رمان ماهرو پارت ۸۴

4.2
(118)

 

 

 

شکر و هم داخل پارچ‌ ریختم و همش زدم.

کمی از شربت و داخل لیوان ریختم و خوردم تا ببینم خوب شده یا نه…

 

 

وقتی مطمئن شدم طعمش خوبه، پارچ و با دو تا لیوان داخل سینی گذاشتم و به ایلهان که منتظر بود، دادم.

 

 

برنامه عوض شده بود و همین امروز میخواستن قبر بابا رو سنگ کنن و فردا هم مراسم چهلم و بگیرن.

 

 

عمه می گفت پنجشنبه بهتره تا جمعه…

 

 

مامان هم قبول کرد.

ایلهان که رفت، دوباره مشغول آب کشیدن لیوان ها شدم.

 

 

 

هاله و خاله هم رفته بودن مسجد و اب و جارو کنن واسه مراسم.

 

قرار بود خانوم ها بیان خونه خودمون، مرد ها هم بیان مسجد…

 

 

_ماهرو…

 

 

با صدای ماهان، دستام و اب کشیدم و اومدم بیرون.

_جانم؟!

 

 

_سریع آبجی یه چایی دم کن!

 

#ماهرو

#پارت_348

 

 

خسته و کوفته، داخل اتاق شدم و یه گوشه دراز کشیدم.

اکثر مهمون ها رفته بودن و فقط نزدیک ها مونده بودن.

 

 

کمرم فجیع درد می کرد و دیگه توان ایستادن نداشتم.

کمی بعد، در باز شد و هاله هم اومد و کنارم دراز کشید.

_شرمنده خسته شدی!

 

 

_غلط اضافه نکن این کارا به تو نیومده!

 

 

با این حرفش خندیدم و چیزی نگفتم.

هاله واقعا مثل خواهرم بود.

همیشه پیشم بود، درست مثل یه خواهر…

بدون دلیل!

 

 

خداروشکر کردم بخاطر همچنین دوستی و چشمام و بستم.

کمی بعد دوباره در باز شد و این دفعه خاله اومد.

_خسته شدین؟

 

 

_وایی خاله کمرم داره می شکنه!

 

 

خاله خندید و گفت:

_امان از دست شما بچه ها…

 

#ماهرو

#پارت_349

 

 

مراسم بابا هم تموم شد و به شهر برگشتیم.

دوباره هر کس رفت پی زندگی خودش…

 

 

کیفم و روی دوشم جا به جا کردم و منتظر آژانس شدم.

بعد از چند دقیقه اومد.

سوار شدم و ادرس خونه و دادم.

 

 

هوا ابری بود و هر لحظه امکان داشت بارون بگیره…

هندزفری و از داخل کیفم در اوردم و به گوشی وصل کردم و اهنگ جدید بیژن یار و پلی کردم.

سرم و به شیشه ماشین تکیه دادم و گوش به صدای اهنگ سپردم.

 

 

روی پیرهنم عطر تو میمونه.

توی رگ اصلی قلبمی دیوونه

اروم اروم شدی یکی یدونه قلبم

 

 

داره چشم تو قانون جاذبه

رابطه ما تا همینجاش جالبه

داره عشق تو کم کم میزنه به قلبم.

 

 

دست بزار رو نقطه ضعف من

بگو من عشقتم،تا اخرش باهاتم…

عاشق حرفاتم…

 

 

توووو…منو حفظی لعنتی!

منه تخس غیرتی.

کجا بیام تو راحتی

بگو کجا، چه ساعتی

میشه به من او خیره شی

توی دلم ذخیره شی

انقد دوست دارم تو رو

نمی زارم پیر بشی…

 

#ماهرو

#پارت_350

 

 

_خانوم رسیدیم.

 

 

صدای اهنگ و کم کردم و کرایه و حساب کردم.

پیاده شدم و در و با کلید باز کردم و داخل خونه شدم.

با دیدن ماهان، ساک به دست، با تعجب گفتم:

_کجا به سلامتی؟!

 

 

ماهان ساکش و روی میز ناهارخوری گذاشت و گفت:

_موندم با توعم خدافظی کنم بعد برم.

قراره واسه کار، یه ماه برم دوباره آلمان….

 

 

_جدی میگی؟!

 

 

سری تکون داد و گفت:

_اره بخدا.

سریع میام خیلی طول نمی کشه.

 

 

نزدیکش شدم و بغلش کردم.

_به سلامتی بری و بیای داداشی…

 

 

مامان با سینی که قران و کاسه اب داخلش بود اومد و هر سه از خونه بیرون اومدیم.

 

 

ماهان از زیر قرآن رد شد پ خداحافظی کرد و رفت.

مامان اب و پشت سرش ریخت و بعد که دور شد، در و بستیم و اومدیم داخل…

 

#ماهرو

#پارت_351

 

 

*یک هفته بعد*

 

 

یک هفته از رفتن ماهان می گذره…

امروز مامان رفت خونه خاله چون شب یه مهمونی زنونه دارن.

 

 

قرار شد ایلهان بیاد پیش من بمونه تا تنها نباشم.

 

 

سریع رفتم حموم و دوش گرفتم.

از بین لباسام، تیشرت و شلواری برداشتم و پوشیدم.

 

 

موهام و خشک کردم و بافتمشون..

از ادکلنم کمی به خودم زدم.

آرایش دوست نداشتم، فقط یکم برق لب زدم و از اتاق اومدم بیرون.

 

 

 

به آشپزخونه رفتم.

مواد لازانیا و حاضر کردم و گذاشتم تا بعدا بزارم تو فر…

 

 

داشتم چایی دم می کردم که زنگ در به صدا در اومد.

 

 

سریع خودم و مرتب کردم و به ظرف در رفتم.

با دیدند ایلهان ، در و با اف اف باز کردم و منتظر شدم تا بیاد.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 118

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x