رمان ماهرو پارت 86

4.3
(115)

اب دهانم و با صدا قورت دادم که دوباره ادامه داد.
_من شوهرتم!

برم گردوند و دستش و تو موهام فرو برد و دوباره سرش و تو گردنم فرو کرد.
_شرعی و قانونی زنمی…

بوسه ای به گردنم زد و باز هم ادامه داد.
_چند وقت دیگه هم عروسی میگیریم و میریم سر خونه زندگیمون!

دوباره اب دهانم و قورت دادم.
او باز هم ادامه داد.
_پس هیچ گناهی نیست.

سرش را از گودی گردنم بیرون اورد و با چشمانی خمار، بهم خیره شد.

به مردمک چشم هایش خیره شدم.
با صدایی که خیلی بم شده بود گفت:
_اجازه میدی؟!

ترسیده بودم.
ایلهان و دوست داشتم ، اما میترسیدم.
ترسی که نرمال بود.
هر کسی این ترس و داشت.

ایلهان پشروی کرد و چانه ام را بوسید.

داشتم سست می‌شدم.
از خود بی خود می شدم.

#ماهرو
#پارت_357

خودمم می خواستم.
ایلهان و میخواستم.
وجودش و …
عشقش و …
همه چیز ایلهان و میخواستم.

با لذتی که کمی ترس چاشنی اش بود، بوسه برای اعلام موافقتم به چانه اش زدم که لبخندی زد و تیشرت اش را یک دفعه ای از تنش بیرون کشید‌.

مرا روی تخت خواباند و رویم خیمه زد.

به صورت بی نقض اش خیره شدم.
من این مرد و دوست داشتم.
حتی یا وجود فرشته…
اما حالا که فرشته ای نبود.
حالا که برای من بود.
واسه خودم نگه اش می داشتم.

با این فکر که ایلهان ، تنها و تنها برای من است، لبخندی زدم و دستم را پشت گردنش حلقه کردم.

با نشستن لب های داغش، روی لب های سردم، پارادوکس لذت بخشی بینمان به وجود امد.

دستش را بین انبوه موهای کوتاهش فرو بردم و خودم را به او سپردم.

#ماهرو
#پارت_358

کش و قوسی به خودم دادم و چشم هام و باز کردم.
نگاهی به دور و بر انداختم و با دیدن ایلهان که با بالا تنه ای لخت ، روی تخت نشسته، سلام ریزی کردم.

خواستم بلند شم که یهو چشمم به خودم افتاد.
هینی کشیدم و ملحفه و بیشتر دورم پیچیدم و خجالت زده، تند به طرف حمام رفتم.

همین که وارد شدم، صدای شلیک خنده ایلهان از بیرون بلند شد.

دوش اب و باز کردم و رفتم زیر دوش…
برخورد قطرات ریز اب به بدنم، حالم و بهتر می‌کرد.

بعد از یک دوش حسابی، لباس پوشیدم و بیرون اومدم.
تو اتاق خبری از ایلهان نبود.

ازش خجالت می کشیدم.
خداروشکر از اون دسته ادم هایی نبودم که بعد از اولین رابطه درد شدید دارن و کارشون به بیمارستان و اینا می کشه…

موهام و خشک کردم و دوباره بافتمشون و با کش کوچیکی پایینش و بستم.

#ماهرو
#پارت_359

نگاهی به خودم داخل اینه کردم.
صورتم خیلی بی روح بود‌.
نفس عمیقی کشیدم.
به طرف لوازم ارایشی هام رفتم و کمی پرم پودر زدم و یکم ریمل هم به مژه هام زدم‌.

رژ دوست نداشتم، فقط کمی برق لب زدم و از اتاق بیرون اومدم.

دور و بر و نگاه کردم و بالاخره ایلهان و داخل آشپزخونه پیدا کردم.
به طرفش رفتم و با صدایی اروم گفتم:
_صبح بخیر…

ایلهان با خنده گفت:
_ظهر بخیر خوابالو!

به طرف ساعت برگشتم و با دیدن ساعت که یازده و نشون میداد با تعجب برگشتم و گفتم:
_یا خدا…
چطور تا الان خوابیدم؟!

ایلهان همون‌طور که پشت میز می شست، گفت:
_حق داری خب شب دیر خوابیدی واسه اونه…

با حرفی که زد، سرخ شده بدون هیچ حرفی پشت میز نشستم و سر به زیر کمی از اب پرتقالی که ایلهان جلوم گذاشته بود، نوشیدم.

#ماهرو
#پارت_360

ایلهان با خنده مشغول خوردن صبحونه ای شد که خودش حاضر کرده بود.
منم لقمه کوچیکی برداشتم و داخل عسل زدم‌.

شیرینیش و دوست داشتم.
دوباره لقمه ی دیگه ای و داخل عسل زدم و خوردم.

_اب میوه ات و بخور تا آخرش…

از توجه اش قند تو دلم اب شد.
لبخندی زدم و کمی از اب میوه ام نوشیدم.

_من باید ساعت دوازده و نیم برم سر کار یه مشکلی پیش اومده…

پوکر بهش نگاه کردم که خندید و گفت:
_اینجوری نگام نکن ها…
زود بر می گردم.
البته مامان زنگ زد گفت امشب هردومون بریم خونه ما، مامانت هم همونجاس…

باشه ای زیر لب گفتم و لقمه دیگه ای واسه خودم گرفتم و خوردم.

ایلهان پاشد پ همون‌طور که از آشپزخونه بیرون می رفت، گفت:
_من برم حاضر شم.
کامل صبحونه ات و بخور.

_کامران لطفا پردشو بدوز اگه آقا بزرگ بفهمه دختر نیس زنده زنده آتیشش میزنه ؟

دختره بیهوش روبروم خوابیده بود خدایی دختر خوشگلیم بود فک نمیکردم صدرا دختر عمویی به این هاتی داشته باشه

_باشه میدوزمش تو بیرون باش تا شروع کنم

صدرا که رفت شورتشو دراوردم وای چه هلویی بین پاش داشت مگه میشد ازش گذشت دستمو روش گذاشتمو بازش کردم حسابیم تنگ بود روش خیمه زدم باید قبل از اینکه میدوختمش حسابی ازش کام میگرفتم واردش که کردم کم کم چشماشو باز کرد شروع کردم به مالیدنش باید تحریک میشد  نباید مقاومت میکرد گیج بود ولی معلوم بود خوشش اومده …

#ماهرو
#پارت_361

ایلهان که رفت، میز و جمع کردم و ظرف ها رو شستم.
به اتاق برگشتم.

با دیدن رو تختی جمع شده و تخت به هم ریخته، خندیدم و مشغول مرتب کردن تخت شدم.

وقتی کارم تموم شد ، جلوی اینه رفتم و گوشیم و برداشتم.
باز سایلنت بوده و حواسم نبوده…

چنتا تماس بی پاسخ داشتم.
بازشون کردم.
دو تماس بی پاسخ از مامان.
یک تماس بی پاسخ از هاله.

فعلا حوصله وراجی های هاله و نداشتم.
مامان هم احتمالا زنگ زده بگه برم اونجا…

به طرف تخت رفتم و یک طرفش دراز کشیدم. پتو و رو سرم کشیدم و سعی کردم نیم ساعتی بخوابم.

هنوز چشمام گرم نشده بود که دوباره گوشیم زنگ خورد.
کلافه بلند شدم و از روی عسلی برش داشتم‌.
مامان بود.
_جانم مامان؟

_سلام چرا گوشیت و جواب نمی‌دی دلواپس شدم. ظهر پاشو بیا اینجا خاله ات اش بار گذاشته…

خندیدم و گفتم:
_الانم ظهره دیگه…

#ماهرو
#پارت_362

_خب واسه همین میگم دیگه.
پاشو بیا اینجا…

کلافه باشه ای گفتم و قطع کردم.
بلند شدم و لباس پوشیدم و حاضر شدم.

کیف و گوشیم و برداشتم و از خونه بیرون اومدم.
سوار ماشینم شدم و به طرف خونه خاله گاز دادم.

چون سرعتم بالا بود، خیلی زود رسیدم.
پیاده شدم و زنگ در و زدم.
در با صدای تیکی باز شد.

از حیاط گذشتم و حاوی در ورودی که رسیدم و خواستم داخل بشم، با دیدن اون همه کفش، ناخودآگاه دهنم شیش متر باز موند.

اینها کی بودن دیگه…

هنوز درگیر تجزیه و تحلیل بودم که خاله در و باز کرد و بعد از سلام و احوالپرسی گفت:
_اش درست کردم.
همسایه ها رو هم خبر کردم اومدن…
بیا تو خاله.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 115

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
1 ماه قبل

از یه رمان دیگه قاطیش بود!🤔😕این برای کدوم بود?.دستت درد نکنه قاصدک جونم.ولی یه کم دیر نبود?😔۶ روز پیش,پارت داشتیم🙁

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x