه ملی با مکثی نگاهش کرد و بعد دست در کیف برد و پاکت نامه ای بیرون کشید و سمت پاشا گرفت…

با نگرانی قبل از انکه ان را به مرد بدهد، گفت: دارم بهت اعتماد می کنم پسرم… دارم تموم هست و نیستم رو بهت میسپرم تا اگه مردم با خیال راحت سر زمین بزارم…!

 

 

اخم های پاشا درهم شد و دستانش مشت…

عمه ملی بغضش را فرو داد…

-اول افسون رو به خدا بعد به تو می سپارمش… این پاکت همون چیزیه که باعث مرگ میلاد و زنش شد… حتی شاید من…!!!

 

وجود پاشا لحظه ای لرزید…

-خانوم احتشام این همه عجله…

 

 

عمه ملی به میان حرفش امد…

-دیدی که هنوز هیچی نشده می خوان ناموس دزدی کنن، عجله منم برای همین بود… این پاکت نباید دست هیچ احدی بیفته… خودت بهتر از هرکسی می دونی چی تو این پاکته و حتی به خاطر این چقدر آدم می تونه کشته بشه…!!!

 

 

سنگینی زیادی روی شانه هایش احساس می کرد…

او می دانست حتی بیشتر از این زن…

 

-چرا من…؟!

 

عمه ملی خندید: تو داری از دخترم مراقبت می کنی پس امین تر از تو سراغ نداشتم…!

 

-افسون بفهمه، ناراحت نمیشه…؟!

 

عمه ملی نگاه عمیق دیگری کرد: همین که ناراحتی و شادیش برات مهمه این خودش برای من خیلی باارزشه و خیالم رو راحت می کنه…!

 

 

 

 

 

پاشا غافلگیر شد و سکوت کرد.

 

عمه ملی نگاه عمیق و مهربانی بهش انداخت وادامه داد: مراقب افسون باش،  این دختر زیادی سر به هوا و گیجه… نذار براش اتفاقی بیفته…!

 

 

پاشا کلافه بود.

حرف های عمه ملی بوی خوبی نمی داد.

اگر این زن می رفت،  افسون هم بی قرارتر می شد و دیگر نگه داشتنش در این ویلا کار سختی بود…

 

 

پا روی پا انداخت و خیلی مردانه و با اقتدار گفت: خانوم احتشام اون کاری که می خواید رو انجام بدین و بهتر صرف نظر کنین چون این دقیقا همون تله ایه که برای میلاد چیده بودن…. به اسم نجات جون ادم های مهم زندگیش خودش رو کشتن…!  این راه تهش بن بسته…!

 

 

 

وجود عمه ملی به یکباره به لرز نشست.

چشمانش درشت شد و از حرف های پاشا کم مانده بود قلبش بایستد…

-این حرف ها یعنی چی…؟!

 

 

پاشا خیره و خونسرد نگاه زن کرد.

این زن با همه دانسته هایش مانند خود میلاد زیادی ساده و بی ریا بود.

درست مثل افسونی که سادگی هایش را از این خواهر و بردار به ارث برده بود…

 

-یعنی اینکه پشت این ماجرا یه عده آدم منفعت طلب و مفت خور هستن که عین لاشخور منتظرن تا محتویات این پاکت رو بشه و هرکدوم به نون و نوایی برسن…!

 

 

عمه ملی ترسیده بود.

توی این موقعیت و فکر کردن به این که کار درست چیست واقعا شرایط را سخت و طاقت فرسا می کرد.

 

 

پاشا ترس و لرز زن را حس کرده بود که خود ادامه داد:  رفتن و نرفتن شما هیچ فایده ای نداره چون اون ادمی که می خواد شما رو بکشونه اونجا،  اونم تو روستایی پرت و دور افتاده، آدم همونایی هست که بهتون گفتم…!

 

-پس… پس من چیکار کنم…؟!

 

پاشا با آرامش لب زد: همین جا بمونین… حتی دیگه اون خونه برای شما هم امن نیست…! در ضمن با بودن شما می تونم افسون رو هم همینجا نگه دارم…!

 

 

 

 

چشمانش را باز کرده و نگاهی به اطرافش داد.

این اتاق را پاشا در اختیارش گذاشته تا استراحت کند.

پاشا…!

مرد پررنگ این روزهایش…!

باز هم این مرد به کمکش امده و نجاتش داده بود.

باید تشکر می کرد که نگذاشت سعید به خواسته شیطانی اش برسد.

 

 

 

لحظه ای با یادآوری آنچه از سر گذشته بود، بر خود لرزید.

ترس وجودش را فرا گرفت و بغض کرد.

خود را بالا کشید که با احساس پایین آمدن چیزی از پایش متوحه پریودی اش شد…

لعنتی به خودش و وضعیتی که همیشه از ترس بهش دچار می شد، کرد و با بی حالی پتو را کنار زد و سمت سرویس رفت…

 

 

اتاق تاریک بود و تنها نور ماه از درز پرده داخل را روشن کرده بود.

در سرویس را بست و خواست سمت تخت برود که با پیچیدن بوی عطری به زیر دماغش ناخودآگاه نفس عمیق کشید…

-ببین تو رو خدا حالا که خودش نیست اما عطرش هست…! خدایا دارم خل میشم…!

 

-خل بودی فقط باور نداری…!

 

دخترک با شنیدن صدای پاشا اونم درست بغل گوشش چنان از جا پرید و جیغ کشید که مرد به موقع دستش را دور کمرش پیچاند تا نیفتد…

-وای خدا …!!!!!

 

 

قلبش محکم و تند می کوبید و چشمانش بسته بود.

پاشا دخترک را به خود فشرد.

نمی خواست او را بترساند اما مقصر خود افسون بود که زیادی توی حال خودش بوده…

 

-مگه جن دیدی اینجور گرخیدی دختر…؟!

 

افسون اخم کرد.

نفس نفس میزد.

-بلا نسبت جن…! حداقل میاین داخل چراغ رو روشن می کردین…!

 

 

لب پاشا یک وری شد: نمی خواستم از خواب بیدارت کنم…!

 

دخترک چشمانش را در حدقه چرخاند.

-تیر که نخورده بودم خواب به خواب برم، یه غش ساده بود…!

 

 

پاشا ابرویی بالا انداخت. لبش بیشتر کش آمد: غش ساده خونریزی داره…؟!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 77

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان تکرار_آغوش 4 (7)

بدون دیدگاه
خلاصه: عسل دختر زیبایی که بخاطر هزینه‌ی درمان مادرش مجبور میشه رحمش رو به زن و شوهر جوونی که تو همسایگیشون هستن اجاره بده، اما بعد از مدتی زندگی با…

دانلود رمان پدر خوب 3 (3)

بدون دیدگاه
خلاصه: دختری هم نسل من و تو در مسیر زندگی یکنواختش حرکت میکنه ، منتظر یک حادثه ی عجیب الوقوع نیست ، اما از یکنواختی خسته شده . روی پای…

دانلود رمان جهنم بی همتا 4.2 (15)

بدون دیدگاه
    خلاصه: حافظ دشمن مهری است،بینشان تنفری عمیق از گذشته ریشه کرده!! حالا نبات ،دختر ساده دل مهری و مجلس خواستگاریش زمان مناسبی برای انتقام این مرد شیطانی شده….…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
8 ماه قبل

این یکی سطح استرسش بالاست,ولی خوبه.😍

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x