رمان هیلیر پارت ۱۳۸

4.5
(85)

 

 

 

– عاشق موهاتم! اصلا نمیتونم با موی کوتاه تصورت کنم. هیچ وقت کوتاهشون نکن، میدونی منظورم اینه که مثل بقیه… خیلی خاصه موهات! ابهتتو دوبرابر کرده!

خندید و گفت:

 

– اخرین بار با قیچی باغبونی تو دو ثانیه کوتاهشون کردم. برای همین خاص و کژواله!

 

پقی زدم زیر خنده و گفتم:

 

– شامپوتم مارکش شبنمه! اسطوره ای رویین!

 

شونه ای بالا انداخت و گفت:

 

– نیاز نیست به خودم سخت بگیرم چون تو خیلی بدسلیقه ای و هر ویژگی فوق تخمی من که حال همه رو بهم می زنه دوست داری و میگی بهم ابهت میده!

 

خندیدم و کلاهشو گذاشتم سر جاش! رویین هیچ جوره نمی تونست حال کسی رو بهم بزنه! انقدر خوشگل بود و در عین حال وحشی و مردونه که فقط میتونستی روش کراش سگی بزنی.

برگشتم سمت قفسه ها و دوتا بسته نون باگت و نون پیتزا برداشتم و گفتم:

 

– میدونی از چی حرصم میگیره؟

 

ابرویی بالا انداخت. با حرص گفتم:

 

– پسر عمو فری که خاستگار منه و مامان بابا روش خیلی اصرار می کنن روتین پوستیش از مال من بیشتره!خدایا یه بار بی هوا رفتم توی اتاقش! داشت لوسیون می زد! شبا قبل از این که بخوابه لباشو چرب می کنه و کرم قبل خواب می زنه! سرم مو و ماسک ورقه ای استفاده می کنه. تونر و خیلی مزخرفات دیگه… ببین من نمیگم اینا بده! خیلی خوبه یه مرد به خودش برسه و از پوستش مراقبت کنه. ولی من مشکل دارم! میدونی چی میگم؟ سلیقه من نیست!

 

🎆HEALER

🖤#PART_695

 

 

خندید و گفت:

 

– اره میدونم سلیقه تو کسیه که موهاشو با قیچی باغبونی کوتاه می کنه!

 

با خنده سر تکون دادم و گفتم:

 

– باریکلا! دقیقا! سلیقه من تویی! یک کلام!

 

خندید و گفت:

 

– خواستگارت باید می افتاد سربازیشو این جا و میومد زیر دست من تا بهش میفهوندم مراقبت پوست یعنی چی!

 

چینی به بینیم انداختم و گفتم:

 

– افتاد تهران! راننده یکی از مراجع تقلید شد و ماشینم زیر پاش بود! می رفت دور دور و رسما سربازیشو به احمقانه ترین شکل ممکن گذروند.

 

نا باور خندید و چیزی نگفت.

 

یادم افتاد داشت خوصیات منو که دوست داشت می گفت. گفتم:

 

– داشتی می گفتی. توی اخلاقم چی؟

 

نگاه جالبی بهم انداخت و گفت:

 

🎆HEALER

🖤#PART_696

 

 

 

– میدونی کدوم اخلاقتو دوست دارم؟ یکی سماجتت…

 

پریدم وسط حرفش:

 

– سماجتم که به نفع تو شد. خب؟

 

سری تکون داد و با خنده تایید کرد و گفت:

 

– اره سماجتت باعثحال خوب الان منه. بجر اون… یکی دیگه اشم شاد بودنته! تو خیلی همیشه خوشحالی دل آ، همیشه مثبت فکر می کنی، همیشه لبخند روی لبته! تو اون نیمه پر لیوانو میبینی! وقتی میخندی و حالت خوبه خیالم راحته که همه چیز سر جای خودشه!

 

یکم مکث کرد و بعد گفت:

 

– چنین ادمی توی دنیای من هیچ وقت نبوده. میدونی چی میگم؟ هیچکی نبوده که با دیدنش دلم قرص شه، هیچکس مثل تو منو مطمئن نکرده!

 

خیلی حس خوبی داد حرفاش. دیگه نتونستم تحمل کنم. دور و برمو نگاه کردم. کسی نبود، کلا خیلی فروشگاه خلوت بود تک و توک آدم می دیدم که درحال خرید باشن. رفتم سمت رویین. چسبیدم بهشش و دستامو حلقه کردم دور گردنش، روی نوک پاهام ایستادم و آگفتم:

 

– من توی لعنتی رو با دنیا عوض نمیکنم رویین. حتی اگه مطابق معیارام بدم از کارخونه برام بیارن!

 

و بعدش لباشو نرم و عمیق بوسیدم. یکی از فانتزیام بود که توی یه جای عمومی ببوسمش! تو اوج بوسه بودیم که یه آن…

 

– رویین؟ خودتی؟

 

🎆HEALER

🖤#PART_697

 

 

 

لبای رویین روی لبام خشک شد! یکم رفت عثب و آروم گفت:

 

– گندت بزنن دلیار!

 

و بعد برگشت سمت مردی که صداش کرده بود. تک سرفه ای کرد و گفت:

 

– سلام حاج فکور!

 

اوپس! این اسمو شنیده بودم.

همون آدمی بود که طرف رویین بود و ازش حمایت می کرد در برابر اون قوم الظالمین. اون روزی که توی اون کمده قایم شده بودیم اینو از زبون سربازا شنیده بودم.

قیافه اش دیدنی بود! انگار درحال نگاه کردن یه پدیده نادر و نشدنی باشه!

هی به من نگاه می کرد! دوباره گریز می زد روی رویین!

احتمال هی تو مغزش ارور می داد!

رویین؟ بوسه؟ اونم با یه دختر با خصوصیات من؟ اونم وسط یه فروشگاه؟

 

هی دارک و دارک تر می شد!

به زور جلوی خنده امو گرفته بودم.

طرف بعد از چند ثانیه مکث که حسابی رویینو معذب کرد گفت:

 

– معلوم هست داری چه غلطی می کنی؟

 

به سختی جلوی خودمو گرفتم که نشکافم از خنده!

طرف واقعا انگار دوتا شاخ روی سر رویین دیده بود.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 85

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
3 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
11 روز قبل

دستت دردنکنه قاصدک جونم.😍😘از صبح منتظر بودم😉😌

Fary Ba
11 روز قبل

ممنون از پارت گذاری منظمتون

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x