رمان ماهرو پارت ۸۸

4.4
(108)

دکتر بعد از معاینه ، واسم چنتا مسکن نوشت و گفت:
_خب خودتم دکتری میدونی اینجور چیزا عادیه، امروز و استراحت کن، مسکن ها رو هم بخور رفع میشه..‌.

لبخندی زدم و گفتم:
_اره ولی خب بازم گفتم سر خود دارو نخورم.
بازم ممنون.
خدانگهدار.

دکتر با خوشرویی باهام خداحافظی کرد.
از اتاق اومدم بیرون که ایلهان هم بلند شد و گفت:
_چیشد؟!

نسخه و به طرفش گرفتم و گفتم:
_هیچی مسکن داد.
میتونی اینارو بگیری؟!

برگه و گرفت و همون‌طور که میخندید و از مطب بیرون میومدیم، گفت:
_چیکار کنیم دیگه.
ازدواجم دردسر داره!

چیزی نگفتم.
چون راه رفته بودم، دردم هر لحظه بیشتر میشد.
دوست داشتم مثل تو فیلما، ایلهان منو ببره یه غذای مقوی بهم بده، اما منو به خونه رسوند و خودش هم دوباره سر کارش برگشت.

در و باز کردم و داخل شدم.
مامان هنوز نیومده بود.

اولین کاری که کردم، حوله ام و برداشتم و حموم رفتم‌.
دوش گرفتم.
اب گرم حالم و بهتر کرد.

حوله پوشیدم و اومدم بیرون…
موهام و خشک کردن و  تیشرت و شلوار راحتی پوشیدم.

حوصله سشوار کشیدن موهام، یا بافتنشون و نداشتم‌.
همون‌طور باز دورم ریختم.

از اتاق اومدم بیرون و لیوان آبی از آشپزخونه برداشتم.
مسکن هایی که دکتر داده بود و خوردم.

سکوت خونه و دوست داشتم.
به اتاق پناه بردم و دراز کشیدم تا کمی بخوابم.

چشمام داشت گرم میشد و داشتم به خواب می رفتم، با صدای پیامک گوشیم ، عصبی و کلافه بخاطر دردم، بدون نگاه کردن به صفحه، گوشیم و خاموش کردم و سرم و زیر پتو کردم.
مسکن ها کم کم دردم و بیشتر کرد و اروم اروم چشمام گرم شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

_ماهرو…
ماهرو مامان جان پاشو…

با صدای مامان، به زور پلکام و از هم باز کردم و به مامان نگاه کردم.
_چیشده؟!

_پاشو شام بخور خیلی وقته خوابی، چقدر مگه میخوای بخوابی؟!

باشه ای گفتم و وقتی مامان رفت،پاشدم و نشستم‌.
درد دلم کمتر شده بود.

بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون و به طرف آشپزخونه رفتم.
خیلی گشنه بودم و با دیدن ماکارونی چرب و چیلی مامان، با هوس شروع به خوردن کردم.

خیلی گشنه بودم و اونقدر خوردم که خودمم باورم نمیشد اینهمه ماکارونی و کجای معدم جا کردم!

_خفه نشی مامان جان!

قاشقم و که پر ترشی کرده بودم و تو دهنم گذاشتم و با خنده گفتم:
_ای صبح هیچی نخوردم مامان، داشتم میمردم از گشنگی!

مامان خندید و چیزی نگفت و من بازم مشغول تموم کردن ماکارونی های داخل بشقابم شدم.

لیوان ابی واسه خودم ریختم و خواستم مسکنم و بخورم که مامان گفت:
_این قرصا واسه چیه…

واسه اینکه شک نکنه،عادی گفتم:
_امروز رفتم دکتر گفت به چیزی حساسیت داشتی این قرصا و داد بخورم.

مامان ابروهاش و بالا انداخت و گفت:
_حساسیت؟!
حساسیت چی؟ کو بده ببینم چه قرصی بهت داده؟!

ترسیده به مامان نگاه کردم.
مامان خوب قرص ها رو میشناخت.
با من و من خواستم چیزی به بگم که با صدای اف اف، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_مامان شما میری ببینی کیه ؟!

مامان باشه ای گفت و بلند شد تا بره و ببینه کی پشت دره…

سریع قرص و در اوردم و خوردم و قایمش کردم‌.
سفره و هم جمع کردم و با شنیدن صدای خاله، با تعجب از آشپزخونه بیرون اومدم.

با دیدن خاله و ایلهان، با تعحب سلام کردم و بعدش دوباره به آشپزخونه برگشتم تا سماور و روشن کنم.

_خوبی خوشکله؟!

با شنیدن صدای ایلهان، از کنار گوشم ، ترسیده هینی کشیدم و به طرفش برگشتم.
درست پشت سرم ایستاده بود و یه جورایی تو بغلش بودم.

_چیکار میکنی دیوونه مردم از ترس!

ایلهان خندید و گفت:
_بهتر شدی ؟!

اوهومی گفتم و سینی و برداشتم و لیوان ها رو داخلش گذاشتم.
ایلهان هم لبه اپن نشسته بود و بهم خیره شده بود‌‌.
بهش سوالی نگاه کردم که خنده بلندی کرد و چیزی نگفت.

با تعجب و خنده شانه ای بالا انداختم و چایی ریختم‌.
سینی و برداشتم و همراه ایلهان به پذیرایی برگشتیم.

به مامان و خاله چایی تعارف کردم و روی مبل یک نفره نشستم.

_دکار چی گفت خاله؟!

عصبی به ایلهان نگاه کردم و بعد به خاله گفتم:
_هیچی خاله گفت یه چیزی حساسیت داشتی واسه اون بوده…

خاله اهانی گفت و مشغول صحبت با مامان شد.

ایلهان واسم چشم و ابرو میومد و میخواست چیزی بگه، اما متوجه نمی شدم.
سوالی بهش نگاه کردم و لب زدم.
_چی میگی؟!

خندید و سرش و کرد تو گوشی…
زیر لب دیوونه ای بهش گفتم که صدای پیامک گوشیم بلند شد.
بازش کردم.
خودش پیام داده بود.

_پاشو بریم تو اتاق کارت دارم!

چشم از صفحه گوشی گرفتم و با چشم هایی از حدقه در اومده، بهش خیره شدم و تهدیدش کردم.

اونم بی ریا خندید و چیزی نگفت!

سعی کردم زیاد بهش نگاه نکنم و نخندم که آبروم و جلو خاله و مامان نبره…

کمی ازش خجالت می کشیدم.
بعد از دیشب و اون اتفاقی که بینمون افتاد، وقتی بهش نگاه می کردم ، شرم میکردم.

دعا دعا می کردم خاله شون برن و شب اینجا نمونن!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 108

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
3 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
1 ماه قبل

دستت درد نکنه قاصدک جونم.امشب سنگ تموم گزاشتی😘😘😘

نازنین Mg
1 ماه قبل

امشب طالع ترنج نداریم؟🥺دلت برام بسوزه فقط🤣

خواننده رمان
1 ماه قبل

ممنون قاصدک جان ترنج و خاتون نیست امشب

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x