رمان ماهرو پارت ۲۰

4.6
(80)

 

 

_مگه خودت و به هر دری نمیزدی که زن من جا بدی الا دارم میگم زن منی داری برام ناز میاری؟

 

+خودت هم متوجه نمیشی که چی میگی ایلهان

 

منسجم نگاهم کرد و صداشو بالا برد

 

_آره من نمی‌فهمم پس تا پنج دقیقه دیگه آماده توی ماشینی

 

و با خشم از کنارم رد شد و تنه ای محکم بهم زد که اگر تعادلم رو حفظ نمیکردم پخش زمین میشدم

 

چاره ای جز همراهی با ایلهان نداشتم به گفته ی حال خودش شوهرم بود شاید این تلنگر لازم بود که به خودش بیاد

با شونه هایی افتاده وارد خونه شدم

 

بابا طبق معمول این وقت روز هیچ وقت خونه نبود و سر زمین های شالیزارش بود به سمت اتاق رفتم و لباس هایی که با خوشحالی برای اومدن به اینجا جمع کرده بودم. و با غم از اینجا جمع میکنم

 

کیف هارو برداشتم و بلند شدم که چشمم توی آیینه اتاق به خودم افتاد

گوشه لبم رد پارگی که بر اثر سیلی محکمی که خورده بودم شده بود

 

زیر چشمم و بالا تر از گونم هم ملتهب از سیلی و کبود

و خونی خشک شده کنار بینیم

حق داشت ایلهان اونجوری نگاهم می‌کرد

هرکس دیگه هم بود از این صورت من متعجب میشد

 

ولی حق داشت برادرم نمیدونستم اون رو مقصر بدونم یا خودم رو گیج و مبهوت سردرگم دلگیر و گنگ بودم ولی هرچه که بود فرشته بی تقصیر نبود

 

 

 

چرا باید این کارو میکرد ما که از اول قرار گذاشته بودیم نباید نامردی می‌کرد نباید

کیف هارو روی زمین گذاشتم و به سمت آشپزخانه رفتم شیر دستشور رو باز کردم و آب روونه شد

 

کمی آب روی صورتم پاشیدم تا به خودم بیام جای زخم ها عجیب میسوخت مثل قلبم

دستمالی از گوشه اپن برداشتم و صورتم رو آروم آروم پاک کردم

صدای بوق متعدد ماشین اومد

 

صبر ایلهان گویا تموم شده بود ولی از این مطمعن بود که میام

دل ساده و عاشق من و خوب شناخته بود

غمگین تر از قبل سمت اتاق رفتم و مجدد کیف هارو برداشتم و نگاه آخر و اجمالی به خانه ی پر عشق پدرم انداختم

 

صدای خنده های من و مادرم و برادرم و پدرم در اینجا حکم موسیقی دلچسبی داشت ولی الان صدای سوت روزنه قبرستان را می‌داد این وقت روز

 

این تفسیر عقل و منطق و قلبم بود

از خونه بیرون زدم و کفش هامو پوشیدم به سمت ماشین ایلهان رفتم و در عقب و باز کردم و کیف هامو عقب گذاشتم

 

ایلهان سرش رو روی فرمون ماشین گذاشته بود تصمیم گرفتم عقب بشینم همراه کیف هام

تا نشستم ایلهان سرش رو از روی فرمون بلند کرد و نگاهی به من کرد و گفت

 

_راننده شخصیت نیستم که میری عقب میشینی

 

+راحتم ایلهان لطفا حرکت کن

 

 

با خشم از ماشین پیاده شد و در ماشین و به محکم ترین حالت ممکن بست

دیگه آنقدر بدنم سر شده بود که آماده سیلی خوردن از ایلهانم شده بودم

 

در عقب و باز کرد و خواست دستم رو بگیره که اشتباها فکر کردم میخواست به صورتم ضربه بزنه که با ترس دستمو حائل صورتم کردم

 

اما دیدم خبری از سیلی نبود با اکراه دستمو پایین آوردم و به صورت متعجب ایلهان نگاه کردم که ناباورانه لب زد

 

_یعنی انقدر آدم پستی پیش چشم توام که با این زخمای صورتت بزنم توی گوشت؟

 

حرفی نزدم حرفی نداشتم که بزنم چی میگفتم میگفتم وقتی از تو خوردم از زنت خوردم از جگر گوشه ام برادرم خوردم

دیگر تنم رو برای هر ضرب سیلی چرب کرده بودم

 

نفسش رو به شدت بیرون فرستاد و بدون اینکه دستم رو بگیره از گوشه مانتو آرومی هولم داد به سمت بیرون و گفت

 

_بیا جلو بشین ماهرو

 

دستم رو جلو بردم که گوشه مانتوم رو آزاد کنم و گفتم

 

+ایلهان میگم اینجا راحتم نمیخوام جلو بشینم

 

ایلهان درمونده نگاهم کرد و دست از تقلا برداشت و توی صورتم دقیق شد و گفت

 

_بخدا دیگه نمیکشم ماهرو این یک بارم مثل قبل منطقی و عاقل باش تا برسیم تهران یه خاکی به سرمون کنیم

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا 80

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان جرزن 4.3 (8)

بدون دیدگاه
خلاصه : جدال بین مردی مستبد و مغرور و دختری شیطون … آریو یک استاد دانشگاه با عقاید خاصه که توجه همه ی دخترا رو به خودش جلب کردن… آشناییش…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x