رمان ماهرو پارت 18

4.5
(74)

 

 

 

 

 

از دور دستی برایش تکان دادیم. اما ماهان بدون ری اکشن خاصی به سمتمان می امد.

زمانی که رسید بدون هیچ دلیلی٬ مشتی محکم به صورت ایلهان کوبید.

 

شوکه نگاهشان کردم و ایلهان در اب افتاد.او هم کاملا شوکه به ماهان خیره شده بود

 

از شدت خشم ماهان تنش به لرز افتاده بود

 

_مرتیکه ی احمق مگه خواهر من دستت دوم بوده که باید سر زنت بگیریش

 

و عصبی ایلهان و از آب کشید بیرون

خودم رو نزدیکشون رسوندم

ایلهان هیچی نمی‌گفت و این آتش به خرمن ماهان میزد

 

+ماهان واستا داداش مرگ من یه لحظه گوش کن تورو خدا ماهان جانم

 

و. سعی در جداسازی اون داشتم

 

_ماهرو هیچی فکر نمیکردم همچین حماقتی کنی

 

دست ماهان و گرفتم و محکم کشیدم داشت با فشار به یقه ایلهان کم کم نفس او را تنگ. می‌کرد و من به هیچ وجه نمیتونستم این رو تحمل کنم

 

+اصلا خودم خواستم من قبول کردم ول کن یقشو ماها…

 

حرفم تمام نشده بود که سیلی محکمی به صورتم خورد

چقدر این سیلی درد داشت دردش از سیلی که فرشته به گوشم زد بیشتر بود

حس حقارت نداشت

اما حس اینکه برادرم تنها حامی من به گوشم کوبید بدترین حس بود

 

خاله و مادر از دور می آمدن

ماهان یقه ایلهان و ول کرد و به سمت من قدم برمی‌داشت و من از ترس عقب عقب میرفتم

با چشم های غرق به خون نشسته گفت

 

 

 

حس حقارت نداشت

اما حس اینکه برادرم تنها حامی من به گوشم کوبید بدترین حس بود

خاله و مادر از دور می آمدن

ماهان یقه ایلهان و ول کرد و به سمت من قدم برمی‌داشت و من از ترس عقب عقب میرفتم

با چشم های غرق به خون نشسته گفت

 

_زن ایلهان گفت من باور نکردم

 

و دستش و بالا برد و یک. بار دیگه به گوشم سیلی زد شدت این سیلی به قدری زیاد بود که توی آب افتادم سعی کردم بلند بشم

 

اما ماهان یک باره بلندم کرد و داد زد

 

_این همه سال مامان و بابا زحمتشو بکشن که بری سر زن مردم هوو بشی که بچه بیاری بعد مثل سگ ولت کنن

 

دستم رو روی صورتم گزاشتم قشنگ حس میکردم خون رو کنار دماغم

 

_د آشغال

 

و باز هم دستی که بالا رفت و من منتظر سیلی سوم از برادرم بودم که دستش در هوا گرفته شد

ایلهان بود در همین حین خاله و مادر رسیدن

 

با دیدن صورت غرق در خون من و لباس آشفته ایلهان و دست بالا رفته ماهان همچی نمایان بود

 

خاله سیلی به گوشش زد و گفت

 

_خدا لعنتت کنه فرشته خدا ازم نگذره که خودم این روزگار و سر خودم آوردم

 

نگاهی به ایلهان کرد و گفت

 

_حلالت نمیکنم اگه این کار زنتو بهش نشون ندی من شیرم و حلالت نمیکنم

 

و با گریه سمت ماهان رفت و صورت پر خشم ماهان و در دست گرفت

 

_من این وصلت و کردم خاله بیا بزن توی گوش من خاله

 

و خاله سیلی به خودش زد که ایلهان دست ماهان و ول کرد و دستان خاله رو گرفت در همین حین مادر سمت من اومد

و سرم و در آغوش گرفت و نگاه تندی به ماهان کرد

 

همه ما تا زانو در آب بودیم و صحنه به شدت دراماتیک بود

 

 

و خاله سیلی به خودش زد که ایلهان دست ماهان و ول کرد و دستان خاله رو گرفت در همین حین مادر سمت من اومد

و سرم و در آغوش گرفت و نگاه تندی به ماهان کرد

 

همه ما تا زانو در آب بودیم و صحنه به شدت دراماتیک بود

 

ایلهان تا به این موقع که ساکت بود و تماشاگر و البته کتک خورده جلو اومد و دست با تشر رو به من گفت

 

_بیا بریم برمیگردیم تهران

 

ماهان که انگار فقط منتظر شنیدن همین جمله بود به طرف ایلهان حالت حمله گرفت که خاله جلو دار ماهان شد

 

_خاله قربونت برم صلوات بفرست شیطون و لعنت کن

 

ماهان که از خشم میلرزید رو به من کرد و گفت

 

_به ولای علی تکون بخوری از جات من میدونم و تو

 

مامان که ساکت بود به حرف آمد و گفت

 

_ماهان ساکت شو دیگه تمومش کن

 

ایلهان نگاه تیزی انداخت و گفت

 

_زنمه هر قبری که بگم باید بیاد خط و نشون کشیدن هم نداره

 

حقیقتا از خدا که پنهون نیست دلم لریزید برای این حرفش

حس خوبی بهم انتقال داد میدونم موقعیتش نبود میدونم موقعش نبود ولی این حرفش عجیب به دل زارم نشست

انگار حس تلخ سیلی رو از صورتم گرفت

میدونستم الان قلب برادرم ازرده خاطره اما اگر اون هم از این عشق دیوانه وار من به ایلهان می‌فهمید جلودارم نمیشد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 74

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان بلو 4.7 (3)

بدون دیدگاه
خلاصه: پگاه دختری که پدرش توی زندانه و مادرش به بهانه رضایت گرفتن با برادر مقتول ازدواج کرده، در این بین پگاه برای فرار از مشکلات زندگیش به مجازی پناه…

دانلود رمان ماهرخ 5 (3)

۱ دیدگاه
خلاصه رمان:   در مورد زندگی یک دختر روستایی در دهات. بین سالهای ۱۳۰۰تا ۱۳۵۰٫یک عاشقانه ی معمولی اما واقعی در اون روایت میشه و سپس دست و پنجه نرم…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیوشا
8 ماه قبل

درود*
همه اینها به یک کنار• این فرشته خاکبرسر
چراا مانند حوریاخاکبرسر/شلغم/ نرفت دکتر ببینه چه مَرَضی داره•• که بچه دار نمیشه 😐😕😟😲😞

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x