رمان ماهرو پارت 93

4.3
(86)

 

398

 

_وااا باز چیکار کردم مگه من؟!

 

ایلهان بدون هیچ واکنشی گفت:

_ایلهان زنگ زد.

ماه بعد میخواین عروسی تون و بگیرین!

تا من رفتم گفتین حالا که نیست هر کار دلمون می خواد بکنیم ؟!

 

_ماهان اینطوری نگو دیگه…

بخدا ناراحتم می‌کنی!

 

_باشه زنگ نزدم گله کنم!

زنگ زدم خبر بدم بیست روز دیگه میام و یه سورپرایز هم واستون دارم!

 

_چه سورپرایزی؟!

 

ماهان خندید و گفت:

_اسمش روشه !

حالا وقت…

 

با مخاطب قرار گرفتنش توسط یه زن ، سریع خداحافظی کرد و قطع کرد.

با تعجب به صفحه گوشی خیره شده بودم.

 

 

ماه بعد عروسیم بود؟!

و خودم خبر نداشتم!

دلم می خواست به ایلهان زنگ بزنم و بپرسم اما منصرف شدم.

 

#ماهرو

#پارت_399

 

پاشدم پ به پذیرایی رفتم.

مامان داشت شام حاضر می کرد.

کمکش کردم و بعد با هم شاممون و خوردیم.

 

 

داشتم ظرف ها رو می شستم که صدای پیامک گوشیم بلند شد.

دستام و اب کشیدم و گوشیم و برداشتم.

 

ایلهان پیام داده بود .

بازش کردم.

_سلام خوشگله…

یه دقیقه بیا دم در کارت دارم!

 

گوشی و همونجا گذاشتم.

مانتو دم دستیم و پوشیدم و شال مشکیم و هم روی سرم انداختم و بدون اینکه مامان متوجه بشه، از خونه اومدم بیرون…

 

ماشین و اون طرف جاده پارک کرده بود.

در و چفت کردم و از خیابون رد شدم.

در شاگرد و باز کردم و نشستم.

_سلام.

 

ایلهان با خشرویی گفت:

_سلاممم خانوم  تو قهر …

چه خبر؟!

 

#ماهرو

#پارت_400

 

جوابش و ندادم و گفتم:

_چرا به ماهان الکی گفتی میخوایم عروسی بگیریم؟!

اون طفلی باور کرده الان میخواد پاشه بیاد یه ماه دیگه…

بعدشم شما دو تا به خون هم تشنه این، زنک زدین با هم شوخی های خرکی می کنین؟!

 

 

_الکی نگفتم!

میخوایم عروسی بگیریم دیگه…

الانم واسه همین اومدم. بگم که فردا بعد بیمارستان میان دنبالت با هم بریم واسه رزرو تالار…

 

با تعجب به او که مشغول حرف زدن بود خیره شدم.

_جدی میگی الان یا بازم شوخیه؟!

 

_جدی که جدی ام.

توعم باید اشتی باشی ها…

عروس قهر بدرد نمی خوره…

 

تعجب کرده بودم.

چیزی نگفتم و بعد از چند دقیقه سکوت گفتم:

_قهر نیستم.

من برم به مامان چیزی نگفتم بهش…

خدافظ.

 

_برو بهت زنگ میزنم فردا…

خدافظ…

 

#ماهرو

#پارت401

 

 

وارد اتاقم شدم.

خودم و روی تخت پرت کردم و به سقف خیره شدم.

باورم نمیشد حرفای ایلهان و…

 

 

یعنی راستی راستی یک ماه دیگه عروسی می گرفتیم؟!

 

 

لبخندی زده و زیر لب گفتم:

_نمردیم و این لباس عروس و بالاخره به تن میخوایم بکنیم!

 

 

خندم گرفته بود.

نصف شب شده بود و من زده بود به سرم!

 

 

چراغ و خاموش کردم و گوشیم و رو ساعت شش کوک کردم و خوابیدم تا صبح پاشم و حاضر شم.

 

 

همینکه گوشیم و کنار گذاشتم ، صدای پیامکش بلند شد.

دوباره برداشتمش!

ایلهان پیام داده بود.

_سلام.

فردا ساعت چهار میام جلو بیمارستان دنبالت!

 

 

کیبورد و باز کردم و تایپ کردم.

_سلام.

باشه شب بخیر.

 

 

پیام و سند کردم و خوابیدم.

 

#ماهرو

#پارت402

 

 

صدای رو مخ آلارم گوشی و قطع کردم و بلند شدم.

سرویس رفتم و مسواک زدم‌.

 

 

به سمت کمد اتاق رفتم و بازش کردم.

از بین چنتا مانتوم، یک مانتو که بلندیش تا زیر زانو بود و برداشتم و پوشیدم!

 

 

روش گیپور خورده بود و کرمی رنگ بود.

شال مشکیم و هم روی سرم انداختم و موهام و زیرش کامل جمع کردم.

 

 

کیف دستیم و هم برداشتم و از اتاق بیرون اومدم.

مامان هنوز خواب بود.

لقمه ای نون پنیر واسه خودم گرفتم و همون‌طور که گاز میزدم، از خونه بیرون اومدم.

 

 

بیخیال ماشین شدم.

چون از اون طرف قرار بود با ایلهان برم، تصمیم گرفتم از این طرف هم بدون ماشین برم.

 

 

از حیاط بیرون و اومدم و به سمت آژانس سر کوچه به راه افتادم.

صاحب آژانس منو می شناخت، واسه همون سریع واسم ماشین حاضر کرد.

 

 

سوار شدم و ادرس بیمارستان و دادم.

 

#ماهرو

#پارت403

 

 

هنوز آفتاب کامل بیرون نزده بود و شهر خلوت بود.

خیابون ها شلوغ نبودند…

پیاده رو ها مملو از آدمای جور وا جور نبودند!

 

 

شهر خلوت و دوست نداشتم!

این شهر با شلوغیاش قشنگه…

با مردم مختلف که هر کدوم با احساسات مختلف تو شهر پرسه میزنن!

 

 

شهر خالی مثل باغچه بدون گل می مونه…

بی صفاعه…

 

_خانوم رسیدیم!

 

 

با صدای راننده، از فکر و خیال بیرون اومدم.

کرایه و پرداخت کردم و پیاده شدم.

ساعت و نگاه کردم.

شش و چهل و پنج بود.

زود رسیده بودم و این خوب بود.

 

 

با نگهبان مهربون بیمارستان سلام کردم و وارد شدم و به سمت اتاق مخصوص خودمون رفتم‌.

 

 

هنوز هاله نیومده بود.

فرم پزشکیم و پوشیدم و وسایل هام و داخل کمد گذاشتم.

خواستم از اتاق بیرون بیام، که هاله اومد.

_ااا چه زود اومدی!

 

 

_من زود نیومدم تو دیر اومدی…

 

 

هاله پشت چشمی نازک کرد و همون‌طور که تند تند فرمش و می پوشید ، گفت:

_باش تو راس میگی بیا بریم الان شیفت شروع میشه…

 

#ماهرو

#پارت404

 

 

بیمار که رفت ، کش و قوسی به کمرم دادم و بلند شدم ایستادم.

خیلی خسته شده بودم‌.

 

 

از اتاق اومدم بیرون، با دیدن منشی تنها، نفس آسوده ای کشیدم و گفتم:

_من یه سر میرم پیش هاله مریض اومدم خبرم کن.

 

 

منشی باشه ای گفت و من به طرف اتاقی که هاله بود، رفتم.

اون اکثر موقع ها تایم خالی داشت و داعم در حال لاس زدن بود.

 

 

با دیدنش پشت در اتاقش که داشت با یکی از دکترا خوش و بش میکرد، پوف کلافه ای کشیدم و به سمتش رفتم.

_خسته نباشید.

هاله جان میشه یه لحظه بیای کارت دارم!

 

 

هاله با دیدن من ، از دکتر خداحافظی کرد و با هم به اتاقش رفتیم‌.

_خدا بزنت با این چشم چرونیت!

یکی و عین ادم تور کن بیخیال پسرای مردم شو!

 

 

هاله خندید و چیزی نگفت که بیخیال شدم و گفتم:

_حالا اونو ولش…

هاله بگو دیشب چی شد؟!

 

 

هاله سوالی نگام کرد که گفتم:

_ایلهان گفت یه ماه دیگه عروسی میگیریم!

امروز قراره بریم واسه رزرو تالار…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 86

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x