رمان هیلیر پارت ۱۳۶

4.5
(57)

 

 

 

با خنده سر تکون دادم و گفتم:

 

– باشه! باشه! حق با توعه.

 

تا وقتی برسیم به شهر درباره پروژه دیزنی حرف زدیم. قرار شد قسمت ساز دهنیشو رویین بزنه! کلی التماسش کردم که یکی از سازاشو اون بزنه.

توی آهنگ بکگراند هم باید ساز دهنی و پیانو هم زمان می اومد. وقتی به رویین گفتم حس می کنم خلوته چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:

 

– آره خلوته! یه سازی میخواد که صداش یکم از پیانو زیر تر باشه. یه ساز مثل، چمیدونم… کالیمبا، حتی یه جاهایی بلز!

 

یکم بهش فکر کردم، ترکیب کالیمبا و پیانو با صدای غمگین ساز دهنی… فوق العاده می شد… فوق العاده! دقیقا همونی بود که می خواستم، خاکی، غمگین ولی آشنا…. دقیقا شخصیت کاتایا!

 

از این بحثای تخصصی مون، از این که این طوری باهم جنگ و دعوا کنیم سر نوتا و ساز زدن خیلی لذت می بردم! سواد رویین از یه استاد هم بالا تر بود تو زمینه موسیقی. کیف می کردم وقتی باهم حرف می زدیم، به توافق می رسیدیم و پیشنهاد می دادیم.

 

یه نیم نگاه بهش انداختم، دستشو زیر دستم نوازش کردم و گفتم:

 

– واقعا نابغه ای رویین!

 

زل زد به نیم رخم و چیزی نگفت.

من دلیار نبودم اگه این امانتی رو دست صاحبش نمی رسوندم! رویین باید می رفت پیش یوجین. باید می رفت و می دیدش، باید آموزششو کامل می کرد! باید ازش عذرخواهی می کرد از این که این همه سال موسیقی رو توی خودش کشته.

 

 

– بزن بریم!

 

رویین نگاهی به فروشگاه رو به رومون انداخت و آهی کشید و گفت:

 

– آخرین بار که اومدم فروشگاه هجده سالم بود! با اون زن و اون مرتیکه اومده بودیم خرید برای مایحتاج عید. جزء معدود خاطراتیه که با کیفیت فورکی یادمه!

 

پرسیدم:

 

– برای چی؟

 

جواب داد:

 

– چون دقیقا چند روز بعدش اون اتفاق افتاد! و من توی پادگان هی یادم می افتاد و روز شماری می کردم. مثلا ده روز پیش این موقع توی فروشگاه داشتیم چرخ دستی هل می دادیم! دوازده روز پیش توی فلان ساعت رفتیم دنبال برادرم و بعد خانوادگی رفتیم شام خوردیم.

همش با این خاطره توی ذهنم بازی کردم. همش یادش افتادم. همش حسرت خوردم. برای همین بهتر از هر خاطره دیگه ای به یادش میارم.

 

دلیار دستمو گرفت و لب زد:

 

– میخوام آخرین خاطره اتو یادت بره. میخوام دفتر گذشته هاتو ورق بزنی و بری یه صفحه جدید.

 

سری تکون داد و گفت:

 

– میخوام این کار با تو بکنم!

 

و از ماشین پیاده شد!

 

 

لبخندی زدم و پیاده شدم.

رفتم کنارش ایستادم و دستشو گرفتم. با هم راه افتادیم سمت فروشگاه. حس این که یه نفر میخواست چیزای قدیمی رو بعد از مدت ها با من تجربه کنه خیلی جالب بود! یه جور حس مسئولیت قشنگی برام داشت.

 

خرید کردن با رویین خیلی حال میداد! هر چی من افراطی عمل می کردم اون منطقی بود! یه ترمز بود برای الکی خرید کردنای من! باهم لاین به لاین فرشگاهو گشتیم! من براش پرت می کردم، اون هر جایی که بود می گرفت و مینداخت توی سبد!

 

وقتی سه تا بسته پد بهداشتی برداشتم توی هوا تکونشون داد و اخطار آمیز گفت:

 

– به نفعته فعلا احتیاجی به اینا پیدا نکنی!

 

نیشخندی زدم و گفتم:

 

– حدود سه هفته و خورده ای وفت داری! لذت ببر!

 

نیشخندی زد و پدا رو گذاشت توی سبد و گفت:

 

– خوبه! بدک نیست!

 

با خنده گفتم:

 

– چقدر پررویی تو بشر!

 

یک رفتیم جلوتر! ایستاد و گفت:

 

 

 

– این شد یه چیز به درد بخور!

 

خندیدم و گفتم:

 

– کاندوم؟ تو که حتی استفادشم نمی دونستی!

 

یکیشو برداشت و پرسید:

 

– این واقعا مزه نوتلا میده؟

 

تک سرفه ای کردم و کوتاه گفتم:

 

– آره!

 

با پررویی رفت کنار و گفت:

 

– خب اینو من نباید بپسندم! چه طعمی دوست داری عزیزم؟

 

زدم به بازوش و درحالی که داشتم جر می خوردم از خنده گفتم:

 

– خیلی پررویی رویین! حیا کن!

 

ابرویی بالا انداخت و گفت:

 

– اینو دختری داره میگه به عنوان اولین معارفه گفت هورنیه و سکس یکی از ارکان مهم رابطه ست؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 57

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
13 روز قبل

دستت درد نکنه قاصدک جونم.مررررسی😘

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x