رمان هیلیر پارت ۱۴۴

4.4
(76)

 

با ذوق دستشو کشیدم و گفتم:

 

– پس شما از این به بعد منو دلیار صدا می کنید منم عمو معین تا بعضیا بیشتر فشار بخورن!

 

قسمت آخر جمله امو بلند تر و خطاب به رویین که جلوتر از ما داشت می رفت توی خونه گفتم. فکور آروم پرسید:

 

– پس تو نمیخوای رویین دیگه برگرده پادگان؟

قاطع گفتم:

– به هیچ عنوان! برای این که برنگرده هر کاری می کنم! کاراییی که فکرشم نمیتونید بکنید!

– و فکر می کنی این به نفعشه؟ بی کار شدن توی شرایط خاصی که داره…

 

رویین رفت توی خونه. میدونستم حالا میتونه بهمون نگاه کنه برای همین لبخند زدم و وانمود کردم خیلی صمیمی ام و گفتم:

 

– ترجیح میدم بیکار باشه، به بدبختی بیوفته و به نون شبش محتاج باشه تا این که دوباره دیوونه بشه و دلش بخواد خودشو بکشه حاجی! ضمن این که من اجازه نمیدم بیکار بمونه. خونه هم داره، خودم همه جوره پشتشم!

 

با تحسین نگاهم کرد. سری تکون داد و گفت:

 

– رویین خوش شانسه که همچین دختری این قدر محکم ازش طرفداری میکنه و پشتش ایستاده…

 

همون لحظه رسیدیم جلوی در، رویین با ابروی بالا انداخته و دست به سینه ایستاد توی چهاچوب در و گفت:

 

– چی به حاجی گفتی دلیار؟

 

🎆HEALER

🖤#PART_723

 

 

اصلا هول نشدم که شاید حرفامونو شنیده باشه یا فکر کنه چیز زیادی بهش گفتم. بی توجه به سوال رویین زل زدم تو چشمای حاجی و گفتم:

 

– من خوش شانسم عمو! من خوش شانسم که توی غیر ممکن ترین جای ممکن با ارزش ترین داراییم رو پیدا کردم.

 

و بعد با تموم عشقی که داشتم زل زدم توی چشمای سیاه رویین. مقاومتش شکست و با لبخند چند لحظه نگاهم کرد . بعد با همون لبخند به حاج فکور گفت:

 

– دل آی من یکم لوسه! بفرمایید تو حاجی.

 

حاج فکور نگاهی به من انداخت و معنادار سرشو به نشونه موافقت تکون داد. کوبید روی شونه رویین و رفت داخل. رویین ایستاد رو به روی من و گفت:

 

– چی گفتی به حاجی؟

 

چشمکی زدم و گفتم:

 

– چیزایی که لازم بود بدونه. آماده ای پیانو بزنی؟

 

لب زد:

 

– می کشمت دلیار! من ده سال برای این یارو آدم کشتم! حالا بشینم پشت پیانو براش؟

 

با شیطنت گفتم:

 

– میشینی عزیزم! اگه من ازت بخوام یه دهنم براش شجریان میخونی!

 

🎆HEALER

🖤#PART_724

 

 

و بعد از کنارش رد شدم و رفتم داخل. حاج فکور ایستاده بود رو به روی پیانو و خیره نگاهش می کرد. کنارش وایسادم و گفتم:

 

– منم یه جوجه پیانیستم عمو. ولی اصلا جسارت نمیکنم در حضور رویین بشینم پشتش! شما هم موسیقی کار می کنید؟

 

سری به نشونه نه تکون داد و گفت:

 

– نه! کنجکاوم ببینم رویین چی میخواد بزنه.

 

رویین ازکنار من گفت:

 

– دلیار واقعا پیانیست ماهریه. به جای من دل آ این وظیفه خطیر رو انجام میده. مگه نه عزیزم؟

 

قاطع گفتم:

 

– من صد سال سیاه دیگه جلوی تو پیانو نمی زنم! اعتماد به نفس منو گند زدی توش! برای حاج فکور پیانو بزن تا من برم قهوه درست کنم. باشه عزیزم؟

 

و زیر نگاه دقیق حاجی نگاه اخطار آمیزی بهش انداختم! ابرویی بالا انداخت و گفت:

 

– چوب خطت داره پر میشه دل آ خانم!

 

لبخند دندون نمایی زدم و ازش دور شدم. میدونستم می زنه! نمیتونست با من مخالفت کنه! رفتم توی آشپزخونه تا قهوه درست کنم. دیدم که حاج فکور شروع کرد با اخم و عصبی با رویین حرف زدن! گندش بزنن! فکر کنم همه چیز قرار نبود با سیاست من پیش بره! حاجی به حتمال نود درصد داشت برای رویین همه چیزو می گفت! و این بد بود! خیلی بد!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 76

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
1 ماه قبل

ممنون قاصدک جونم.اون همه طول کشید تا یه ذره با هم خوب شدن,حالا الکلی الکی بینشون شکرآب میشه🙁

۰ نامدار
1 ماه قبل

فکر نکنم حاج فکور این قدر دهن لق باشه حالا باید بقیه اش رو ببینیم چی پیش میاد

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x