رمان ویلان پارت 3

یک پژوی مشکی !
با آن چشم نظر بد قواره و نعل اسبی که معلوم نبود دقیقا به کجای آینه وصل است ! سلیقه ی بیتا بود ! با همین خرت و پرت ها دلش خوش بود مرتضی را کسی چشم نمی زند !
میگفتی تذکر بده مرتضی آرام تربرود نمیگفت ! توضیح میداد چشم نظر و قران حافظ است !
کاپوت جلو از دو ماه پیش همچنان قر بود !
بر خلاف انتظارش که فکر میکرد مرتضی باز از ان مسیرهای عجیب و غریب انتخاب کرده و می خواست از این سمت به خانه اش برود؛ اما پژوی مشکی جلوی درب سفید پارک کرد .
سرو صدای بچه ها کل کوچه را برداشته بود ! با آن شال قرمز و مانتوی مسافرتی سفید به نظر حالش خوب می امد ! فقط وقت نداشتن و احوال نپرسیدن از پسرش را نمی شد توجیه کرد که خب انگار به توجیه هم نیاز نداشت !
مرتضی از پشت فرمان پیاده شد !
بیتا هم از سمت شاگرد پایین امد .
چه خوش و بشی هم میانشان برقرار بود !
آنا شالش را مرتب کرد رو رو به مرتضی که چمدانش را از بالای باربند پایین می اورد گفت: مرسی اقا مرتضی خیلی لطف کردید !
فرهود و فرهاد سرشان را از پنجره بیرون کرده بودند !
آنا نفری دو سه تا ماچ آبدار روی صورتشان نشاند !
رهام هم پیاده شده بود . با آن پیراهن چهارخانه ی سبز و شلوار یشمی انگار کوچک شده ی خودش بود!
صورتش گل انداخته بود !
مطمئن بود اگر الان بپرسد بستنی با چه طعمی حتما شاهتوت را انتخاب میکرد ! همرنگ قرمزی لپ هایش …
آنا خم شد رهام را بغل کرد …
رهام دستهایش را دور گردن آنا حلقه کرده بود .
چند بار پیاپی روی موهای رهام را بوسید و گفت: مراقب خودت باش…
با چند پچ پچ در گوشی که سردرنیاورد . یعنی از ان فاصله نمی شنید .
آنا که راست شد کیف قرمزش را روی شانه انداخت و خواهرانه بیتا را دراغوش کشید …
نمی دانست چرا با انگشت شصت شاسی بالا بر پنجره ی سمت خودش را فشار داد.
نمی دانست چرا چک کرد که حتما اتومبیل خاموش باشد !
نمی دانست چرا درب اتومبیلش را آرام باز کرد …
آنها درگیر خوش و بش وتعارفات مرسوم خودشان بودند ! آن وقت در این اوج گرمای بهاری ، مثل احمق ها … زیر سایه ی یک کاج قدیمی …
مسیر فعلی همسر سابقش را از سرکار تا خانه ی پدری محاسبه می کرد !
نگران بود که چرا حال پسرش را نمی پرسد !
پسری که دیشب باید تحویلش می گرفت برای بیست و چهارساعت کامل !
اما حالا همه با هم از یک پژوی مشکی خارج می شوند !
بیتا می خندید …
آنا هم سرش را برده بود عقب ،موهای بلوطی چتری اش هم با نسیم خنکی نا مرتب می شد .
رهام اما مثل چوب خشک کنار درب جلو خشکش زده بود !
به خودش که امد وسط کوچه ایستاده بود و بی مقدمه پرسید : خوش گذشت؟!

به خودش که امد وسط کوچه ایستاده بود و بی مقدمه پرسید : خوش گذشت؟!
بیتا هین کشید ، رهام پشت آنا بود . مرتضی ماتش برده بود . فرهود و فرهاد هم لال شده بودند !
بنیامین یک قدم دیگر جلو امد ، رو به روی آنا که بند کیفش داشت از روی شانه سر میخورد ایستاد و گفت: زیرپوستت آب رفته ! پس خوش گذشته !
رهام هاج و واج نگاهش میکرد.
بنیامین خم شد و گفت: سلام بلد نیستی رهام ؟!
رهام سرش را پایین انداخت . دستش به کمر آنا بود.
بیتا با تته پته گفت : بن…. بنیامین …. داداش…
کمرش را صاف کرد و رو به مرتضی گفت : پسرات هم سلامشون رو خوردن انگار !
بیتا دستش را جلو برد ، قبل از اینکه پنجه هایش دور بازوی بنیامین قفل شود ، بنیامین شانه اش را عقب برد و گفت : دستت به من نخوره بیتا !
بیتا با گریه گفت : داداش قربونت برم …
بی توجه به اشکهای بیتا مقابل صندوق عقب ماشین قرار گرفت و رو به مرتضی گفت: ساک رهام!
مرتضی با تک سرفه ای لبخندی مصنوعی زد و گفت: خوبی بنیامین ؟! چه خبرا … داشتیم اتفاقا میومدیم که …
بنیامین میان کلامش گفت : ساک رهام!
مرتضی بی حرف خم شد ، کوله و دو سه ساک باهم برداشت و گفت : این ساک لباساش ، اینم برات سوغاتی خریده !
پوزخندی زد و رو به روی آنا ایستاد و بدون اینکه چشم از چهره ی مبهوت آنا بردارد بلند صدا زد : رهام …
رهام پشت مادرش مانده بود. دستش به کمربند قرمز آنا قفل شده بود .
بنیامین پوفی کشید ، بیتا با ترس گفت : داداش الهی قربونت برم … من … من …
بنیامین نگاهش کرد. تند و مستقیم … !
کاسه ی چشمهایش خونی بود !
بیتا خفه شد !
آنا پوست لبش را می جوید .
بنیامین روی رهام خم شد و خش دار گفت : نمیای ؟!
رهام سرش را به عقب تکان داد و بلند گفت : نچ …
بنیامین چشمهایش را بست و متحکم گفت : رهــام … داری عصبانیم میکنی !
رهام باز جرات کرد و گفت : نمیام . میخوام پیش مامان بمونم !
صبرش تمام شد ! یک هفته ی تمام بس نبود ؟! کم بود ؟! کافی نبود ؟!
-بار اخره دارم میگم رهام . نمیای؟!
رهام بغض کرده بود . چشمهایش اشکی بود …
بنیامین نفسش را فوت کرد در صورت آنا …
بی توجه به چهره ی خشک شده اش روی رهام خم شد …
قبل از اینکه به خودش بجنبد با یک حرکت بلندش کرد !
بازو و ساعدش را حلقه کرد دور کمر رهام…
رهام دست و پا میزد … تقلا می کرد … داد می زد …
از پس قد و قامت بنیامین بر نمی امد !
صدای گریه و جیغش باهم بلند شد : آنــــا …. نمیام… من نمیام…. مامان …. عمه بیتا … مامان ….
با مشت به کتف و شانه ی بنیامین می کوبید و جیغ میزد …
جیغ میزد و گریه میکرد !
قرمز شده بود …
آب بینی اش راه افتاده بود …
اشک تمام صورتش را پوشانده بود …
هق میزد و میگفت : نمیــــام …. مامان… آنــا …. آنا بگو منونبره….
جیغ زد : نمیـــام…. نمیام… نمیـــام…. مـــامـــان …. مامان نذار منو ببره … مامانــــی…
بیتا دستهایش را محکم تر به صورتش فشار داد !
بنیامین درب ماشین را باز کرد ، رهام را روی صندلی عقب انداخت ، ساک و کوله را هم نفهمید روی صندلی گذاشت یا همه سر ریز شدند کف ماشین !
رهام جیغ میزد … کف دستهایش را به شیشه می کوبید …
هق هق میکرد و آنا را صدا می زد …!
بنیامین درب را قفل کرد .
دو سه نفری از پنجره تماشایشان می کردند !
یک نفر هم سیگارش را اورده بود دم در کوچه به معرکه نگاه می کرد !
خواست پشت فرمان برود که آنا جلویش را گرفت .
نگاهش به آسفالت بود . صدای گریه ی رهام می امد !
بیتا وسط کوچه نشسته بود ، دستهایش هم جلوی صورتش…
آنا به زور گفت : غلط کردم …

بیتا وسط کوچه نشسته بود ، دستهایش هم جلوی صورتش…
آنا به زور گفت : غلط کردم …
بنیامین خودش را کشید سمت درب راننده …
آنا باز سد راهش شد …
موهای بلوطی خوشرنگش از عرق بود یا هرچیز دیگر چسبیده بودند به پیشانی اش!
انا نالید : غلط کردم رفتم… بذار امشب پیشم بمونه … !
بنیامین با مسخره گفت: یه شب بمونه پیشت !
آنا با گریه گفت : یک ساعت … بذار باهاش حرف بزنم. ازش خداحافظی نکردم هنوز…
بنیامین نگاهش کرد .
انا ناله کرد : ببخشید غلط کردم … تو رو خدا بنیامین … با این حال نبرش… گناه داره … کوفتش شد ، من غلط کردم تقصیر من بود … همش تقصیر من بود!
دستش را رساند به بازوی بنیامین و گفت : غلط کردم … تو رو خدا بنیامین …
داشت بدتر از رهام هق میزد …
پنجه اش را مشت کرد کوبید به سینه ی بنیامین و گفت: تو رو خدا بی انصاف بچم داره از گریه خفه میشه !
بنیامین آنا را هل داد .
آنا روی کاپوت جلوی ماشین افتاد .
در سمت راننده را که باز کرد ، رهام خودش را روی صندلی جلو کشید ، بنیامین با سرعت دنده عقب گرفت ، سرعتش را کم کرد ، خواست دور بزند که درب سمت شاگرد باز شد ، رهام خودش را از ماشین به بیرون پرت کرد !
آنا جیغ زد ، بیتا بلند شد ، مرتضی دوید …
رهام با گریه و جیغ همانطور روی زمین پهن شده بود ، بنیامین با حرص از اتومبیلش پیاده شد ،زودتر از بقیه بالای سر رهام زانو زد.
دستش رفت بالا که آنا خودش را رساند و جیغ زد : رهام …
بنیامین بی توجه به آنا رو به رهام که هق میزد و دهانش را باز کرده بود و زار میزد گفت: چه غلطی میکنی توله سگ !
آنا رهام را بغل کرده بود .
پشت سر هم می گفت: هیچی نشده … هیچی نشده …
صورتش را میان دستهایش گرفت … چانه اش خراش برداشته بود و ساعدش…
سرش را کشید توی سینه اش و دوباره گفت : هیچی نشده پسرم… رهامم … هیچی نشده مامان . گریه نکن پسرم …
بنیامین آنا رانگاه می کرد… تمام صورتش قرمز بود، پر از رد اشک !
مژه هایش خیس خیس بود ! … چشمهایش سرخ بود ! درست همرنگ شال روی سرش… !
رهام هنوز گریه میکرد … سرش را فرو کرده بود درشانه ی آنا … ندیده می توانست حدس بزند ،
یقه ی مانتویش را گرفته بود به دندانش وزار میزد !
بنیامین کلافه گفت : رهام نمیای ؟!
صدای جیغش در همان حال درامد !
بنیامین با تاسف گفت: رهام دیگه منو نمی بینی ها ! بمون پیش مادرت !
و با پوزخندی چشم از چشمهای گرد شده ی آنا گرفت و دوباره سوار ماشینش شد !
صدای جیغ لاستیک ها و سرعت سرسام آور بنیامین باعث شد نفسش حبس شود !
دستی روی شانه اش آمد .
سرش را به عقب چرخاند .
بیتا بود …
با ناله گفت : دیدی چی شد بیتا ! دیدی …
بیتا اشکهایش را پاک کرد و گفت: فعلا برو خونه. استراحت کن …
و دستش را روی موهای رهام کشید وگفت: درست میشه آنا …
شانه ی رهام را بوسید و گفت: عمه چه کاری بود کردی …
دست آنا را کشید ، نفسش را فوت کرد و گفت : بروخونه . بعد باهم حرف میزنیم !
آنا اب دهانش را فرو داد و گفت :میری پیشش؟!
بیتا تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد !

آنا پوفی کرد. تمام دهانش شور مزه بود ! بیتا سوار ماشین شد ! در مغزش انگار پتک می کوبیدند . رهام گریه اش بند آمده بود .
ساک و چمدانش را از وسط کوچه برداشت ، در را با کلید باز کرد .
رهام ارام گفت : بذارم زمین …
آنا لحنش را کودکانه کرد و گفت : مگه جات بده جوجه؟!
رهام با بغض گفت: بنیامین رفت؟!
انا جواب نداد …
یک دستی ساک را می کشید و یک دستی رهام را سفت چسبیده بود … بازو و آرنجش دیگر طاقت وزن رهام را نداشت . وسط حیاط ، رهام را روی زمین گذاشت …
مهندس البرز روی صندلی نشسته بود…
از بالای روزنامه نگاهی به آنا کرد و گفت: چه خبر بود تو کوچه …
رهام به سمتش دوید و گفت : سلام بابا البرز…
آنا محلش نداد.
مهندس البرز روزنامه را تا کرد و روی میز شیشه ای مقابلش پرت کرد .رهام را چند بار بوسید و روی زانویش نشاند و پرسید: صورتت چی شده ؟!
آنا جلوی درب ورودی شیشه ای ایستاد و گفت : رهام باید دوش بگیری. بیا بریم حموم !
رهام مطیع از روی پای پدربزرگش پایین امد.
مهندس البرز خم شد تا روزنامه اش را بردارد با لحن مسخره ای گفت : درست نبود فرح بخش تنها برگرده تهران !
آنا از سر شانه نگاهش کرد و گفت: درستم نبود من شبونه باهاش برگردم !
مهندس البرز هومی کشید و گفت: لابد درستش این بود که با خواهر شوهر سابقت برگردی !
آنا با حرص گفت: یه تار موی اونا میرزه به صد تا لنگه ی فرح بخش. نگفتم منو قاطی این ماجراها نکن ؟! اینو دیگه از کجا پیداش کردی ؟! میخوای منو آزار بدی بابا ؟ بس نیست ؟!
مهندس البرز لبخندی زد و گفت: حالا که چیزی نشده ، نهایت جواب منفی میدی بهشون !
آنا رهام را به داخل هل داد و گفت : از کجا مطمئنی که تو همین سفر آب پاکی رو نریختم رو دستشون! دیگه هم واسه من از این نسخه ها نپیچ بابا !
در را با لگد بست !
چمدانش را گوشه ای انداخت… شالش را روی اولین مبل سر راهش … دگمه های مانتویش را باز کرد خودش را کشان کشان به حمام رساند.
مقابل حمام زانو زد ، هم قد رهام شده بود.
دگمه هایش را باز کرد .
با اخم نگاهی به چانه ی خراشیده ی رهام انداخت و گفت: این چه کاری بود کردی رهام؟! نگفتی دست وپات میشکنه؟! هان ؟!
رهام با شرمندگی نگاهش میکرد .
آنا پیراهنش را دراورد ، رکابی سفیدش را هم در اورد… دست برد به دگمه و زیپ شلوارش که رهام گفت: بنیامین دیگه نمیاد پیشم؟!
آنا مکثی کرد و گفت : نمیدونم …
رهام زانویش را بالا برد و انا گفت: دفعه ی آخرت باشه از این ادا ها درمیاری. ابروی من و جلوی عمه ات بردی… ! پسره ی کولی…
دماغش را کشید و گفت : بدو تو حموم ببینم !
رهام دم پایی های زردش را پوشید و گفت: دستم میسوزه!
آنا روی زخمش را بوسید و گفت: بعد از حمام روش چسب میزنم.
مانتویش را جلوی در انداخت. شیر آب گرم را باز کرد .
رهام را هول داد زیر شیر آب ، شامپو را که برداشت صدای تلفن از جیب مانتویش درامد .
شامپو را روی سر رهام خالی کرد ، بعد هم درب حمام را باز کرد و گوشی اش را برداشت. فرح بخش بود !
کلافه تماس را قطع کرد.
رهام وول میخورد.
با تشر گفت : صاف وایسا رهام …
رهام با غر ولند گفت : موهامو داری میکنی ! بنیامین منو بهتر میشوره … !

چشمش را از شاسی بلند جلوی در برداشت نگاهی به صورت مثل گچش انداخت و گفت:
-مطمئنی میخوای الان بری؟!
بیتا دستی به پیشانی اش کشید وگفت: الان همه چیز و از چشم من می بینه مرتضی .
مرتضی اخمی کرد و گفت: گفتم بنیامین میفهمه!
بیتا بغضش را قورت داد و گفت: اصلا جلوی درخونه ی آنا چه کار میکرد ! عجب بساطی شد … خدایا حالا چی بهش بگم !
مرتضی با ارامش گفت: حقیقت … میخوای من باهاش حرف بزنم؟!
-وای نه … یهو دیوونه میشه . نمیخوام احترام تو رو بشکنه مرتضی…
مرتضی لبخندی زد و گفت: نه عزیزم . من مشکلی با حرص و عصبانیتش ندارم. بهشم حق میدم … اصلا بذار دو سه ساعت بگذره بعد … اخر شب میایم . یا فردا پس فردا !
بیتا پلکی زد و گفت : نه دیر میشه .برم الان باهاش حرف بزنم اروم میشم. خودم دارم مثل سیر و سرکه می جوشم !
مرتضی جلوتر رفت و گفت : خیلی خب. من بچه ها رو می برم خونه ، خواستی بیای زنگ بزن بیام دنبالت .
بیتا سری تکان داد و از ماشین پیاده شد.
زنگ را فشار داد. مرتضی نگاهش میکرد. بی حرف در را باز کرد! حداقل جای شکرش باقی بود که او را پشت در نمی گذاشت!
تا به خودش بجنبد مرتضی رفته بود ، فقط خیالش راحت شده بود بنیامین حداقل پشت در نگهش نمی داشت !
یا خدایی گفت و داخل خانه شد .
تمام وقتی که در اتاقک فلزی تا طبقه ی ششم را گذراند فقط به این فکر بود که چطور شروع کند !
در باز بود .
به ارامی کفشهایش را دراورد.
بنیامین روی کاناپه نشسته بود ، بدون اینکه حتی نگاهش کند .. چشمش به تلویزیون بود !
وسایل خانه عوض شده بود … حداقل مطمئن بود کاناپه های این خانه کرم نبودند ! تلویزیون هم قبلا روی میز خودنمایی میکرد اما الان به دیوار چسبیده بود !
با لبخندی زورکی در را پشت سرش بست و جلو امد.
کنارش روی مبل نشست و گفت: خوبی داداش؟!
بنیامین جوابش را نداد !
بیتا به شمایل خانه نگاهی انداخت، یک ست هفت نفره ی کرم راحتی و نهار خوری شش نفره ی ستش ، تلویزیون و دسته های بازی که روی زمین سیم هایش پخش بود ! چشمش را چرخاند سمت شومینه ی کنج خانه که یک ماشین قرمز روبان زده شده پارک بود !
با یک فضای اختصاصی خالی جلویش که انگار برای رهام خط کشی شده بود ! حتی چراغ راهنمایی هم داشت ! توده ی سنگینی ته حلقش را پر کرده بود.
بیتا لبخند کجی زد و گفت: وسایل نو مبارک … قبلی ها رو چیکار کردی؟!
بنیامین رک گفت: گفتم که آنا بارکرد برد خونه ی پدرش!
بیتا شوکه شد … نفسش بند امد …
بنیامین پوزخندی زد و پرسید : چیه؟! خبرشو که داشتی نداشتی؟!
بیتا با من من گفت: فکر نمیکردم همه ی وسایلو… فکر کردم منظورت دوتا چمدون لباسه و چهار تا تیرو تخته!
بنیامین نگاهی به چهره ی مجسمه مانندش انداخت و پرسید:
-سفر خوش گذشت؟!
بیتا لبهایش را روی هم فشار داد … جلوتر امد ، چشمش به گیلاس روی میز افتاد .
با بهت گفت: تو که اهل این چیزا نبودی بنیامین !
بنیامین خم شد ، باقی محتویات گیلاسش را سر کشید ، چهره اش مچاله شد . بیتا گنگ گفت : بنیامین …
یک چشمش به گیلاس بود و یک چشمش به صورت خشک و برافروخته اش !
بیتا لبش را گزید و گفت : میدونی بابا بفهمه چقدر بد میشه؟! مامان سکته میکنه … خاک برسرم تو که اهلش نبودی اخه !
-اومدی گزارش روش جدید زندگیمو به خانواده ات بدی یا هدفت اینه که سوغاتی هامو بهم بدی… ؟!
بیتا نمی دانست با کجای جمله اش زار بزند !

-خانوادم ؟! مگه فقط خانواده ی منن ! بنیامین تو چته؟! انقدر نمک نشناس شدی؟!
خواست بلند شود که بیتا دستش را کشید و وادارش کرد سرجایش بنشیند !
نگاهی به اخم های گره کرده اش انداخت وبی مقدمه گفت : من با آنا دست به یکی نکردم ! بخدا اونجوری که توفکر میکنی نیست !
بنیامین پوزخندی زد و بیتا گفت: آنا خودش جدا اومده بود اصفهان . اتفاقی تو سی و سه پل دیدمش …
بنیامین سری تکان داد ،کلافه از دروغهای بیتا از جایش بلند شد .
دستهایش را در جیبش کرد .
بیتا ادامه داد : باهم حرف زدیم ، رهام و دید . بغلش کرد … از هتلمون پرسید … از جامون پرسید … گفت جایی که هست ، هتلی که هست راحت نیست ! اومد پیش ما !
بنیامین بی طاقت غر زد : بیتا قصه نگو !
بیتا باغصه گفت: میخوای باور کن میخوای باور نکن.
بنیامین محلش نداد.
بیتا با لجاجت گفت : ولی بنیامین؛ آنا تنها نبود با یه مرد بود . سفرشم کاری بود ! قرار بود با همون پسره برگرده تهران شبونه ، خودش گفت دوست نداره واگر ما جاداریم با ما بیاد … همین ! سفرش هم سه روزه بود ! سه روز هم یزد بود .سه روز اصفهان !
بنیامین حرفی نزد.
بیتا بلند شد ، کنارش ایستاد . نگاهی به چهره ی منقبضش انداخت و گفت: نمیخوای بپرسی پسره کی بود ، چی بود … چه کاره بود؟!
بنیامین خونسرد گفت: آنا یه زن آزاده .
ماتش برد … از آزادی آنا حرف میزد ان وقت سر و کله اش جلوی در خانه ی زن سابقش پیدا می شد ! مثل آدم هایی که کشیک می کشند!
براق گفت:
-به همین راحتی ؟! جوابت همینه بنیامین ؟!
بنیامین تلویزیون را خاموش کرد و گفت: انتظار داری چه کار کنم؟! برم دنبالش؟!
بیتا بلافاصله گفت: معلومه بنیامین… دیگه هرکی ندونه من که میدونم طلاق شما دو تا از روی لجبازی وبچه بازی بود … دیگه اینوهمه فهمیدن !
بنیامین پوزخندی زد و گفت: بیتا حالیت نیست نه؟! طلاق مگه فرقی هم میکنه از روی چی باشه ! جدا شدی یعنی جدا شدی…
ودستهایش را بالا برد و بهم کوبید و گفت:یعنی تموم … پوف!
بیتا با لحنی که بوی نصیحت میداد با ملایمت گفت: بنیامین ، آنا حساسیت به خرج داد باشه… باباش دخالت کرد قبول… شرایط تو بحرانی بود من میفهمم درک میکنم … ولی الان رهام مهمتره یا لجبازی و خودخواهی شما دونفر؟!
بنیامین به پارکت کف خانه خیره شد و گفت: بیتا با خودت چی فکر میکنی؟! فکر کردی من از این وضع رهام خوشحالم؟! پسرم مثل توپ بین من و آنا پاسکاری میشه خوشحالم میکنه؟!
بیتا نالید: خوشحالت نمیکنه چرا نمیری سراغش؟! چرا آنا رو برنمیگردونی؟!
– فکر کردی پدر فاسدش میذاره ؟! من وآنا مثل آدم داشتیم زندگی میکردیم … خودش دویید درخواست طلاق داد . آبروی منو جلوی عالم و آدم برد. پیش همکارام سکه ی یه پولم کرد. اگر تو یادت رفته من فراموش نکردم که احضاریه ی دادگاه رو عوض خونه فرستاده بود دفتر هفته نامه!!!
بیتا خسته گفت: تو هم کم نذاشتی … پرونده ی پزشکی آنا رو پتک کردی تو سرش… با همون حضانت رهامو گرفتی تا تلافی کنی ! حق مادریشو ازش گرفتی!
-طرف کی هستی بیتا؟!
بیتا با بغض گفت: طرف رهامم… طرف توام… طرف دوستمم… بچه گناه داره بنیامین … ! بخاطر رهام آشتی کنید… با آنا حرف زدم. بخدا از خداشه برگرده سر زندگیش!
بنیامین لبهایش را کش داد و گفت: آنا از خداش بود با یه مرد غریبه از یزد و اصفهان سردرنمی اورد!
بیتا دستش را جلوی دهانش برد !
انتظار نداشت از همان جمله علیه آنا استفاده کند …

بنیامین به اشپزخانه رفت، زیرکتری را روشن کرد … بیتا سر و کله اش پیدا شد ، با دیدن میز چهار نفره که پر بود از شکلات و اسمارتیز و پاستیل وکیک لبش را گزید و گفت: اینا رو برای رهام خریده بودی؟!
بنیامین اضافه کرد : با فرهود و فرهاد !
کتری آب را که گذاشت ، بسته های اسمارتیز و کیک و پاستیل را در یک ساک ریخت و گفت: ببر برای فرهود و فرهاد .
بیتا دستش را گذاشت روی دست بنیامین و گفت : نمیری دنبال رهام؟!
-نه …
بیتا خواست چیزی بگوید که منصرف شد !
بنیامین نگاهش کرد و گفت: بگو …
-میخوای به مرتضی بسپارم یه کاری… یه شرکتی جایی… !
بنیامین لبخندی زد و بیتا گفت: اینطوری سرت گرم میشه … هان؟!
بنیامین حرفی نزد.
بیتا اهسته گفت: پول لازم نداری !
بنیامین صریح گفت : نــه!
بیتا لبش را گزید و گفت: پس اندازت دیر یا زود تموم میشه بنیامین چرا لجبازی میکنی اخه !
بنیامین پوفی کرد و گفت: نگران نباش. پول لازم نیستم! در ضمن …
و نگاهی به چشمهای نگران بیتا انداخت و گفت:
-شنبه دارم میرم جایی برای مصاحبه !
بیتا لبخند بزرگی زد فوری روی پنجه رفت و گونه ی بنیامین را محکم بوسید وگفت: قربونت برم داداش گلم ! الهی شکر…
بنیامین نگاهش میکرد.
بیتا یک مشت اسمارتیز برداشت و گفت: چیه؟!
بنیامین نیشخندی زد و گفت: هیچی … فقط فکر کردم تو هم مثل حاج خانم تصمیم گرفتی یکم قضیه ی محرم ونامحرم بعد سی و خرده ای سال رعایت کنی !
مشت بیتا از اسمارتیز هاخالی شد .
بنیامین پشتش را کرد و گفت: بیتا …
-جانم؟!
-ناراحت نیستم آنا و رهام اصفهان بودن … اگر واسه این اومدی که توضیح بدی!
بیتا کنارش ایستاد و قوری را از دستش گرفت و گفت : برو بشین خودم دم میکنم !
بنیامین هلش داد و گفت: خوبه چای دم کردنم خودم یادت دادم !
بیتا با بغض خنده ای کرد وگفت: آره … خیلی چیزهای دیگه هم یادم دادی …
اشکش را پاک کرد و گفت: رهام کلی واست گز و سوهان خرید … تمام پولی که بهش داده بودی رو واسه تو خرید کرد !
بنیامین مشت کرد و گفت: فکر کنم وسایلش تو ماشین باشه !
بیتا لبخندی زد و گفت: پس برو بیار حداقل چایی و گز بخوریم !
بنیامین دم اسبی بیتا را کشید وگفت: حواست باشه خودتو نسوزونی !
و بی توجه به صدای غرغر بیتا ، از واحد خارج شد !

و بی توجه به صدای غرغر بیتا ، از واحد خارج شد !
در ورودی ساختمان را بست ، با دزدگیر درب های اتومبیلش را باز کرد ، خواست ریموت را از جیب کتانش دربیاورد که حواسش رفت پیش دختری که روی پله ها مچاله شده بود.
به خیال اینکه آنا باشد ، از ماشین پیاده شد ، پا تند کرد ، مانتوی اجری دختر پاره و خاکی بود . ارام گفت : خانم؟! حالتون خوبه؟!
سرش که بالا امد خیالش راحت شد که آنا نیست .
با ان کبودی قد بادمجان روی گونه اش و پارگی کنار لبش، فقط حس ترحمش را برانگیخته میکرد.
خواست برود که دستهای دختر دور زانویش حلقه زد و گفت : تو رو خدا بنی … کمکم کن …
بی مهبا با صدای بلند زار زد. زنی از ان سمت کوچه نگاهشان میکرد.
بنیامین خم شد و گفت: بلند شو . چه خبرته !
با هق هق و درماندگی گفت: نمی تونم. پرویز بی شرف یه جوری زدتم …
و سرش خم شد روی زانویش…
صدایش شبیه زوزه ی یک سگ ماده بود !
پوفی کرد و دست انداخت زیر بغلش و با یک حرکت بلندش کرد. نمیدانست این صدای نچ نچ از کجا می اید ، در ساختمان را با کلید باز کرد .
وارد لابی شد، دستهایش را از زیر بغلش شل کرد ، خودش روی مبل چرمی نشست و در ادامه ی زوزه کشیدنش در کوچه گفت: بدبخت شدم بنی… تو رو خدا به دادم برس.
بنیامین کلافه گفت : پرویز و چطوری انگولک کردی که به این روز انداختت؟!
بی پرده گفت : حاملم !
بنیامین جا خورد. یک قدم عقب کشید !
با گریه در ادامه گفت : منو انداخت بیرون بنی… منو انداخت بیرون … زو زو رو انداخت بیرون . مثل سگ …
و دستهایش را جلوی صورتش گرفت وهق زد !
بنیامین مقابلش لبه ی میز شیشه ای نشست و گفت : الان اومدی اینجا که چی بشه؟!
خودش را از لبه ی مبل انداخت به پای بنیامین و گفت : بخدا هیچ جا نداشتم برم دوستم مسافرته. هیشکی نیست الان به دادم برسه ، تو هم از صبح نبودی… کلی منتظرت موندم. ویلون و سیلون کوچه و خیابون بودم… بخدا هیچ جا رو نداشتم برم…
دیگر افتاده بود به ضجه زدن…
میان هق هق هایش ناله میکرد : بنیامین … تو رو خدا کمکم کن… تو رو خدا… بنیامین … خواهش میکنم .بخدا هیچ جا رام نمیدن ! پهلوم تیر میکشه … مچ پام فکر کنم شکسته … تو رو خدا به دادم برس… یه قرون پول ندارم… هیچ جا رو ندارم … بنیامین تو رو جون پسرت قسمت میدم… تو رو جون پسرت….
بنیامین کلافه گفت: خفه شو! اسم پسر منو آوردی نیاوردی … یه کاری نکن کاری که پرویز باهات نکرده رو من باهات بکنم!
ارزو نالید: غلط کردم… گه خوردم … تو رو خدا … کمکم کن … بخداهیچ جا رو ندارم برم !
دستی به صورتش کشید !
همین یک قلم را کم داشت.
نگاهی به درماندگی اش انداخت وگفت: از کجا مطمئن بشم که نقشه ی پرویز نیست.
خم شد و سایه اش را رویش انداخت و گفت: از کجا بدونم تو باهاش دست به یکی نکردی !
آرزو کمی خودش را جمع و جور کرد ، دستش را در جیب مانتویش فرو کرد و یک تکه کاغذ بیرون کشید و گفت: دستش بشکنه …کتکم زد… ولی منم کارمو بلدم … این چکت ! خودم ازش کش رفتم . قبل اینکه عینهو سگ پرتم کنه بیرون…
بنیامین خواست چکش را بگیرد که آرزو عقب کشید و با ترس گفت : جا میدی بهم ؟!
بنیامین دستی به موهایش کشید و گفت: همین جا بشین .
ارزو چک را به دستش داد.
بنیامین تکه کاغذ چروک و نیمه خونی را توی جیبش فرو کرد و گفت: بلند نشی راه بیفتی آبروی منو ببری … !
ویادش افتاد درب اتومبیل را باز گذاشته بود ، تقریبا به سمت کوچه دوید ! ماشین سرجایش بود . نفس راحتی کشید، استارت زد و فرمان را به سمت درب کرکره ای پارکینگ چرخاند ، چراغ چشمک زن بالای در روشن و خاموش میشد!
از سراشیبی با سرعت پایین رفت ، در محل همیشگی پارک کرد ، نایلون گز وسوهان و کوله ی رهام را که کف صندلی عقب پخش شده بودند برداشت ، حتی “کوشی” هم از کوله پرت شده بود بیرون .
با مکث نگاهی به شکل وشمایش انداخت … آهی کشید !
دوباره به لابی برگشت ، نفسش را فوت کرد و گفت: بروگمشو تو ماشین بمون تا صدات کنم!
با چشمهای گرد شده گفت: راست میگی؟! امشب اینجا میذاری بمونم؟! فقط یه شب بخدا قول میدم گورمو گم کنم دیگه تو زندگیت پیدام نشه …
با تشرگفت: در ماشین بازه . برو تو ماشین بشین تا بعدش به حسابت برسم!
آرزو مبهوت نگاهش کرد و گفت: تو هم قراره مثل دفعه ی پیش کتکم بزنی؟!
بنیامین با استفهام نگاهش کرد و گفت : چی ؟!
-بخدا نمیخوام زندگیتو خراب کنم ، الان درموندم … جایی نداشتم برم… !
-برو تو ماشین منتظرم باش!
لنگان لنگان ، دولا دولا به سمت اسانسور رفت ، بنیامین دگمه ی پی را فشار داد . اسانسور که درپارکینگ نگه داشت ، آرزو پیاده شد . بنیامین نفس عمیقی کشید .
آرزو روی صندلی عقب نشست .
دگمه ی طبقه ی ششم را زد . سرش را به آینه تکیه داد .
دگمه ی طبقه ی ششم را زد . سرش را به آینه تکیه داد .
بیتا دو کیسه آشغال به سمتش گرفت و گفت: تو چطوری تو این خونه زندگی میکنی ؟! چرا انقددیر کردی …
با حرص گفت : افتادی به جون خونه ی من؟!
بیتا دسته ی تی را دست به دست کرد و گفت: واقعا همه جا رو گند گرفته بود ! تو وسیله خریدی زیرشون رو جاروبرقی نکشیدی؟!
بنیامین هلش داد و گفت: بیا چای و گزتو بخور برو رد کارت دخترجون !
بیتا با خنده ، دسته ی تی را کنجی تکیه داد و گفت: چرا انقدر دیرکردی !
بنیامین با مکث گفت: هیچی . ماشین تو کوچه بود ، تا ببرمش تو پارکینگ بذارم طول کشید !
بیتا دو لیوان چای ریخت و پشت میز اشپزخانه نشست و گفت: ظرفاتو گذاشتم تو ماشین، قلقشو بلد نیستم چطوری روشن میشه … اما لباس شویی تو روشن کردم !
بنیامین نیشخندی زد و گفت: نه خوشم اومد تر و فرزی! استخدامت میکنم!
بیتا سرخوش خندید و بنیامین گفت: خوبه چایی تو خوردی ، تمیزکاریتم کردی … خنده هاتم تموم شد. به سلامت !
بیتا ماتش برد.
مکثی کرد تا بنیامین بخندد اما نخندید چهره اش که حداقل جدی بود !
از چشمهایش می بارید چقدر شوخی ندارد !
با شیطنت گفت: اصلا من بخوام شب اینجا بمونم بیرونم میکنی؟!
بنیامین سرش را به علامت آره تکان داد و گفت : بیتا دارم زنگ میزنم به آژانس …
بیتا با اخم گفت: چرا خودت منو نمی رسونی !
بنیامین تند نگاهش کرد که بیتا رفع و رجوعش کرد و گفت: منظورم اینه که شام بیای خونه ی ما … چیه انقدر تنهایی تو لاک خودتی … هان؟! اصلا میریم دنبال اقا جون و مامان و بردیا … دور هم شام باشیم خانوادگی؟! مثل قدیما !
بنیامین بی حرف تلفن را برداشت.
بیتا جلویش ایستاد و گفت: هرچی تو بخوای درست میکنم هان؟سالاد الویه یا چی دوست داری؟ کتلت هان؟! … یا اصلا الکی چه زحمتی … شام میریم بیرون … دورهم … هان؟! یا میخوای به مرتضی بگم جوجه آماده بگیره میریم خونه اقاجون اینا جوجه کباب میخوریم !
بنیامین منتظر بود … بعد از سه بوق مردی جواب داد.
بنیامین سلام کوتاهی کرد و گفت: اشتراک 1740 هستم . یه ماشین میخواستم برای … !
-…
بنیامین مکثی کرد و گفت: خانم ملکی هستند؟!
-…
بنیامین اوهومی گفت و ذکر کرد : لطفا خانم ملکی رو بفرستید . بله خودم حساب میکنم. تشکر.
و تماس را قطع کرد.
نگاهی به قیافه ی خشک بیتا کرد و گفت: گفتم راننده اش یه خانم باشه!
بیتا با ناراحتی گفت: یعنی دو ساعته الکی دارم نقشه میچینم بنیامین؟!
-باشه هفته ی دیگه ، که رهامم باشه!
هرچند به گفته اش نمی توانست اعتماد کند ، بعید میدانست رهام از مادرش دل بکند !
-حالا امشب تو بیا … هفته ی دیگه هم با رهام !
بنیامین بی حوصله از اصرار بیتا گفت: بدون رهام بهم خوش نمیگذره بیتا ! هفته ی دیگه همه رو جمع کن اینجا! همین جا هرکاری دلت خواست بکن!
بیتا چشمهایش برقی زد و گفت: تو رو خدا راست میگی؟!
بنیامین مانتوی بیتا را که روی دسته ی مبل انداخته بود را برداشت و به دستش داد و گفت: بپوش زودتر برو دنبال کار و زندگیت ! خوب نیست مرتضی رو انقدر تنها میذاری!
بیتا خنده ای کرد و گفت: اون موقع که اومد خواستگاریم تو که مخالف سرسخت بودی حالا شدی هواخواهش!
-اره مخالف بودم که یه جوون بنده ی خدا بدبخت نشه … و چشمهایش را درشت کرد و گفت: که شد!
بیتا مشتی به پهلوی بنیامین زد و گفت: میذاشتی برات شام بپزم بعد میرفتم …
-خودم میپزم یه چیزی. بیام تا پایین؟!
بیتا نفهمید کی تا دم در ورودی خانه رسیدند .
سرش را به علامت نه تکان داد و گفت: حواسم هست منو انداختی از خونه ات بیرون !
بنیامین لبخندی زد و همان موقع صدای ایفون بلند شد.
بنیامین کفشهایش را پوشید و گفت: تا پایین باهات میام.
بیتا چند باری تعارف کرد که نیاید ، اما به گوش بنیامین نرفت ، تا سوار تیبای سبز خانم ملکی شود و از پیچ کوچه رد شود ، جلوی در ایستاد !
پوفی کرد و وارد ساختمان شد. پا تند کرد و راهش را سمت پارکینگ کج کرد. آرزو روی صندلی عقب مچاله شده بود !
در عقب را باز کرد ، آرزو با ترس پرید .
بنیامین صاف ایستاد و گفت: پیاده شو بریم بالا .
آرزو بغض کرده بود و گفت: پام خیلی درد میکنه !
بنیامین سری از روی تاسف تکان داد و گفت: با این وضع ببرمت درمانگاه گیر میفتم که یا بهت زدم یا خودم دست روت بلند کردم! بیا بریم بالا یه کاریش میکنم!
آرزو فرمانبردار ، به آرامی از ماشین پیاده شد ، داشت نقش زمین میشد که بنیامین دستش را گرفت و گفت: یواش !

آرزو فرمانبردار ، به آرامی از ماشین پیاده شد ، داشت نقش زمین میشد که بنیامین دستش را گرفت و گفت: یواش !
کوله اش از دستش افتاد.
بنیامین خم شد و برایش برداشت.
درخانه را که باز کرد،آرزو خواست با کفش برود که بنیامین جلویش راگرفت و گفت: بدون کفش!
آرزو خم شد ، با بدبختی بند کتانی اش را باز کرد و گفت: تا دیروز پریروزکه مشکل نداشتی…
محلش نداد ، وارد خانه شد و گفت: چه عجب اینجا پر شده ! بار قبل که اومدم خالی خالی بود!!!
ارزو یک گوشه روی زمین نشست و گفت: نترس خونتو کثیف نمیکنم!
بنیامین پوفی کرد و گفت: بیا برو رو مبل بشین!
اشک گوشه ی چشمش را گرفت و گفت: همه لباسام خونی وخاکیه … بیام رو مبل کرمت بشینم به کثافت بکشمش!
بنیامین کلافه وارد اتاق شد ، درب کمد آنا را باز کرد . اولین چیزی که دم دستش بود را برداشت و رو به روی آرزو خم شد و گفت: فکر نکن تو دلت میتونی به حماقت من بخندی !
دو تکه لباس را توی صورتش پرت کرد وگفت: برو دوش بگیر اینا هم تنت کن.
خواست بلند شود که بنیامین مچ دستش را گرفت و پنجه ی دستش را دور استخوان ظریف دست آرزو فشار داد و گفت: همین هم از صدقه سری پنج شیش ماه رابطه ات با بردیا داری! بفهمم کلکی تو کارته… نقشه تو سرت داری… قراره گند بزنی به زندگی و روزگار من … بیچارت میکنم !
آرزو بغض کرد.
نفسش بند امد .
بنیامین اخم کوری کرد وگفت:اصلا چک و چطوری گیر اوردی؟! پرویز همیشه کل زندگیشو میذاره وسط معرکه .. هراز راه نرسیده ای زار وزندگیشو درو کنه؟!
آرزو بغضش را قورت داد و گفت: دست مسلم بود . از اون گرفتم!
-با چه ترفندی؟!
ارزو رویش را برگرداند و گفت: بگم نمیذاری شب و اینجا بمونم! چکو فقط به خاطر عز و جز بردیا پیش پرویز گرفتم… وگرنه کی به مسلم نگاه میکنه!
بنیامین مات گفت: مگه تازگی اونجاها پیداش شده؟!
-مسلم که همیشه اونجا پلاسه !
بنیامین با خشم گفت: بردیا!
ارزو با من من گفت: نه … نه …
بنیامین از میان دندان های کلید شده اش گفت: آرزو …
آرزو سرش را پایین انداخت و گفت: میخواست چک تو رو از پرویز پس بگیره … نیومد بازی! اصلا نرفت پای میز… فقط یذره هارت و پورت کرد ! بعدم دار ودسته ی مسلم انداختنش بیرون !
بنیامین گیج گفت: کار به دعوا کشید؟! کتک کاری؟!
آرزو سرش را به علامت نه تکان داد و بنیامین زیر لب چیزی گفت.
آرزو ارام صدا زد: بنیامین …
بنیامین حواسش جمع شد.
با بغض ادامه داد: به جون همون بردیا … به مرگ همون بردیا که باهام مثل یه خانم رفتار میکرد، قسم … به خدا هیچکس نمیدونه من حتی پاشدم اومدم اینجا … بخدا از سر بدبختیم به این روز افتادم! به قران قسم من اصلا نمیخواستم سرت آوار بشم …
بنیامین رهایش کرد و آرزو با گریه گفت: به جون مادرم قسم من ته خطم … چه نقشه ای!
بنیامین تیز نگاهش کرد و توپید : گفتم که گفته باشم اگر کاسه ای زیر نیم کاسه ات باشه ، حسابت با کرام الکاتبینه !
آرزو سخت روی پا شد و همانطور با کمر دولایش گفت: نه به جان خودم . فقط یه شب … اونم از بی جایی پاشدم اینجا خراب شدم سرت. چکتم بهت دادم!
بنیامین پوزخندی زد و گفت: چک بهانه است . هم من میدونم . هم تو … اما به نفع جفتمونه به روی خودمون نیاریم که قضیه بو داره ! تو یه شب جا میخواستی اکی … حرفی نیست . گفتم قد اون روزایی که واسه بردیا ارزش داشتی حداقل یه شب خواب آروم حقت هست ! اما وای به روزگارت که سر وگوشت بجنبه و فکرای بیخودی به سرت بزنه! اون وقته که بنی سگ میشه!میدونی که سگ شم چیکار میکنم. پرویز نیستم دلم واسه زنا بسوزه! حواستو جمع کن !
آرزو با ترس نگاهی به برق چشمهای یشمی بنیامین انداخت و گفت: چشم… بخدا هیچی… هیچی نیست که بخوای نگرانش باشی!

آرزو با ترس نگاهی به برق چشمهای یشمی بنیامین انداخت و گفت: چشم… بخدا هیچی… هیچی نیست که بخوای نگرانش باشی!
بنیامین عقب کشید و گفت: برو دوش بگیر. انتهای راهرو در دوم!
دستهایش را درجیبش فرستاد و وارد اشپزخانه شد . بدون اینکه اهمیتی به وجود آرزو بدهد ، درب یخچال را باز کرد. میخواست امشب برای رهام پیتزای خانگی درست کند!
میخواست تمام یک هفته دوری را امشب جبران کند !
یک بسته خمیر پیتزا بیرون اورد .
ظرف در دار محتویات قارچ های ریز شده را روی اپن گذاشت . پنیر پیتزا را باید رنده میکرد ، کاغذ دور سس قرمز را توی سطل زباله انداخت.
فلفل دلمه ای و گوجه فرنگی را از سبد سبزیجات یخچال برداشت،میخواست انها را بشوید که چشمش به کوله ی ارزو افتاد.
با فکری که به سرش زد ، کل بساط پیتزای خانگی را به حال خودشان گذاشت و از اشپزخانه خارج شد.
با تعلل کوتاهی مقابل کیف ارزوزانو زد ، زیپش را باز کرد و تمام محتویات را با هم وسط پذیرایی خالی کرد … همان آت اشغالهایی که حدس میزد ! رژ لب و چند رقم لاک و یک مشت اشغال دیگر !
جز یک تکه کاغذ چیز دیگری به نظر با ارزش نمی امد .
کاغذ را که باز کرد تازه دو زاری اش افتاد ! سونوگرافی بود … واقعا باردار بود ! با حرص باقی بساط را در کوله ریخت . کوله را روی مبل انداخت ، سر پا شد.
برگه ی سونوگرافی را به کناره ی رانش چند بار پیاپی کوبید ، نمیخواست به فکر توی سرش جولان بدهد … نمیخواست اجازه ی خود نمایی بدهد .
برگه را روی میز شیشه ای جلوی راحتی ها انداخت.
دستهایش را بالا برد . پنجه هایش را در موهایش فرو کرد .
در خانه با سر و صدایی باز شد !
جلوی درگاه اشپزخانه ایستاده بود … دستش را به دیوار گرفت… سرش را به سمت چپ ، همان سمتی که در ورودی خانه بود، کج کرد .
قد و قامت رهام پیدا شد .
با دو خودش را به او رساند و گفت: سلام . من امروز کار اشتباهی کردم. من معذرت میخوام !
و انگشت کوچکش را بالا اورد و گفت : آشتی؟!
بنیامین حتی نگاهش هم نکرد …
تمام حواسش پیش او بود !
با یک پیرکس توی دستش و یک مانتوی گلبهی و شال صورتی کنار در ایستاده بود … لبخند میزد ! دندان هایش را همه با هم نشان می داد !
رژلب صورتی با شالش و موهای بلوطی اش همخوانی داشت !
رهام بلند گفت : مامان من معذرت خواهی کردم !
و چشمش افتاد به ماشین قرمز کنار شومینه!… با هیجان از بنیامین فاصله گرفت و با صدای بلندی گفت : مال منه؟! این مال منه ؟! آخ جون … از مال فرهاد هم مدلش بالاتره !
وپشت فرمانش قرار گرفت.
باز ناباورانه پرسید: بنیامین این مال منه ؟!!!
آنا کفشهایش را دراورده بود.
با پاهای برهنه و لاک سفید ناخن های پایش روی سنگها جلو می امد !
خط اتوی شلوار سفیدش زیادی تیز بود ! جلوتر که آمد عطر خنک و میوه ای اش تا سر شامه اش را سوزاند ! بیشتر انگار یک پاستیل صورتی جلویش ایستاده بود … تا زن سابقش!

خط اتوی شلوار سفیدش زیادی تیز بود ! جلوتر که آمد عطر خنک و میوه ای اش تا سر شامه اش را سوزاند ! بیشتر انگار یک پاستیل صورتی جلویش ایستاده بود … تا زن سابقش!
با همان لبخند دندان نما … و یک پیرکس سلفون کشیده توی بغلش و یک کیسه نان باگت توی دست دیگرش با مانتوی اندامی اش با آن خط اتوی برنده ی شلوارش و شال صورتی با گل های ریز سفید و موهای سشوار کشیده اش توازن نداشت!
موهایش روشن تر شده بود …
حداقل الان از ظهر روشن تر بود!
سرش را کمی خم کرد ، موهایش توی صورتش ریخت …
بوی میوه ای اش داشت وادارش میکرد همان جا شل شود و ریز و درشتهای توی مغزش را به زبان بیاورد!
رهام غر زد : بنیامین بیا اینو برام روشن کن !
و انگار معمایش حل شده باشد گفت: نه فهمیدم… سوئیچ روشه !
فقط صدای حرکت چرخ های ماشین قرمز مانع شنیدن صدای دوش حمام می شد!
آنا مقابلش ایستاد و گفت : سلام .
بنیامین حتی جوابش هم نداد.
آنا سرش را پایین انداخت . موهایش با لجاجت میخواستند از مژه هایش رد شوند و به مردمک قهوه ای اش برسند !
زیر لب گفت: گفتم بخاطر رهام شام و باهم باشیم! تو که مخالف نیستی ؟!
بنیامین خشک شده بود ، انا دورش زد و وارد اشپزخانه شد . بسته ی باگت را روی میز گذاشت و گفت: وای چه جشنی برای رهام میخواستی بگیری!
خنده ای کرد و گفت: خوب شد اوردمش نه؟! اگر ناراحتی که من اومدم . میخوای برم؟! قبل از اینکه دوباره کارمون به جنجال بکشه !
فقط نگاهش میکرد …
از سکوت بنیامین استفاده کرد ،نفس عمیقی کشید وگفت : مبلا خیلی قشنگن .مبارکه ! خوب کردی اینا رو خریدی … !
مشتی اسمارتیز برداشت و گفت: تلویزیون هم خریدی؟!
کاسه ی اسمارتیز را توی دستش گرفته بود و گفت: داشتی پیتزا درست میکردی؟! یعنی میخوای الویه ی منو نخوری؟!!! همونطوری که دوست داری درست کردم …. بدون نخود فرنگی !
کاسه را بالاتراورد و گفت : میشه اسمارتیزهای قرمزشو جدا کنی … بنظرم قرمز هاش خوشمزه ترن !
چند تای دیگر برداشت وگفت: خوش به حال رهام که تو انقدر به فکرشی!
کاسه را به سمتش گرفت و گفت: زود باش قرمزهاشو جدا کن تا منم پیتزاها رو راست و ریس کنم ! ورق المینیوم داری!؟
گوجه و فلفل دلمه ای را از روی اپن برداشت و گفت: اینها شسته است؟! همینطوری خرد کنم؟!
درب کابینت را باز کرد … تخته ی خرد کن را روی اپن گذاشت … چاقو را از جا ظرفی بیرون کشیده که با صدای از راهرویی که انتهایش حمام بود ، آنا کنجکاو پرسید : کسی تو حمامه؟!
بنیامین چشمهایش را ثانیه ای بست و باز کرد .
انا چاقو را روی تخته گذاشت …

انا چاقو را روی تخته گذاشت …
بی معطلی از اشپزخانه بیرون امد .
رهام با سرخوشی جلوی مادرش را گرفت و گفت: ببین چطوری ماشین سواری میکنم …
بوقی زد و دور زد .
آنا وسط هال ایستاده بود.
به سمت بنیامین که تکیه اش به ستون کنار اشپزخانه بود نگاهی کرد وگفت: کسی تو حمامه؟!
بنیامین حرفی نزد .
آنا نگاهی به دور وبر انداخت. با دیدن کوله ی آبی رنگی روی مبل تک نفره با قدم های سستی جلو رفت وگفت: این کوله مال کیه؟!
دیگر نمی خندید !
اخم کرده بود ! ابروهای نسکافه ای اش خیلی زود گره خوردند !
چشمش به برگه ی روی میز شیشه ای افتاد.
انتهای راهرو انگار شنید دری باز و بسته شد !
بنیامین نفسش را ارام فوت کرد .
آنا پوزخندی زد و گفت: کی تو حمامه بنیامین؟!
برگه را برداشت و گفت: این چیه …
چشمهایش درشت شد ! یعنی داشت از حدقه در می امد ! ماتش برده بود … همانطور هاج و واج به آن برگه ی سیاه و سفید نگاه میکرد !
بی سواد که نبود … قد نه ماه از آن برگه ها در البوم جمع کرده بود … خودش هم جمع نمی کرد بنیامین تمامشان را جمع کرده بود … آلبوم رهام با این برگه ها شروع میشد !
از اولین تا اخرین …
با یک دستبند بیمارستانی یک البوم تمام می شد … البوم بعدی مال یک سالگی بود … بعد هم دو سالگی… رهام بیشتر از ده تا البوم پر کرده بود !
با همان حالت گیجی گفت: بنیامین این سونوگرافی کیه؟!
خواست به سمت راهرو برود که بنیامین سد راهش شد و گفت: اومدی شام بخوری با من و پسرت خرابش نکن ! بعدا توضیح میدم!
رهام رانندگی نمیکرد . توی ماشین نشسته بود … کمی با ترس… کمی با اضطراب…
فاصله ی مادر و پدرش از حد مجاز نزدیک تر شده بود !
قرمزی صورت مادرش هم اخطار بود …
حالت پدرش هم اخطار بود …
ارام پیاده شد و گفت: نمیخوایم الویه بخوریم؟!
آنا بغض کرده بود …
خواست بنیامین را دور بزند که بنیامین مچ دستش را گرفت، دستش خورد به زنجیری که خودش برای آنا خریده بود. زنجیر سفید نازک با دو اویز ماه و ستاره … آنا ان را دست راستش می بست، چشم در چشمش انداخت و گفت: خرابش نکن آنا … اومدی یه شب خوب برای رهام بسازی من حاضرم …
و همانطور که به چشمهای ملتهب انا زل زده بود گفت :رهام بریم شهربازی ؟!
رهام با هیجان جیغ کشید و گفت: اخ جون… بریم … تو رو خدا بریم…
از ماشیشن پیاده شد و کنار مادرش ایستاد و گفت: بریم مامان…تورو خدا بریم… مامانی …
آنا ساکت بود …
بنیامین لبخندی زد و در چشمهای آنا فرو رفت و گفت: مثل قدیم … بساط میبریم پارک، همین الویه اتو … سه تایی، بدون سرخر.
آنا چیزی نگفت .
بنیامین لب زد : قول میدم چیزهایی که سرت و گیج می بره سوارت نکنم !
آنا نگاهش را از نگاه سبز و قرمز بنیامین برداشت …
دستش را از دست بنیامین بیرون کشید …
بنیامین کاغذ را از دستش کشید و مچاله اش کرد و گفت: این به من مربوط نیست !

بنیامین کاغذ را از دستش کشید و مچاله اش کرد و گفت: این به من مربوط نیست !
آنا مجاب نشده بود … فاصله گرفت. …
بنیامین به زور گفت: به جان رهام به من مربوط نیست !
خواست همان جا بیفتد گریه کند… ناله کند … زار بزند ! توده ای که مثل مار ته حلقش چنبره زده بود را همان جا عق بزند … اما نمی شد!
خیلی دلش میخواست ، کوله زنانه وبرگه ی سونوگرافی و صدای حمام را خاک کند و برود یک چرخ و فلک سوار شود و دلش از ارتفاع بهم بپیچد … اما نمی شد…
بنیامین قسم میخورد ربطی ندارد !
بنیامین که قسم نمی خورد …
آن هم به جان رهام !
نشنیده بود قسم بخورد … !
با همه ی این ها رویش را چرخاند سمت راهرویی که انتهایش اتاق رهام بود …
یک در مانده به اتاق رهام ، حمام بود !
تمام رشته هایی که به ورودی راهرو اویخته شده بود را با حرص کنار زد .
بنیامین صدا زد : آناهیتا ….
ایستاد …
خیلی وقت بود بنیامین نگفته بود : آناهیتا …
هیچ کس نگفته بود : آناهیتا …!
جلوی درب حمام ایستاده بود. یک ور مغزش میخواست فرمان دهد درب حمام را باز کند …
یک ور مغزش داشت با خوشی کامل خطاب شدن از دهان بنیامین پایکوبی میکرد … دستش رفت به دستگیره ی حمام…
معلق بود … انگار بین زمین و هوا گیره کرده بود … خلا کامل !
صدای آب و تهویه ی حمام نمی امد …
بنیامین ارام باز گفت: آناهیتا …
نگاهش را از درب حمام برداشت … رهام اویزان بند کمربند بنیامین بود و مضطرب به چهره ی مادرش نگاه میکرد. شاید میترسید برنامه ی شهربازی و الویه کنسل شود … !
گناه داشت.
هنوز چشمهایش از اتفاق عصر و گریه هایش پف داشت !
چشمهای خودش هم پف داشت !
اگر رهام انطور مظلوم انجا نایستاده بود تا به حال صد بار به تفحص حمام پرداخته بود !
نسخه ی کوچک و تخس بنیامین بود منهای چشمهای سبز !
رویش را چرخاند … نمی توانست خودش را منصرف کند !
درب حمام را باز کرد !
کسی نبود … فقط کفش خیس بود !
فقط کسی تازه دوش گرفته بود که بنیامین نبود ! فقط یک کوله ی زنانه روی کاناپه ی جدید خانه ی سابقش بود… فقط یک برگه ی سونوگرافی به چشمش خورده بود …
فقط کسی تازه دوش گرفته بود !کاش موهای بنیامین خیس بود!
درب را بست …!
دستش را سخت عقب کشید ،
چشمش به در بسته ی اتاق رهام بود که رهام پرسید : مامان نمیای بریم شهربازی؟!
سرش را چرخاند سمت رهام و بنیامین … بدون آنکه نگاهی به بنیامین کند ، لبخندی از سر اجبار به رهام زد و گفت : بریم شهربازی !
و فاصله گرفت…
اما دیگر نمی خندید !
رهام مثل فنر بالا و پایین می پرید …
بنیامین سوئیچش را برداشت ، آنا هنوز به در حمام نگاه میکرد … پیرکس محتوی الویه را برداشت ، بسته ی نان هم برداشت …
آنا نگاهش نکرد ، ارام کالج هایش راپوشید ، بنیامین در را قفل کرد . رهام چسب کتانی هایش را بست …
بنیامین پرسید: ماشین اوردی؟!
آنا جوابش را نداد . بنیامین دگمه ی اسانسور را زد ، در را نگه داشت تا آنا وارد شود …
حواس آنا پیش یک جفت کتانی زنانه بود که مال خودش نبود !

یک مقوا از پیشخوان دکه ی چای فروشی برداشت و دو لیوان کاغذی محتوی اب جوش و تی بگ را رویش گذاشت .
آنا زانوهایش را بغل کرده بود ، حواسش به رهام بود که با توپی که بنیامین برایش برده بود ورجه وورجه می کرد !
کنار آنا نشست و گفت: دفعه ی بعد یادم باشه فلاسک بیارم !
آنا نگاهش کرد و با طعنه گفت: مگه دفعه ی بعدی هم وجود داره ؟!
بنیامین محل نداد ، نخ تی بگ را گرفته بود و در لیوان بالا و پایینش می کرد !
رهام توپ را پرت میکرد می دوید دنبالش… دوباره پرتش میکرد … دوباره می دوید دنبالش !
آنا پوفی کرد و چهارزانو شد !
بنیامین یک لیوان چای را مقابلش گذاشت و آنا برای بار چندم پرسید : نمیخوای حرف بزنی؟!
بنیامین لیوان را مقابل صورتش نگه داشت و حین بوییدن عطر چای گفت : چی بگم !
-بگو تو حمام خونه ات چه خبر بود !
بنیامین پوزخندی زد و گفت: یکی داشت دوش میگرفت!
انا با حرص گفت : اینو خودم میدونم … ولی کی بود ! چه کاره بود ؟! از کی اومده بود … ! اسمش چی بود !
بنیامین بلند گفت: رهام دور نشو …
رهام به سمتش دوید و گفت: نمیای بریم قطار سوار شیم؟!
بنیامین لبخندی زد و گفت: صفش شلوغه … یکم خلوت شد میریم …
رهام گونه ی بنیامین را بوسید و باز به سمت توپش رفت …
آنا کلافه گفت: من فهمیدم که تو نمیخوای بهم توضیح بدی … ! گفتی شامو بخوریم بعد … گفتی رهام چند تا وسیله سوار بشه بعد … گفتی بذار این شانسی رو ببرم بعد … گفتی چای بخوریم بعد … بگو دیگه بنیامین ! گفتی اعتماد کن .صبر کن … جیک نزدم !
بنیامین پوزخندی زد و گفت: بخاطر رهام بود !
آنا با تشر گفت: پس فکر کردی به خاطر تو بود خفه خون گرفتم؟! اون کی بود تو خونه ات !
بنیامین چای نیم خورده اش را روی صفحه ی مقوایی گذاشت ، کف دستهایش را عقب برد و پاهایش را دراز کرد .
چشمهایش به آسمان سیاه بود … انقدر غبار همه جا را گرفته بود که نه ابری پیدا بود نه ماه وستاره ای !
آنا دستی به صورتش کشید ، کیفش را برداشت ، زیپ پشتی اش را باز کرد ، قوطی سفید کوچکی را بیرون اورد.
بنیامین با اخم تماشایش کرد ، درب قوطی را که باز کرد ، بنیامین بلند شد ، دوباره به دکه رفت. با بطری آب کوچکی برگشت.
آنا چپ چپ نگاهش کرد ، بطری را گرفت و دو قرص را بلعید !
کف دستش را به پیشانی اش کشید وبنیامین گفت: باز که شروع کردی !
آنا بی توجه به حرفش گفت: بگو بنیامین. یک کلمه بگو صیغمه … دوستمه … معشوقمه … بگو راحتم کن ! داری دیوونم میکنی !
بنیامین چهارزانو رو به روی آنا نشست و گفت: نه صیغمه ، نه دوستمه نه معشوقه ! اینو از سر شب ده بار گفتم!
آنا کفری گفت: پس تو حمام خونه ی تو چه غلطی میکرد؟!
بنیامین مسخره گفت: خودشو میشست!
آنا بطری را به سمتش پرت کرد و گفت: بنیامین داری خفم میکنی !
و با مکثی گفت : این همونیه که زنگ میزد ؟! همونه نه؟! همونیه که تو میگفتی نمیری سراغش… ! حالا از حمام خونه ات سر درمیاره … حالا حامله است !
-گفتم از من نیست !
آنا پوفی کرد و گفت: بگو کیه… اسمش چیه ؟! چند سالشه؟ از کجا پیداش شده ؟! چرا انقدر زود جای منو گرفته …
بنیامین با صدای بلند خندید …
آنا قطره اشکش پایین چکید !
بنیامین همانطور که می خندید ، سرش را تکان داد و گفت: خدایا … خدایا !
انا بالا را نگاه کرد تا باقی اشکها پایین نیایند …
بنیامین مستقیم نگاهش کرد وگفت: چی بگم بهت آنا !
-حقیقتو … اصلا نه … دروغ بگو … فقط یه چیزی بگو این صدای تو سرم لال شه !
بنیامین نفسش را پوف کرد.
-اگر بگم معشوقه ی سابق بردیا با یه برگه ازمایش بهم پناه اورده ، باور میکنی ؟!!! اگر بگم حدسم اینه که بردیا یه گند بزرگ بالا اورده باور میکنی ؟!!! یه گندی که حتی اگر به تو هم زنگ بزنه و تو بهم نگی نشه جمعش کرد!!!
آنا ماتش برد … انتظار نداشت بردیا بند را آب داده باشد ! آن هم به بنیامین … !!!
به زور گفت: تو از کجا میدونی!
-خودش گفت …
آنا چتری اش را با تکان دلبرانه ای که عادتش بود از جلوی چشمش کنار زد و گفت: خواستم بهت بگم … اجازه نداد !
بنیامین حرفی نزد.
آنا کلافه از سکوتش نگاهش کرد و گفت:اما دروغ به این شاخ داری صدای تو سرمو ساکت نمیکنه بنیامین …
چشمهای سبزش را درشت کرد وگفت:
-اگر بگم طرف معشوقه ی خودمه و بعد از رابطه با من رفت دوش بگیره صدای تو سرت و خفه میکنه؟!
آنا حرصی گفت : نه شوخیت معلومه نه جدیت !
بنیامین نگاهی به خانواده های دور و اطرافش انداخت و گفت: بنظرت کدوم یکی از این خانواده هایی که دورمون نشستند ، طلاق گرفتند …
انا میان کلامش با طعنه گفت: کدوم یکی از این زنا ، دنبال ادم تو حمام خونه ی شوهرشونن!
بنیامین لبخندی زد و گفت: حقیقتو گفتم . اینکه باور نمیکنی مسئولش من نیستم !
خواست بلند شود که آنا گفت: تو چرا باور نکردی که من درخواست طلاق ندادم!

خواست بلند شود که آنا گفت: تو چرا باور نکردی که من درخواست طلاق ندادم!
بنیامین حرفی نزد ، آنا با استیصال گفت: اگر همین الان بگی برگرد ، برمیگردم !
بنیامین زهرخندی زد و گفت: بخاطر رهام؟!
آنا رک گفت: نه بخاطر تو… بخاطر خودم… بخاطر رهام… بچم داره ذره ذره جلوم آب میشه …
بنیامین نگاهی به ساعتش کرد و گفت: فردا شناسنامه اتو بیار ، همون محضری که طلاق گرفتیم. دوباره عقد میکنیم!
انا گیج و گنگ نگاهش کرد.
ماتش برد.
انگار زمان ایستاد …
بنیامین مچ دستش را پایین اورد و گفت: خوبه؟!
آنا مقطع گفت: ج… جدی …. جدی گفتی؟!
بنیامین یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: من آره . تو چطور؟!
آنا نفسش گیر کرده بود… چشمهایش باز پر آب شد …
بنیامین نیشخندی زد و گفت: تو گفتی الان … من کم کم بهت ده ساعت فرصت دادم …
آنا چیزی نگفت …
بنیامین با تمسخر گفت : تو که از عهده ی حرفی که میزنی برنمیای چرا مطرحش میکنی؟!
انا رویش برگرداند و گفت: ماه دیگه …
-یک ماه قراره چه اتفاقی بیفته …؟!
آنا با صدای نیمه بلندی گفت: حداقل میفهمم اینی که انقدر پیگیر تو بوده کیه !
-و اگر نفهمیدی …
آنا اب دهانش را قورت داد و گفت: بعد ازانتخابات مجلس بنیامین… !
بنیامین چانه اش را خارش داد و گفت: نشد آنا … شد همون خواسته ی پدرت ! فردا … هشت صبح. محضری که طلاق گرفتیم. دوباره عقدت میکنم… با مهریه ی دو برابر !
آنا چیزی نگفت…
بنیامین نیشخندی زد و گفت: سه برابر.
انا داشت به هق هق می افتاد…
بنیامین با حرص گفت: خونه و ماشین هم به نامت !
آنا رویش را چرخاند و بنیامین با تمسخر گفت: وکیلم؟!
آنا با صدای گرفته ای گفت: بعد از انتخابات بابا … بعد از انتخابات … بدون حتی یدونه سکه … اون موقع.
بنیامین با لج گفت: نه فردا !
آنا رویش را چرخاند و گفت: بابام برای این انتخابات زحمت کشیده بنیامین … جون کنده … خرج کرده… صبر کرده… محض رضای خدا انقدر کینه ای نباش!
بنیامین انگشت سبابه اش را به خودش نشانه گرفت و گفت: من کینه ای ام آنا؟! من …؟!
آنا حق به جانب گفت: تو دستش و رو کردی بنیامین… تو جایگاه شغلی شو با خاک یکسان کردی… تو با اون مقاله ات… با انتقادت … با حرفات …
-من حقیقتو برای مردم روشن کردم !
آنا کلافه گفت: اون پدر زنت بود. اون پدر بزرگ رهام بود… اون پدر من بود… !
-اون یه کارمند دولت بود که به کارش نقد شد ! همین…! چرا تو نمیتونی این دو تا موضوع رو از هم تفکیک کنی!
-یه نقد تند از طرف دامادش بنیامین … از طرف تو… تو مجله ای که خودت سردبیر بودی !
بنیامین با کنایه گفت: اره اونم تو یه مجله ی به قول خودش زرد که سال تا سال کسی نگاهش نمیکنه ! انقدر احساس خطر کرد که دامادش بنیامین بدیع باشه؟! که طلاق تو رو بگیره… که تو نفهمی برات وکیل گرفته… که وکیلت از جانب تو درخواست طلاقتو بفرسته هفته نامه ی من ! که پدرت هم زنمو ازم گرفت هم شغلمو… آنا پدرت هفته نامه ی منو بست ! بعد طلاق تو رو گرفت … مگه تو کبکی ؟! مگه تو خنگی؟! مگه تو ناقص بودی آنا … منو پیش همه خار کردی… بزرگترین نقطه ضعفمو تو سرم کوبیدید شما پدرو دختر … حالا میگی من درخواست طلاق ندادم؟! آنا تو تو اولین جلسه ی دادگاه رو صندلی نشسته بودی…. نیم ساعت زودتر از موعد دادگاه !
آنا با حرص گفت: بابای من تمام عمرشو، سرمایشو گذاشت برای این کار… از خیلی چیزا گذشت بنیامین …!
-منظورت زن باباهای رنگارنگته؟! چون فقط از اونا گذشت!
آنا کلافه گفت: داری راجع به پدرم حرف میزنی بنیامین …
-پدر تو زندگی پسر منو خراب کرده آناهیتا البرز… ! پدر تو گه زد تو زندگی دخترش… و دخترش مثل یه احمق تمام عیار نشسته رو به روی شوهر سابقش میگه باور کن من نخواستم … آنا تو اگر میخواستی چی میشد؟!
آنا براق گفت: تو داشتی بهم خیانت میکردی بنیامین !
بنیامین زهرخندی زد وگفت: از کجا معلوم کار پدر تو نبود ؟!من که هیچوقت اون زن و ندیدم… مکالمه ای هم صورت نگرفت! خودتم خوب میدونی همش بهانه بود !
آنا با بغض گفت : تقصیر من چیه …
-تقصیر تو؟! هیچی عزیزم. هیچی … چاییت یخ کرد !
رویش را چرخاند سمت رهام که با پسربچه ای دوست شده بود و مشترکا با توپش بازی میکردند … !
آنا ملایم گفت: بعد از انتخابات برمی گردم سر زندگیم… بدون حتی یدونه سکه ! حتی همین الانم مهریه امو می بخشم بنیامین!
بنیامین با عصبانیت گفت: چرا بعد انتخابات ؟! چرا آنا… چرا قبلش نمیای ؟! بابات از داشتن دامادی با اسم بنیامین بدیع شرمنده است؟! از یه روزنامه نگار مستند ساز دسته چندم ایران ! که چهار تاجایزه ی الکی برده … ! از چیِ وجود من شرمنده بود آنا ؟! سرراهی بودنم… بی اصل و نسب بودنم ؟! یا سهمیه ی معافیت سربازیم خار بود تو چشمش ؟! من که خدمتمو رفتم!
مکثی کردو با صدای اهسته ای گفت: وای آنا …. نکنه اختلاس کردم خبر ندارم ؟؟؟! …
آنا اهسته گفت: موقعیت پدرم و به خطر نمی ندازم بنیامین. خودتم اینو میدونی …!
-اره عزیزم .خوب میدونم ! به هر حال تو هم دختر همون پدری !
نیم خیز شد که آنا گفت: بنیامین من دوست دارم !
بنیامین دست چپش را بالا اورد و باز به ساعتش نگاه کرد وگفت: فردا ساعت هشت تا نه تایمم ازاده… محضر هم که بلدی… ! وگرنه آنا خودت یه راهی پیدا کن صداهای تو سرت خفه شن چون از من یکی کاری برنمیاد …!
آنا ملتمسانه گفت: بنیامین چرا لج میکنی؟!
-من یا تو آنا … اون موقع که هزار نفر تو سر من داشتن حرف میزدن کجا بودی ؟! اون موقع که لازمت داشتم رفتی … چون موقعیت پدرت به خطر می افتاد! موقعیت و زندگی خودتو، پسرتو، منو خراب کردی که چی بشه آنا… بابات انتخاب بشه… اکی … قبول. اصلا همش قبول… فرض کنیم تو انتخابات پدرت انتخاب شد… چهار سال نخواد من دامادش باشم چی آنا ؟! اون موقع من سی و هشت سالمه … رهام ده سالشه … تو سی و چهار سالته … چهار سال صبر کنیم تا پدرت صندلیشو از دست نده !چهار سال آنا ! کاش یکم فکر کنی… ! کاش یکم فکر میکردی آنا …
آنا زیر لب گفت : بنیامین …
بنیامین محلش نداد و ایستاد و با حرص صدا زد : رهام… بیا صف قطار خلوت شد !
بی توجه به چهره ی آنا ، دست رهام را گرفت و به سمت قطار بازی رفت !

سوار قوی چرخشی بودند … رهام برای بنیامین دست تکان می داد ! آنا حواسش جای دیگری بود.
بنیامین ارنجش را تکیه داده بود به میله های رنگارنگی که دور تا دور قوهای موزیکالی که می چرخیدند ! کیف و تلفن همراه آنا دستش بود ! ساعت از ده گذشته بود .
با صدای موبایل آنا به صفحه اش نگاه کرد…
احسان فرح بخش روی صفحه ی تلفن همراهش روشن و خاموش میشد!
تمایلی نداشت تا پاسخ بدهد . هیچوقت اینکار را نکرده بود !
تلفن آنا دوباره زنگ خورد… محل نداد.
رهام باز برایش دست تکان داد ، یک لبخند زورکی روی لبهایش چسباند و جواب رهام را داد .
بالاخره موزیک کودکانه قطع شد و قوی سفید رنگی که آنا و رهام سوارش بودند نگه داشت ، کیف و تلفن همراه آنا را تحویلش داد و گفت : یکی چند بار زنگ زد .
آنا نگاهی به صفحه ی گوشی اش انداخت ، رهام با غر از خستگی به بنیامین گفت : بیام رو شونه ات ؟!
بنیامین با یک حرکت رهام را روی دوشش نشاند … آنا با قدم های اهسته ای پشت سر بنیامین راه می امد. تمام حواسش به صفحه ی گوشی بود .
بنیامین محلش نداد ، رهام را پایین گذاشت و زیرانداز حصیری را لوله کرد. توپ رهام را توی سبدش انداخت … عروسک را هم برداشت.
ظرف الویه و باقی نان ها را زیر بغلش زد که رهام با کلافگی گفت : من جیش دارم !
آنا فورا خودش را رساند وگفت: من می برمش!
بنیامین سری تکان داد و گفت: اینا رو میذارم تو ماشین .
آنا دست رهام را گرفت ، بنیامین درب صندوق عقب ماشین را باز کرد … احسان فرح بخش آشنا بود ! هم اسمش… هم فامیلی اش. قبلا هم شنیده بود!
حتی اگر کمی این افکار سردرگمش اجازه می دادند حتم داشت چهره اش هم دیده است !
پشت فرمان که قرار گرفت تلفن همراهش را دراورد.
شماره ی آرزو را گرفت.
بعد از دو سه بوق با صدای خواب الود و گرفته ای جواب داد.
-الو ؟!
-بنیامینم !
ارزو هوشیار شد و گفت: سلام. جانم . چیزی شده؟!
-خواب بودی؟!
آرزو با من من گفت: آره… یعنی تو چرت بودم. رو تختت نبودما. رو زمین ملافه انداختم رو این کوسن مبل خوابیدم بخدا !
بنیامین پوفی کرد و گفت: مهم نیست کجا خوابیدی . چیزی خوردی؟!
ارزو اهسته در گوشی با خجالت زمزمه کرد : همه اون چیزهایی که میخواستی باهاشون پیتزا درست کنی املت درست کردم . ببخشید !
بنیامین نیشخندی زد و گفت: خوبه. در و قفل کن . من نمیام .
ارزو با بغض گفت:چرا … الکی اواره ات کردم نه؟!
بنیامین چیزی نگفت .
ارزو با شرمندگی گفت: نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم. هیچکس در حقم همچین کاری نکرده بود.
بنیامین تماس را قطع کرد .
آنا سوار شد . رهام بالافاصله روی صندلی عقب وا رفت ، بنیامین دنده عقب گرفت .
آنا نگاهی به چشمهای بسته ی رهام و صورت قرمز و لپ های اویزانش انداخت و گفت: موبایل منو جواب دادی ؟!
-نه …!
آنا نگاهی به صورت بی تفاوتش انداخت و آنا پرسید : رهام و ببرم پیش خودم؟!
-اره .
آنا با تشر گفت: که تو به جشن و بزمت برسی؟!
بنیامین پوزخندی زد و جوابش را نداد.
آنا حرصی توپید: رهام و میبری پیش خودت !
بنیامین سرش را به علامت باشه تکان داد .
آنا براق گفت: میخوای ببریش تو خونه پیش اون زنه ؟!
بنیامین راهنما زد ، جلوی دکه ی نگهبانی ایستاد ، پول پارکینگ را پرداخت کرد و از محوطه ی شهربازی خارج شد.
آنا دومرتبه پرسید: باتو ام بنیامین … بچه ی منو میخوای ببری تو خونه ای که اون زنم هست؟!
-پس ببرش … !
انا با تاسف گفت: که بی سرخر هر غلطی دلت خواست بکنی بنیامین ! باشه به جهنم. رهام و با خودم می برم . تو هم هر کاری دلت خواست بکن !
رویش را با قهر برگرداند سمت خیابان…
تا رسیدن به خانه ی آنا هیچکدامشان حرفی نزدند ، مقابل درب سفید پارک کرد ،
آنا خواست پیاده شود که بنیامین پنجه هایش را دور مچ دست آنا قفل کرد و گفت: جدی بودم !
آنا کنجکاو پرسید : در مورد چی؟!
بنیامین بدون انکه نگاهش کند گفت: در مورد همه چی !
آنا اب دهانش را قورت داد و گفت: بهم فرصت بده !
پنجه هایش شل شد .
بنیامین زیر لب گفت: فقط تا فردا !
آنا اهی کشید و گفت:چون میدونی نشدنیه تکرارش میکنی بنیامین . هم تو میدونی … هم من !
بنیامین دستش را رها کرد و آنا گفت: اگر واقعا میخواستی فردا عقدم کنی ، تو هم تو اولین جلسه ی دادگاه شرکت نمیکردی… تو هم طلاقم نمی دادی … تو هم …
نفسش را فوت کرد و گفت: … اگر دوستم داشتی … یه زن شب قبل از عقد تو خونه ات دوش نمیگرفت بنیامین!
بنیامین خواست چیزی بگوید که آنا پیاده شد ، خودش رهام خوابیده را بغل کرد و بی خداحافظی ،حتی بدون بستن درب سمت شاگرد ، وارد خانه شد.
بنیامین فرمان را دو دستی توی مشتش فشار میداد … انقدری که سر استخوان هایش سفید شدند !
استارت زد …
بعد از چند دور خیابان هارا بالا و پایین کردن ،نزدیک یک بامداد بود که مقابل خانه ی قدیمی پارک کرد.
قفل فرمان را زد و پیاده شد. چراغ ها خاموش بودند ، ارام روی کاپوت ماشین رفت ، روی سقف ایستاد ، سایه ای در حیاط کنار حوض به چشم میخورد ، به ارامی از روی سقف ماشین روی دیوار رفت .
اجر زیر پایش سست بود ، با سر و صدای خفیفی پایین پرید ، کف دستهایش خاکی شده بود .
بردیا از لبه ی حوض بلند شد و گفت: کی اونجاست…
بنیامین پوزخندی زد و گفت: یه دزد ! منم …
بردیا با ترس جلوتر امد وبا دیدن بنیامین که خودش را می تکاند گفت: تویی؟! اینجا چه کار میکنی این وقت شب؟!
بنیامین نگاهی به صورت مضطربش انداخت و گفت: با کی حرف میزدی؟!
بردیا اخم کرد .
تلفنش بنظر روشن می امد.
با یک حرکت ،گوشی را از دستش قاپید و دم گوشش گذاشت.
بردیا مات گفت: چه غلطی میکنی !
بنیامین انگشت سبابه اش را به علامت هیس روی بینی گذاشت.
صدای یک دختر می امد که تند تند اما اهسته حرف میزد ، اما از اینکه ارزو نبود ، نفس راحتی کشید … گوشی را توی بغلش انداخت و بردیا باز پرسید: چته تو . زده به سرت؟! اصلا تو این وقت شب اینجا چه کار میکنی؟!
-اومدم بخوابم.
و با شب خوش کوتاهی خودش را به در خانه رساند ،کفش هایش را دراورد ، خودش را به اتاقش رساند .
بدون اینکه به چیزی فکر کند روی تخت ولو شد ،دستهایش را زیر سرش قلاب کرد … هنوز هم یادش نیامد : اسم احسان فرح بخش چرا انقدر برایش آشناست!

فصل هفتم :

غلتی زد و چشمهایش را باز کرد ، یک پتو رویش بود ، با کلافگی از گرما ان را کناری انداخت … نیم خیز شد ، کمی طول کشید تا موقعیت را به یاد بیاورد !
به ساعت خواب رفته ی روی دیوار نگاه کرد …
دیرش شده بود…
حداقل اگر میخواست سر وقت برسد ، افتاب قاعدتا نباید وسط اتاق پهن می بود !
سریع از تخت پایین پرید ، افاق با دیدنش گل از گلش شکفت و گفت: ببین کی اینجاست حاجی …
حاج اقا با خنده گفت : از این ورا. راه گم کردی…
بنیامین باهول گفت : شرمنده من یکم عجله دارم … !
و با دو پله ها را بالا رفت ، باید دوش میگرفت ، به خانه می رفت و لباسش را عوض میکرد … اصلاح میکرد !
ساعت هشت و سی دقیقه بود !
یک لحظه زیر دوش آب فکر کرد نکند آنا به محضر رفته باشد؟!!! خمیر ریش را روی صورتش مالید ! الان رهام اگر بود حتما میخواست مطمئن شود اینها خامه نیستند !
یاد روزی افتاد که آنا برای اولین بار نان خامه ای درست کرده بود و رهام میخواست با آن نان خامه ای هایی که به صورتش مالیده بود صورتش را بتراشد!
اگر آنا الان جلوی محضر معطل شده باشد چه؟!
صورتش را شست ،حوله ای که افاق پشت در گذاشته بود را تنش کرد و حینی که بیرون امد ، بردیا با خواب الودگی جلویش ظاهر شد !
با غرولند گفت: چقدر سر وصدا میکنی تو؟!
بنیامین اخمی به قیافه ی درهم و برهمش انداخت و گفت: حیف الان کار دارم وگرنه یه درس درست و حسابی بهت میدادم!
بردیا چشمهایش را گرد کرد وگفت: چرا ؟!
بنیامین کلافه از دست بردیا گفت : تو معلومه داری چه غلطی میکنی؟! بردیا همه زار وزندگیتو میذارم کف دست بابا . بدبختت میکنم ! یه کاری میکنم تا اخر عمرشون بهت اعتماد نکنن !
بردیا متعجب گفت: اخه چی شده ؟! من دیگه کاری نکردم…
بنیامین محلش نداد ، وارد اتاق بردیا شد و بردیا دنبالش داخل اتاق امد و گفت: قضیه چیه؟! رفتی با اون یارو حرف بزنی؟!
-هنوز نه … ! قضیه اینا نیست.
حین کنکاش در کمد لباس های بردیا ، گفت: تو بیخود میکنی سر و کله ات تو دار ودسته ی پرویز پیدا میشه. مگه نگفتم اونجا غدقنه… مگه نگفتم حق نداری پاتو اونجا بذاری !
بردیا نفس عمیقی کشید و گفت: میخواستم چکتو بگیرم !
بنیامین یک پیراهن کتان یشمی را برداشت و گفت: تو که رابطه ات با قبلیه تموم نشده غلط میکنی یکی دیگه رو تا دو صبح سرکار میذاری؟!
بردیا مات گفت: من نمیفهمم چی میگی !
-تو نمیفهمی … خودتو زدی به اون راه !
بردیا با حرص گفت: عین ادم حرف بزن.
بنیامین یک کلمه گفت: آرزو !
و یک شلوار همرنگش پیدا کرد و بی اجازه تنش کرد !
و بی توجه به دهان نیمه باز بردیا از اتاق خارج شد !

همین تعجب بردیا روی تمام حدس هایش صحه می گذاشت ! حیف عجله داشت … حیف وقت نداشت… حیف کار داشت!
افاق نگاهی به قد و بالایش انداخت و با حض گفت: بیا مادر برات چای ریختم .
چشمش را از روسری روی سر افاق گرفت و گفت: باید برم جایی قرار دارم ، اجازه بدید ظهر میام خدمتتون!
حاج اقا دست از برش زدن های سنگک برداشت و از همان اشپزخانه نگاه تلخی به بنیامین انداخت وگفت: ادم مگه واسه ی اومدن به خونه ی خودش اجازه میگیره؟!
افاق با هیجان گفت: قربونت برم نهار چی برات بپزم مادر ؟!
-هرچی خودتون میخورید …
داشت به سمت در میرفت که افاق بازویش را گرفت و گفت: قربونت برم رهام و نمیاری ببینمش؟! بیتا دیروز از اصفهان برگشته !
حاج اقا بلند پرسید : رهام و پیش کی گذاشتی؟! ؟!
بنیامین خسته از سوال پیچ کردنهای این دو نفر گفت: پیش آناست . من یکم عجله دارم…
افاق با دلواپسی گفت: دیشب شام خورده بودی خوابیدی؟!
بنیامین خنده ای کرد و گفت: بله خاتون. حالا اجازه ی مرخصی می فرمایید !
حاج اقا بلند با خنده گفت: نونش تازه است ها …
بی توجه به اخم های بردیا که داشت مثل برج زهرمار از پله ها پایین می امد ، قبل از هر بحث و جنجال و کنایه ای تشکری کرد و خودش را تقریبا از خانه پرت کرد بیرون!
با دو خودش را به ماشین رساند ، ساعت نه و پانزده دقیقه بود ! تا ان سر شهر راهی بود برای خودش …
تلفن همراهش زنگ میخورد.
امیرعلی بود ، قطع کرد … باید دور تهران می چرخید تا از جلوی محضر لعنتی رد می شد ! آنا اگر می رفت یک پیام می داد !!!
پایش را روی پدال گاز فشار داد و از پس کوچه و فرعی خودش را رساند .
بدون اینکه از قفل بودن درب اتومبیلش مطمئن شود ، وارد ساختمان شد… اسانسور در لابی بود ، وارد شد ، طبقه ی ششم را زد.
کلید را توی دستش می چرخاند.
هنوز درب اسانسور کامل باز نشده بود که کلید را در قفل واحد فرو کرد.
ارزو وسط هال خوابیده بود .
بی توجه به او ، به اتاق خواب رفت ، لب تاپ و بساطش را باهم در کیف چرمی مشکی رنگش ریخت . فلش را توی جیب جلویی کیف انداخت.
کاور کت و شلوارش را بیرون کشید .
پیراهن سفید با طرح نقطه های مشکی و کت و شلوار دودی !
موهایش را شانه زد … ادکلنش روی صورت تازه شیو شده اش خالی کرد ! پوستش می سوخت … اهمیتی نداد.
دودل بود کراوات بزند یا نه !
منصرف شد، به دردسرش نمی ارزید ، اولین دگمه ی زیر گلویش را هم باز گذاشت! ارزو با تعجب وسط هال نشسته بود ، بنیامین نگاهی به او انداخت و گفت: بگیر بخواب. درم رو هیچ کسی باز نکن!
و از خانه خارج شد .
از کمد جاکفشی کنار در کفش های چرم واکس خورده اش را دراورد و وارد اسانسور شد !
ساعت نه و سی و پنج دقیقه بود ! فقط بیست و پنج دقیقه وقت داشت تا برسد !
با سرعت سرسام اوری حرکت می کرد ! مطمئن بابت این سرعت حتما جریمه می شود ! امیرعلی زنگ میزد . محلش نداد.
فقط حین رانندگی صندوق دریافت پیام هایش را چک کرد ! آنا اگر رفته بود محضر میگفت … پس نرفته بود !
ساعت نه و پنجاه و پنج دقیقه بود !
زیر سایه ی درخت بلندی پارک کرد . خیابان خلوتی بود !
مثل ولیعصر و تجریش دو طرفش درخت ها بهم رسیده بودند و خیابان سایه بود …. اما نه ولیعصر بود نه تجریش!
جای دنجی بود … حتی خنک تر از مرکز شهر!
آسمانش هم آبی تر !
هوایش هم تمیز تر !
نگاهی به ساختمان های کنار و پشت انداخت … پوفی کرد ! شبیه تهران نبود !
بی ارزش ترین ماشین این خیابان ، اتومبیل خودش بود … دستی به پیراهش کشید . به ارامی از خیابان رد شد .
عینک دودی اش را یک دستی از روی چشمش برداشت ، حینی که از پله های مقابل مجتمع بالا می امد ، در شیشه ی ورودی ساختمان خودش را برانداز کرد . بدک نبود ! میتوانست بهتر باشد… اگر با این همه عجله حاضر نمیشد قطعا بهتر هم بود !
از فلش مموری در جیب کیفش اطمینان حاصل کرد.
مجتمع بزرگی بود ، درب برایش باز شد . نگهبانی حین تعظیم پرسید : بفرمایید . امرتون؟!
-یه قرار کاری داشتم .
نگهبان با عذرخواهی کوتاهی گفت: اسمتون؟!
-بدیع هستم!
با خوش رویی سری تکان داد و به سمت اسانسور هدایتش کرد !
وارد اسانسور شد ، دوباره در آینه به خودش نگاهی انداخت . حداقلش ظاهرش به این مجتمع های اشرافی می امد ! نفس عمیقی کشید . تلفن همراهش را روی حالت پرواز گذاشت.

درب اسانسور باز شد .
دو مرد بلند قامت جلوی در ایستاده بودند . بی توجه به آنها جلو رفت.
دختر جوانی پشت میز تمام حواسش به صفحه ی نمایشگر مقابلش بود .
با تک سرفه ای توجهش را به خودش جلب کرد.
دختر لبخندی زد وگفت: بفرمایید؟!
-بدیع هستم !
با مکث کوتاهی گفت: قرار قبلی داشتید ؟!
-بله …
با دست به مبل های پشت سر بنیامین اشاره کرد : بفرمایید چند لحظه.
تلفن را برداشت حینی که مستقیم به بنیامین نگاه میکرد گفت: جناب بدیع تشریف اوردن! بله . چشم.
لبخندی زد و و گفت : اگر اشکالی نداشته باشه باید بگردنتون !
بنیامین سری تکان داد و دو مرد به ارامی مقابلش ایستادند . ناچارا پاهایش را کمی باز کرد ، یکی دستی لمسش می کرد و دیگری با اسکنر دستی مغناطسی بازرسی اش کرد.
-تو کیف چیه؟!
بنیامین نفسش را فوت کرد و کلافه گفت: لب تاب .
-مجاز نیست ! تلفن همراهتون هم مجاز نیست.
بنیامین گوشی اش را روی میز منشی گذاشت و گفت: لب تاب برای کارم نیازه!
در هنزفری توی گوشش گفت: لب تاب همراهشه! بله . چشم.
از بنیامین فاصله گرفتند و کسی که با هنزفری توی گوشش صحبت کرده بود گفت:
بفرمایید داخل !
سری تکان داد و با تقه ای به در ، بدون اینکه منتظر شود کسی اجازه ی دخول دهد ، وارد اتاق شد .
اتاق روشن و بزرگی بود … میز کنفرانس هشت نفره … صندلی های چرم قهوه ای … در راس ، میز بزرگ و یک صندلی که به سمت پنجره های سرتا سری چرخیده بود.
از برخورد اولیه اش که به او پشت کرده بود و از زیر پایش تهران را دید میزد اصلا خوشش نیامد.
تک سرفه ای کرد و با این حال به رسم ادب با صلابت گفت: سلام !
صندلی چرخید .
نگاه خریدارانه ای تحویلش گرفت . لبخندی زد وگفت: به به . بنیامین بدیع .چه وقت شناس !
جلوتر امد .
با دست اشاره ای به اولین ونزدیک ترین صندلی میز کنفرانس به میز خودش کرد وگفت: بفرمایید بنشینید!
لبخند کمرنگی زد و به ارامی نشست .
نگاهی به کتابخانه که در موازات میز کنفرانس بود انداخت . چشمهایش را باریک کرد تا بتواند نام کتاب ها را بخواند ! کتاب های نهج البلاغه ، صحیفه ی سجادیه ، مفاتیح و … !
نگاهش را از کتابخانه برداشت.
-اگر اهل کتب ادعیه هستی …
خشک گفت: تشکر !
-خواستم بگم میتونی امانت ببری!
بنیامین صریح گفت: بله متوجه شدم.

کمی به سکوت گذشت!
-چه خبر ؟!
بنیامین نگاهی به چهره اش انداخت . موهای سرش کم پشت بود … ریش جو گندمی و عینک !
یقه اش کیپ بود. کت وشلوار طوسی …
نمره ی چشمش به نظر بالا می امد . دایره ی نیمه سیاهی که روی پیشانی اش خود نمایی میکرد جز لاینفک صورت همه شان بود !
-خبری نیست.
به پشتی صندلی اش تکیه زد و گفت:پس همه جا امنه.
بنیامین لبخندی زد و جواب داد : شما بهتر باید درجریان امنیت باشید !
خندید.
صدای خنده اش گرفته بود !
بنیامین دیگر چیزی نگفت .
خودش را جلو کشید و دستهایش را توی هم قفل کرد .
نگاه بنیامین رفت به انگشترهای نجف و عقیقش!
به اندازه ی کافی حال و احوال کرده بودند ، نفس عمیقی کشید وگفت: کارها آماده شد؟!
بنیامین کیفش را که روی میز گذاشته بود ،باز کرد ،لپ تاپش را بیرون کشید ، فلش را از جیب جلویی جیب دراورد.
دستش را جلو اورد تا فلش را بگیرد که بنیامین گفت: عذرخواهی میکنم ، فلش رو فقط به لپ تاپ خودم میزنم!
لبخندی زد و با سر تایید کرد.
بنیامین با چند کلیک ، لپ تاپش را به سمتش چرخاند و گفت: بفرمایید .
با دیدن فایل ها هومی کشید و گفت: فکر نمیکردم انقدر کارت خوب باشه!
بنیامین حرفی نزد .
تنها صدای موجود اتاق ، صدای نفس های گرفته اش بود و کلیک لپ تاپ …!
بعد از چند دقیقه گفت: خیلی عالیه. انشاالله کی برای چاپ اقدام میکنی؟!
بنیامین نگاهش کرد و گفت: هر وقت شما بفرمایید.
سری از رضایت تکان داد و گفت: جریان فیلمبرداری و ساخت مستند به کجا رسید؟!
بنیامین یکه ای خورد و گفت: عذرمیخوام کدوم جریان؟!
لپ تاپ بنیامین را بست و گفت: مگه معاونم بهت نگفت؟!
-خیر!
لبخندی زد و گفت: میخوام ستاد تبلیغاتی من و مدیریت کنی ، ضمن اینکه قرار آزادی چند زندانی دیه هم گذاشته شده ، ترجیحم اینه که تو فیلمبردار و عکاس مراسم …
بنیامین میان کلامش گفت: قرارمون این نبود!
با حفظ لبخندش گفت: خب میتونیم قراردادشو بنویسیم !
-نه . منظورم قرارداد نیست . قرارمون فقط عکس و ساخت پوستر و شعار انتخاباتی بود ! علاقه ای ندارم هدایت ستاد تبلیغاتی شما به دست من سپرده بشه!
رک پرسید : چرا؟!
-چون به اندازه ی کافی با پدرزنم به مشکل برخوردم. نمیخوام مشکلاتم مضاعف بشه!
با طعنه گفت: منظورت پدر زن سابقت هست دیگه ؟!
نگاهی به چهره اش انداخت و گفت: منظورم پدربزرگ پسرمه!!!
-دلیلتو برای مخالفت درک نمیکنم!
بنیامین جوابی نداد.
نفس عمیقی کشید و گفت: به هرحال . من ازتو دعوت به همکاری میکنم …!
-صلاح نیست تو جبهه ی مخالف پدرزنم امور تبلیغات رو دست بگیرم !
-تو از دختر البرز جدا شدی ! نکنه قراره باز بهم رجوع کنید که نگرانی !
بنیامین سکوت کرد.
-طراحی و برنامه ریزی تو برای من جالبه … با چند نفرهم که مشورت کردم تایید شدی ! میتونم بعد از انتخابات بهت قول بدم که …
بنیامین میان کلامش گفت: من از شغل فعلیم راضی ام !
با خنده و طعنه جواب داد: مگه اصلا شغلی هم داری…؟! شنیدم البرز دفترتو بسته … ازت شکایت کرده !
-جالبه اخبار زندگی مردم عادی بین اصناف شما زود می پیچه!

بنیامین میان کلامش گفت: من از شغل فعلیم راضی ام !
با خنده و طعنه جواب داد: مگه اصلا شغلی هم داری…؟! شنیدم البرز دفترتو بسته … ازت شکایت کرده !
-جالبه اخبار زندگی مردم عادی بین اصناف شما زود می پیچه!
سری تکان داد و گفت: به هرحال من خوشحال میشم با من همکاری کنی !
-ممنون لطف شماست !
-از تو خیری به البرز نمیرسه … هم تو اینو میدونی هم خودش! ولی میگم دلیلت برای من قانع کننده نیست . من توی این مورد اشکالی نمی بینم !
بنیامین بادی در گلویش انداخت و با لحن مشابهی گفت : اما من اشکال می بینم !
باز با همان گرفتگی خندید و گفت : پسرجون تو در ازای کاری که میکنی حقوقتو دریافت میکنی ! بعدم این یک انتخابات مسالمت امیزه . جنگ وجدالی قرار نیست باشه!
لبخندی زد و گفت: البته.اما ادامه ی این بازی یعنی اعلان جنگ ! منم نه اهل جنگیدنم نه حوصله اشو دارم !
-به تیپ و قیافه ات نمیاد !
بنیامین با استفهام نگاهش کرد و گفت: چی ؟!
-که اهل جنگ نباشی!
بنیامین لبخند نامحسوسی زد و گفت: ببینید جناب علی فر ، من تا همین جا هم زیاده روی کردم. علاقه ای ندارم تو تیم انتخاباتی شما بیشتر از این فعالیت داشته باشم. همین هم به خاطر دوستی چندین ساله ام با خدا بیامرز مرحوم پسرتون بود! نخواستم روی شما رو زمین بندازم!
علی فر نفس عمیقی کشید و گفت: اما من طرز فکر و طراحی های تو رو می پسندم بنیامین!
– اما من دلیلی نمی بینم بیشتر از این به زندگی خودم لطمه بزنم! در ضمن من اساس شغلیم عکاسیه … نه فیلمبرداری و ساخت تیزرهای نمایشی و اغراق امیز !
مکثی کرد و اضافه کرد: و البته غلو شده !
علی فر با صدای بلندی خندید .
بعد از چند قهقهه ی کش دار بالاخره به سرفه افتاد و گفت: باشه. ولی اگر بری برای پدرزنت طراحی کنی ، فکر نکنم وجهه ی خوبی داشته باشه بین مردم ، که یک عکاس و روزنامه نگارکه با بسته شدن دفتر هفته نامش اسمش سر زبوناست … طراح پوستر و عکاس تو تیم تبلیغاتی دو جبهه ی غیرهم فاز، فعال باشه!
بنیامین در چشمهایش نگاه کردو گفت: اینو میذارم به حساب اینکه نصیحتم کردید!
علی فر خشک گفت: مگه جز اینه؟!
-میشه ازش تهدید هم استنتاج کرد!
علی فر لبخند سردی زد و گفت: من اهل تهدید نیستم ! فقط گفتم حواستو جمع کنی . ترجیح میدم کاری که اول استارتش با من بوده … با من هم بمونه !حالا اینکه تو نمیخوای ادامه بدی ، باشه می پذیرم ! ولی امیدوارم جاهای دیگه هم نبینمت! حداقل تا پایان انتخابات فعلی !
بنیامین حرفی نزد.
علی فر مکثی کرد و گفت:پس همین پوسترها رو چاپ کن و برام بفرست . شماره حسابتو منشیم داره. سعی میکنم امروز وفردا به حسابت واریز کنم!
بنیامین زیر لب گفت: ممنون!
و لب تاب و بساطش را جمع و جور کرد .
علی فر به احترامش ایستاد و گفت: حالا به کی رای میدی؟!
بنیامین درب اتاق را باز کرد .
با درنگ کوتاهی گفت: باید روش فکر کنم!
و با خداحافظی در را ارام بست !
گوشی اش را از روی میز منشی برداشت و بدون حرف وارد اسانسور شد !
ساعت ده و چهل دقیقه بود ! به قرار ساعت یازده با امیرعلی می رسید … باید با او تماس میگرفت!

مقابل ساختمان باز سازی شده پارک کرد ، بی توجه به ماشین هایی که رد می شدند و بوق میزدند ، با قدم های تندی وارد ساختمان شد ، پله ها را دو تا یکی بالا رفت .
مردی که پشت میز بود با تعجب گفت : بفرمایید قربان امری داشتید؟!
بی توجه به ظاهر غلط اندازش گفت: ببخشید امروز که یه خانمی اینجا نیومدند . بین ساعت هشت تا نه ؟!
مرد پشت میز ابروهایش را بالا داد وگفت: اینجا معمولا زوج میان.کسی تنها نمیاد ! حالا منتظر باشید شاید بیان !
بنیامین خشک توضیح داد : نه جناب . یه خانم تنها … بین ساعت هشت تا نه اینجا نیومدند؟!
مرد گیج از سوال بنیامین گفت: نه اقا عرض کردم که … الانم حاج اقا هستند . نگران نباشید ما تا پنج بازیم !
-پس هیچ خانمی تنها نیومده؟
مرد مکثی کرد و گفت:فکر نکنم.
بنیامین دستی در موهایش فرو کرد ، سری تکان داد و از ساختمان خارج شد !
تلفن همراهش خاموش شده بود. باز هم بی توجه به عبور و مرور و سرعت اتومبیل ها ، از خیابان رد شد . سوار اتومبیلش شد!
هنوز وقت داشت. اگر به ترافیک و صد تا چراغ برنمیخورد … وقت داشت!

رها کلافه روی میز کوبید و گفت: چرا باید انقدر دیر میومد امیر؟! مگه ساعت یازده قرار نداشتیم… من انتظار داشتم بنیامین حتی زودتر بیاد! الان ساعت یازده و نیمه !
امیر علی خودش را روی مبل کمی جابه جا کرد و گفت: زنگ میزنم جواب نمیده !
رها نگران پرسید: نکنه اتفاقی افتاده ؟… به خونه اش زنگ بزن !
امیرعلی بی حوصله گفت: خونه اش تلفن نداره !
رها مات گفت: مگه میشه؟! پس من چطوری زنگ میزدم!
امیرعلی حینی که گوشی همراهش را به گوشش چسبانده بود سرش را تکان داد و گفت: آره . زنش جمع کرده برده … تلفن نداره الان!
رها از پشت میز بلند شد و امیرعلی گفت: چرا انقدر مضطربی. بنیامین بدقول نیست . میادحتما…
رها با اضطراب گفت: جواب نداد؟!
امیرعلی گوشی اش را روی میز کنار مبل گذاشت و گفت:خاموشه !
رها با احساس گرما پنجره را باز کرد و گفت: اگر نیاد چی ؟!
امیرعلی محلش نگذاشت !
رها از پنجره خیابان را تماشا میکرد ، با صدای باز و بسته شدن در ، امیرعلی ازجایش بلند شد وگفت: فکر کنم اومد!
بی توجه به رها از اتاق بیرون زد .

4/5 - (3 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x