رمان ویلان پارت 5

بنیامین نگاهش کرد و گفت: الان چی شده یاد آنا افتادی !
-خبرداریم گفتی بیا محضر و اون رفته و تو نرفتی!
-خبرا زود میپیچه !
امیرعلی کلافه گفت: اگر همه چیز و میذاره کف دست فرشته واسه اینه که به گوش تو برسونه !
بنیامین باز در قالب سکوتش فرو رفت.
امیرعلی ادامه داد : یک کلمه دیروز بهم میگفتی قضیه رو . با رها صحبت میکردم !
بنیامین نگاهش را باریک کرد و گفت: آنا و رها همو میشناسن؟!
امیرعلی از سوال بنیامین جا خورد و گفت:نه . چطور؟!
-مگه دوست فرشته نیست !
امیرعلی اب دهانش را قورت داد و گفت: دوست فرشته است . دوست انا که نیست !
-چند وقته همو میشناسن؟!
امیرعلی گیج گفت: کیا؟
-رها و فرشته!
-دوستای قدیمی ان . هم محله ای … رها که رفت لندن همدیگه رو گم کردن … بعد تو فیسبوک دوباره همدیگرو پیدا کردن و بعدم که رها اومد عروسی ما ! ولی آنا رهارو نمیشناسه … ندیده ! مگر تو همون عروسی.
بنیامین سرش را سمت ساختمان چرخاند و گفت: خوبه !
امیرعلی نگران گفت: چیش خوبه؟
بنیامین با خنده گفت: که کل امار زندگی من به گوش رییس مشنگم نمیرسه خوبه !
امیرعلی لبخندی زد وگفت: کار خوبی نکردی انقدر دیر اومدی !
-نمیخواستم بیام !
امیرعلی چشمهایش را گرد کرد وگفت: پس اون همه طرح زدی !
-مال یه شرکت دیگه بود لوگوش عوض کردم فقط !
امیرعلی مات نگاهش کرد و بنیامین سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و همانطور که به روبه رو نگاه میکرد گفت: خیلی گیر کردم امیر !
-کجا؟!
-بین خاتون و بردیا و آنا !
امیرعلی دستش را روی شانه اش گذاشت و گفت : درست میشه!
-پیگیریهام خاتون و اذیت میکنه … بردیا هر روز یه مشکل تازه داره … آنا هم … به فرشته گفته ؟!
-چیو؟!
-ماجرای احسان فرح بخش نامی رو !
امیرعلی لبخندی زد وگفت: از بابت اون نگران نباش ! یه همکار اویزونه!
پوزخند زد !
با بی تفاوتی نگاهی به صورت خونسرد امیرعلی انداخت و گفت: میدونی چیش بده امیر… اینکه همه خبر زندگی منو دارن ! الا خودم !
امیرعلی تراکت های انتخاباتی را برداشت و حینی که نگاهشان میکرد گفت: خودت خواستی ! تو طلاقش دادی … حالا هم اگر میخوای دوباره راضی بشه و باهات بیاد محضر بهتره این جعبه رو ببری بهش بدی ! دو دستی تقدیمش کن !
بنیامین چپ چپ نگاهش کرد.
امیرعلی یکی از تراکت ها را سمت بنیامین گرفت و گفت: اینو تو طراحی کردی نه ؟!
-از کجا فهمیدی ؟!
امیرعلی با اخم گفت: از خاص بودنش ! از واج آرایی اهنگین شعارش … از زاویه ی عکسی که انداختی ! از رنگ امیزی پس زمینه اش … بعد از این همه سال نتونم کارای تو رو تشخیص بدم باید بمیرم !
و بعد با صدای نیمه بلندی گفت: پسر تو رفتی واسه رقیب پدر زنت پوستر طراحی کردی ؟! آره ؟!
بنیامین چیزی نگفت.
امیرعلی کاغذ را مچاله کرد … با حرص توی صورت بنیامین پرتابش کرد وگفت: واقعا نمیدونم بهت چی بگم ! هرغلطی دلت میخواد میکنی بنیامین ! تو چه کار به این کارا داری… چرا داری با دم شیر بازی میکنی پسر !
بنیامین حرفی نزد .
امیرعلی دستی به پیشانی اش کشید و گفت: بنیامین تو دیوانه شدی ! زده به سرت …
-بیخودی نگرانی امیر !
امیرعلی مثل اسپند روی اتش شده بود … انگار داشتند سرخش میکردند.

-بیخودی نگرانی امیر !
امیرعلی مثل اسپند روی اتش شده بود … انگار داشتند سرخش میکردند.
حرصی گفت: بنیامین تا وقتی پدرزنت ایرج البرز بود قبول… همه کاری میکردی یه پارتی گردن کلفت دولتی داشتی … اما الان نیستی بنیامین ! هیچیش نیستی … شوهر دخترش نیستی بنیامین ! یه روزنامه نگار پر سر وصدای تو حاشیه ای که …
بنیامین میان کلامش خشک گفت: که دفترهفته نامشو گل گرفتن ! دهن نوشته هاشم گل گرفتن ! چیز دیگه ای هست که خودم بدونم و تو بخوای باز بهم گوشزد کنی؟!
امیرعلی با حرص گفت: بنیامین اون آدمی که من دیدم و شناختم تو دست رو دخترش بذاری یه پاپوش برات میدوزه و کارتو تموم میکنه ! با اون کینه ای که اون از تو داره !
بنیامین نفس عمیقی کشید و گفت: پیاده نمیشی ؟!
امیرعلی اشفته گفت: بنیامین محض رضای خدا به خودت فکر نمیکنی به پسرت فکر کن. تو رو هر زندانی نمی فرستن بنیامین ! میفهمی چی میگم؟!
بنیامین لبخندی زد و امیرعلی گفت: راستشو بگو دیگه چه کارایی واسه این یارو علی فر کردی ؟! نکنه رفتی تو ستادش؟!
-نه نرفتم. فقط همین چهار تا عکسه ! پولشو لازم داشتم!
امیرعلی با حرص گفت: تو پول میخواستی به من بی ناموس میگفتی !
بنیامین هانی گفت و پرسید: راستی این گردنبند چقدر شد ؟!
امیرعلی پنجه اش را مشت کرد و گفت : پولتو بذار تو جیبت مرتیکه ی نفهم ! کی حرف پول زد !
بنیامین لبخندی زد و گفت: دو روز دیگه عروسم به دنیا میاد . زشته تو جیبت پول نداشته باشی …
کیف پولش را دراورد که امیرعلی ضربه ای محکمی به دست بنیامین زد و کیفش کف اتومبیل افتاد.
دستش را به دستگیره برد تا پیاده شود…
هنوز نیم تنه اش داخل ماشین بود که به سمت بنیامین چرخید و با نگرانی گفت: بنیامین اینو بدون … من که فهمیدم البرزم میفهمه! دیگه عمرا رنگ آنا رو ببینی !
مکثی کرد و گفت:
-مگر اینکه ….
بنیامین منتظر نگاهش کرد !
امیرعلی پوفی کشید و لب زد: مگر اینکه مثل هشت سال پیش آنا پاشو بکنه تو یه کفش و بگه فقط تو ! من جای تو بودم میرفتم سراغش ! برو دم آنا رو ببین شاید بعدا به کارت بیاد !
بنیامین پوزخند زد و امیرعلی بدون خداحافظی از ماشین بنیامین پیاده شد !
بنیامین بی حوصله استارت زد !
چشمش به جعبه ی قرمز بود … !
چشمش به ساعت بود … چشمش به دمای هوا بود !
هشت سال پیش هوا خنک تر بود …
قبل از ظهر عقد کرده بودند ! در یک محضر قدیمی … البرز هم نیامده بود . فقط یک اجازه ی کتبی داده بود همین !
انا هم نگفت با اجازه ی پدرم !
پدرش در شانش نبود در محضر عقد دخترش را جشن بگیرد !
انا عین خیالش نبود !
لبخند میزد … خوش و بش میکرد … یک لحظه هم از کنارش جم نمی خورد ! چند هفته بعد هم با یک جشن عروسی مختصر رفتند همان خانه ی شصت متری که امیرعلی امروز یادش انداخت ! ماه عسلشان شد اولین جایزه ی عکاسی که برده بود !
بعد هم تا به خودشان بیایند رهام آمد …
بعد هم فقط کار بود و کار !
مقابل درب سفید رنگ پارک کرد . دودل بود ! مطمئن نبود باید با جعبه ی قرمز برود یا …
جعبه را برداشت !
توی جیبش جا می شد .
اتومبیل را قفل کرد !
به ارامی از روی پل فلزی مقابل پارکینگ رد شد ، زنگ زد …
صدای ظریفی امد …
-بله؟!
ارام گفت: بنیامینم !

در برایش باز شد !
بدون انکه نگاهی به داخل بیندازد همان جا کنار در ایستاد .
آنا درب شیشه ای خانه را باز کرد. با همان صندل های خانگی از پله ها پایین امد.
موهایش را ساده بسته بود ! ساده پوشیده بود . چشمهایش هیچ ارایشی نداشت .
اخم کرده بود !
خودش هم لبخندی نداشت !
دست به سینه مقابلش ایستاد و گفت: گفتم که نمیذارم رهام وببینی ! اصلا خونه نیست . با عمه پریچهر رفته کرج!
خواست برگردد داخل که بنیامین گفت: نیومدم رهام وببینم !
انا به سمتش چرخیدو زیر لب گفت: بابا هم خونه نیست !
بنیامین پوزخندی زد وگفت : با باباتم کار خاصی نداشتم! تقریبا هشت سالی هست که کاری با پدرت ندارم!
آنا چشمهایش برق زد !
بنیامین نگاهی به قد و قواره اش انداخت و گفت : لاغر شدی !
انا چتری مزاحمش را پشت گوشش فرستاد و گفت : واقعا؟!
بنیامین دستش را توی جیبش فرستاد و شانه ی سمت چپش را به در تکیه زد وگفت: باز رژیم گرفتی ؟!
انا خواست لبخند بزند اما منصرف شد.
بنیامین کلافه از سکوت آنا حرفهایش را خورد .
دست راستش راتوی جیبش کرد و جعبه ی قرمز را به سمتش گرفت.
آنا با تعجب جعبه را گرفت و گفت:این چیه؟!
بنیامین شانه ای بالا انداخت و گفت : از طرف فرشته و امیر !
آنا لبخندش را خورد و گفت: پس یادت بود!
بنیامین خداحافظی به زبانش سر داد و خواست برود که آنا گفت: قهوه دم کردم !
بنیامین ایستاد و گفت: داری منو به قهوه دعوت میکنی ؟!
آنا موهای مزاحمش را کنار زد و گفت:
-بیا تو … کسی نیست !
درب را بست ؛ انا جلو میرفت… در جعبه را که باز کرد لبخند زد ! نفس ارامی کشید و در خانه را باز نگه داشت تا بنیامین وارد شود.
کفش هایش را دراورد.
مقابل راحتی های جلوی تلویزیون ایستاد . چشمش به بسته های قرص های آنا بود !
باز شروع کرده بود … بدتر از قبل شروع کرده بود ! اخم کرد…در شقیقه اش نبضی شروع کرد به تپیدن !
به سمت اشپزخانه رفت.
آنا با هول اینطرف و انطرف اشپزخانه میرفت.
وارد اشپزخانه شد.
آنا زیر شیرجوش را روشن کرد. رو به بنیامین گفت: چرا نمیشینی؟!
از یخچال پاکت شیر را برداشت که بنیامین گفت: تو که قهوه ات اماده نیست!
آنا با هول پاکت را روی کانتر گذاشت وگفت: خب الان اماده میشه !
بنیامین وارد اشپزخانه شد وباغر گفت: هزاربار گفتم شیرجوش خالی رو نذار روی شعله !
خواست برش دارد که آنا با جیغ گفت: دسته اش داغه !
بنیامین دستش را عقب کشید آنا دستکش فر را پوشید وشیرجوش را کنار گذاشت .
بنیامین به کانتر تکیه داد و آنا پرسید: تو اصلا نهار خوردی؟!

“آره” تا دم لبهایش امد …
اما گفت : نه …
آنا لبخندی زد و گفت: منم نخوردم !
بنیامین استین هایش را بالا زد و گفت : چیزی درست نکردی ؟!
آنا ماهی تابه را از کابینت بیرون کشید وگفت: میخواستم زنگ بزنم از بیرون بیارن !
بنیامین ماهی تابه را از دستش گرفت و درب یخچال راباز کرد و گفت: چی دارید ؟!
-واسه ی املت گوجه و کره و تخم مرغ هست !
-دختر یه کاندید انتخاباتی نهار باید املت بخوره ؟!
آنا بلند خندید .
بنیامین چند گوجه را زیر شیراب گرفت.
انا پشت صندلی بلند جلوی کانتر نشست و دستش را زیر چانه گذاشت ، همانطور که به بنیامین نگاه میکرد گفت: پارسال سالگرد ازدواجمون کباب درست کردی!
-رویکردمون پسرفت داشته ! حالا رسیده به املت !
و نگاهی به آنا انداخت و گفت: پاشو بیکار نشین!
دو تاپیاز از زیرکابینت سینک به سمتش پرتاب کرد و گفت: اینا رو خرد کن !
آنا اخمی کرد وگفت: قبلا مهربون تر بودی ، اعتقاد داشتی روز سالگرد ازدواج زن نباید کارکنه!
چاقو و تخته را مقابلش گذاشت و گفت: حالا اعتقادم عوض شده !
انا چاقو را دست گرفت و گفت: دیگه چیا برات عوض شده؟!
بنیامین حین خرد کردن گوجه ها گفت: بذار یک ساعت فراموش کنیم همه چیز و!
آنا برو بر نگاهش کرد.
بنیامین لبخندی زد و گفت: اگر برای تو راحته برای من راحت نیست بنیامین! اگر تو میتونی بیخیال بشی و به روی خودت نیاری ! من نمیتونم …
با حرص به جان پوست پیاز افتاده بود …
اشکش زودتر درامده بود … نمیتوانست به حساب عطرو اسانس پیاز بگذارد !
بنیامین دستش را گرفت وگفت : نظرم عوض شد . خودم انجام میدم !
پیاز و چاقو و تخته را برداشت و حینی که ایستاده ریز ریزشان میکرد؛ انا گفت: نمیخوای حرف بزنی؟
-راجع به چی؟!
آنا کلافه گفت: راجع به خیلی چیزا …
بنیامین حرفی نزد.
آنا با بغض صدا زد: بنیامین ؟!
-جانم؟!
آنا خفه شد …!
بنیامین زیر تابه را روشن کرد !
آنا از روی صندلی بلند شد ، بنیامین به او پشت کرده بود … پیازهای ریز شده را در روغن ریخت … !
نگاهی به آنا انداخت و گفت: یه امروز همه چیز و بذار کنار ! بهشون فکر نکن آنا . باشه؟!
و دوباره سرش را به محتویات تابه گرم کرد.
آنا از پشت بغلش کرد و سرش را میان شانه های بنیامین فرو کرد وگفت: بخاطر حرفای اون روزم معذرت میخوام ! عصبانی بودم…
بنیامین دستش را روی دست انا گذاشت .
حرفی نزد…
آنا هم چیزی نگفت .
فقط میخواست تا اخر عمرش همانطور بنیامین بایستد وهمانطور سرش را به ستون فقراتش تکیه دهد !
باقی چیزها هم مهم نبود !
بنیامین تکانی خورد …
به سمت آنا چرخید و گفت: گوجه ها رو رد کن بیاد !
انا خودش گوجه های خرد شده را خودش به تابه اضافه کرد .
– خیلی وقت بود یه کاری رو باهم انجام نداده بودیم!
بنیامین نگاهی به آنا انداخت وگفت: آره اخرین کاری که باهم انجام دادیم رهام بود!
آنا ملاقه را به سمتش بالا برد و بنیامین با خنده گفت: نکن اون روغنیه !
انا لبخند زد وگفت: واقعا خیلی وقت بود بنیامین !
مکثی کرد و گفت: مرسی که اومدی ! مرسی که امروز یادت بود …
-مرسی از تو که منو دعوت کردی قهوه بخورم ! ولی قهوه ای در کار نبود !
انا باز خندید و گفت: من جدی ام بنیامین …
بنیامین بالای کانتر کنار اجاق نشست و گفت: منم جدی ام آنا !
آنا درب یخچال را باز کرد و بنیامین پرسید: رهام خوبه؟!
-اره . یکم بهانه اتو میگیره. ولی امروز که با عمه پریچهر رفت خوب بود …!
-خودت خوبی؟!
آنا نگاهش کرد ، میخواست برود در آن یک جفت جنگل یشمی خودش را گم و گور کند !
لب زد: خوبم .

آنا نگاهش کرد ، میخواست برود در آن یک جفت جنگل یشمی خودش را گم و گور کند !
لب زد: خوبم .
کمی سکوت کرد و ارام اضافه کرد : تا وقتی تو حالمو بپرسی خوبم بنیامین !
تخم مرغ ها را برداشت و حین شکستن بنیامین گفت: کادوی من چی شد؟!
آنا لبش را گزید و گفت: وای بنیامین … اصلا وقت نشد … یعنی اصلا فکر نمیکردم بیای !
بنیامین لبخندی زد و گفت: من یه چیزی میخوام ازت انا !
آنا پوست تخم مرغ ها را در سبد فلزی داخل لگن سینک انداخت و حین ابکشی دستهایش گفت: چی؟! اگر منظورت رهامه ببرش! عصبانی بودم یه چیزی گفتم … وگرنه من بخوامم پیش من نمیمونه!
-رهام فعلا پیشت بمونه !
آنا با حرص گفت: چرا ؟!
بنیامین با ارامش گفت: داریم راجع به کادوی سالگرد حرف میزنیم آنا !
آنا نفس عمیقی کشید و با استهفام گفت: پس چی میخوای ازم؟!
-قرصاتو بریز تو یه ساک بده ببرم !
آنا چشمهایش را گرد کرد و گفت: بدون اونا چطوری بخوابم ؟! چطوری اروم بشم…. بنیامین سردردام برگشته … اضطرابم… کابوسام…
دستش را بالا گرفت و گفت: حتی لرزش دستام !
بنیامین نگاهی به انگشتهای ظریف و کشیده ی انا انداخت… دستش را گرفت و گفت: انا انقدر تلقین نکن !
بنیامین با ملاقه کمی سفیده ی تخم مرغ ها را هم زد و گفت: تو بدون قرصم خوبی !
-نمیتونم بنیامین . خودتم میدونی چرا !
-نه نمیدونم !
آنا زیر گاز را خاموش کرد و گفت: میدونی… ولی هی میگی فراموش کن .به روت نیار… هیچی نگو !
بنیامین خونسرد گفت: نمیگم هیچی نگو.. نمیگم حرف نزن… نمیگم بریز تو خودت . اما صبور باش. یکم صبوری کن !
انا مضطرب گفت: باید راجع به یه چیزی باهات حرف بزنم. مهمه ! نمیتونم بذارم برای یه وقت دیگه !
و زیر تابه را خاموش کرد.
پارچ اب را برداشت ، از اویز اب چکان دو لیوان روی کانتر گذاشت. ماست و بسته ی نان را روی کانتر گذاشت …
و خودش روی صندلی پشت کانتر نشست .
بنیامین کنارش قرار گرفت وگفت: چی شده آنا؟!
آنا تکه نانی برداشت و گفت: نمیخوری؟
لقمه ای گرفت و گفت: بگو …
آنا اب دهانش را سخت قورت داد و گفت: راجع به رهامه !
تکه نان را روی کانتر پرت کرد وگفت: باید برم قرصمو بخورم…
بنیامین قبل از بلند شدنش دستش را گرفت و لقمه را به دستش داد و گفت: اینو بخور… !
انا لبخندی زد و گاز کوچکی به نان زد و گفت: بنیامین … بابا …
بنیامین نگران و منتظر نگاهش کرد.
آنا نفس عمیقی کشید و گفت: بابا … بابا میخواد …
-به به … داماد روزنامه نگار سابق ! خوش اومدی ! چه بی خبر !
آنا چشمهایش را بست … بنیامین خونسرد به چهره ی مهندس البرز خیره شد که درست جلوی ورودی اشپزخانه ایستاده بود !
هیچکدام متوجه ورود و حضورش نشده بودند!
مهندس البرز همانطور که به بنیامین نگاه میکرد ، زاویه ی لبخندش را بیشتر کرد وگفت: میگفتی یه گاوی ، گوسفندی … چیزی برات سرببریم!

بنیامین به ارامی از جایش بلند شد …
آنا حیران از جایش بلند شد و گفت: بابا شما کی اومدید؟!
مهندس البرز بی توجه به آنا مقابل بنیامین ایستاد.
قدش تا سرشانه ی بنیامین می رسید …
گردنش را کمی بالا گرفت و مستقیم در چشمهای بنیامین خیره شد !
آنا با ارامش گفت: نهار خوردید ؟! من وبنیامین یه حاضری اماده کردیم … کتتون رو بدید من اویزون کنم …
آنا دستش را جلو برد تا کت مهندس البرز را بگیرد .
بنیامین بی حرف ایستاده بود.
مهندس البرز دست آنا را پس زد و گفت: از این ورا بنیامین ! خبری شده؟! موعد سکه ی آناست ؟!
آنا با واهمه گفت: سکمو داده بابا …
مهندس البرز خشک گفت: پس رسیدشو بده بهش!
بنیامین پوزخند کجی زد وگفت: رسیدشو گرفتم جناب البرز ! ما روزنامه نگارا به خط و امضا و تاریخ اعتماد میکنیم . نه حرفی که باد هواست !
البرز خنده ای کرد و گفت : پس مصاحبه های منو دیدی ! خوبه … اینکه هنوز فکر میکنی بهم خوبه !
بنیامین دست به سینه شد و گفت: مصاحبه ؟! منظورتون ارائه ی کذبیاتتونه ؟! از این ور واون ور شنیدم ! خیلی روی نامزد هایی که افکارشون رو نمی پسندم فوکوس نمیکنم !
البرز ریش پشت لبش را می جوید !
بنیامین لبخندی زد وگفت: فکر کنم بهتره من برم !
خواست مهندس البرز را دور بزند که البرز جلویش ایستاد و مانعش شد .
آنا ارام گفت: بابا اجازه میدی بنیامین رد بشه!
مهندس البرز نگاهی به کانتر وبساطشان انداخت و گفت: بشین نهارتو بخور…. نمیخواستم قرار نهارتون رو بهم زدم !
آنا نفس عمیقی کشید و گفت: نه بابا . بنیامین اومده بود دنبال …
بنیامین میان کلام آنا گفت: اومدم سالگرد ازدواجمون رو جشن بگیریم جناب البزر ! از دید شما موردی داره ؟!
انا سریع گردنش را به سمت بنیامین چرخاند !
البرز نفس عمیقی کشید و گفت: هنوز کاممون از جشن طلاقتون شیرینه بنیامین جان !!!
بنیامین حرفی نزد.
انا ارام گفت: بابا شما نهار خوردید ؟! اصلا چطوره سه تایی نهار بخوریم !
و لبخند مسخره ای روی لبش نقش بست !
بنیامین پوزخندی زد ومهندس البرز نگاهی به قیافه ی ابلهانه ی دخترش انداخت وگفت: تو واقعا فکرکردی من حاضرم با این ادم سر یه میز غذا بخورم ؟!
بنیامین یک قدم جلو امد وگفت: با من مثل یک انگل صحبت نکنید اقای البرز !
البرز چشمهایش را باریک کرد و با لبخند گفت: حیف انگل نیست که خودتو باهاش مقایسه میکنی بنیامین؟!
انا با حرص گفت: بابا …
بنیامین کمی خیز برداشت که آنا خودش را میان البرز و بنیامین قرار داد و با ترس رو به بنیامین گفت : خواهش میکنم …
بنیامین با اخم به لبخند مزخرف البرز نگاه میکرد !
البرز کمی جابه جا شد ، انگشت سبابه اش را بالا اورد و همانطور که روی سینه ی بنیامین فشارش داد و گفت: بنیامین تو از دختر من جدا شدی! طلاق گرفتی… هیچ نسبتی باهاش نداری! دیگه نمیخوام اینجا ببینمت! به اندازه ی کافی به زندگی دختر من گند زدی !
بنیامین کوتاه نیامد وگفت: من یا شما !
آنا با بغض صدا زد: بنیامین …
بنیامین دست البرز را پس زد و گفت: شما نمیتونید منو از زندگی آنا حذف کنید جناب البرز ! هشت سال پیشم نتونستید ! الانم نمیتونید !
البرز لبخندی زد و گفت: میخوای الان امتحان کنیم ؟!
آنا اشکش را پاک کرد و گفت: تو رو خدا بس کنید … !
بنیامین سری با تاسف تکان داد و گفت: روز خوش مهندس البرز !

و با قدم های تندی ، از خانه خارج شد …

هنوز به در نرسیده بود که آنا با دو خودش ر ابه بنیامین رساند و گفت: صبر کن !

بنیامین ایستاد …

انا ساکی را مقابلش گرفت وگفت: نمیخوای کادوی سالگردتو بگیری؟!
بنیامین نگاهی به کیسه ی داروها انداخت وبا لبخند گفت : خوبه که یادت موند!
آنا اهی کشید وگفت: ولی خوابم نمی بره !
بنیامین جدی گفت : سعی کن بیدار باشی آنا !

آنا سکوت کرد .مستقیم به چشمهای صریح بنیامین خیره شد ! حرفهایش طعم عجیبی داشت !

بنیامین ارام گفت: پیش هیچ مشاور وروان شناسی هم نرو !

آنا گیج پرسید: بنیامین چرا اینو میگی …؟!

بنیامین شانه هایش را گرفت و گفت: آنا پرونده اتو قطور نکن ! باشه؟! واسه کسی درد ودل نکن … گریه نکن . ضعیف نباش !

آنا اب دهانش را قورت داد و گفت: واسه ی چی اینا رومیگی ؟!

بنیامین دستش را در کیسه فرو برد و قوطی قرصی را بیرون کشید وگفت: این آنا … واسه ی این دارم بهت میگم !

آنا مات گفت : نمیفهمم !
بنیامین به پشت سر آنا نگاه کرد .البرز از پنجره تماشایشان میکرد !

بنیامین زیر لب گفت: این واسه ادم های ته خطه ! تو ته خط نیستی آنا … تو سر خطی !

آنا اب دهانش را قورت داد و گفت: اینو دکتر فرح بخش بهم داده … ! دکترمه بنیامین … اگر خطری داشت حتما من خبر داشتم !

فرح بخش !

پوزخندی زد و گفت: آنا … مستندی که راجع به روانگردان ها داشتم یادته ؟! اونایی که کارشون به بیمارستان کشیده بود همشون از این مصرف میکردن ! همشون بلا استثنا ! آنا نمیخوام از بابت تو نگران باشم! نمیخوام از بابت تو و رهام نگران باشم …

آنا مات مانده بود چه بگوید !
بنیامین لبخندی زد و گفت: مراقب خودت باش …

انا اب دهانش را قورت داد.

لب زد : بنیامین !

بنیامین پوفی کرد و گفت: بعدا حرف میزنیم !

در را باز کرد ، قبل از خروجش زمزمه کرد : به پدرتم رای نده !

انا لبخندی زد و بنیامین در را بست !

پشت فرمان که نشست چشمش دوباره به قوطی افتاد ! با حرص ان را از پنجره ی اتومبیل داخل سطل بزرگی انداخت …

پایش را روی پدال گاز فشار داد …

کمتر از پنج دقیقه به میدان رسیده بود …

در بزرگراه ویراژ میداد …!

تمام بیلبورد های البرزو علیفر و امثالهم را رد میکرد ! حتی تراکت هایی که در پشت چراغ قرمز میخواستند به زور درماشینش بیندازند را نمی گرفت !

فقط میخواست برود … یک نا کجای محال را پیدا کند و نباشد !
وسط این گیر و دار نباشد !

اول جاده مخصوص بود …

کمی بعد هم مقابل خانه ی بازسازی شده ی لادن فیض پارک کرد ! باید البوم های امانتی را تحویلش میداد !

کمی بعد هم مقابل خانه ی بازسازی شده ی لادن فیض پارک کرد ! باید البوم های امانتی را تحویلش میداد !
زنگ زد ، صدای نخراشیده ای گفت: بله ؟!
خودش را معرفی کرد …
بعد از چند ثانیه در برایش باز شد ، با البوم هایی که زیر بغلش بود از پله ها بالا رفت.
پسر نوجوانی کنار مادرش ایستاده بود و دست به سینه و طلبکار نگاهش میکرد .
لادن لبخندی ز دو گفت: خوبین شما ؟! کمکی بهتون کرد ؟!
بنیامین البوم ها را به سمت فیض گرفت وگفت: نه متاسفانه .
پسرنوجوان خواست درب را ببند که لادن کنارش زد وگفت: مهیار اجازه بده !
بنیامین ارام گفت: هیچ کدوم از همکارای مادرتون تو تهران ساکن نبودند؟!
لادن حینی البوم ها بغل زده بود گفت: یکیشون به احتمال زیاد تا اخرماه میاد تهران به اقوامش سر بزنه. اگر اومد …
بنیامین کارتی را به سمتش گرفت و گفت: بهم زنگ بزنید ! اگر براتون مقدوره …
لادن کارت را گرفت وگفت: حتما.
بنیامین شمرده گفت: اون یکی البوم هم میتونم داشته باشم؟!
لادن سری تکان داد و گفت: الان براتون میارم …
مهیار با اخم تماشایش میکرد بنیامین لبخندی زد و گفت: نتونستم شما رو دفعه ی قبل زیارت کنم !
مهیار با غر گفت: تو اتاق بودم .
بنیامین دستش را جلو برد و گفت: بنیامینم !
مهیار خشک دست داد و گفت: مهیار !
بنیامین نگاهی به بینی برجسته و جوش های کم و بیش صورتش انداخت….
خودنویسش توی جیب روی سینه ی مهیار بود .
لبخندی زد و گفت : خودنویس قشنگیه !
مهیار دستش را روی سینه اش کشید و بنیامین گفت: داده بودمش به مهیا !
مهیار حرفی نزد !
بنیامین دستش را توی جیبش فرو کرد وگفت: اگر خودنویس دوست داری یعنی به نوشتن علاقه داری؟!
از اخم چهره اش کم شد …
من و منی کرد وگفت: نه قشنگ بود برش داشتم !
بنیامین قلم نقره ای توی جیب پیراهنش را دراورد و گفت: پس اینو بده به مهیا …
مهیار با تعجب ان را گرفت و گفت: این خودکاره؟!
بنیامین لبخند زد و گفت: اینم خودنویسه !
مهیار نگاهش کرد وبنیامین گفت: اولین نفری که بهم خودنویس داد پدرم بود ! باهاش یه داستان نوشتم که برنده ی استان شد !
مهیار چیزی نگفت.
بنیامین نگاهش کرد وگفت: چیزی که مال دیگرانه برندار ! شاید لازمش نداشته باشن و به کارشون نیاد … اما یه روزی میگردن دنبالش!
و توی ذهنش ادامه داد: شاید سی و سه سال دنبال چیزی بگردند و پیداش نکنند !
مهیار سری تکان داد و جای خودنویس نقره ای را با طلایی توی جیبش عوض کرد و گفت: اینو واسه خودم برمیدارم. اینو میدم به مهیا !
بنیامین سری تکان داد وگفت: خوبه ! سعی کن باهاش چیزهای خوب بنویسی !
لادن جلوی در حاضر شد ، البوم را به سمتش گرفت.
بنیامین تشکری کرد و خواست برود که لادن گفت: بمونید یه شربتی چایی…
-نه ممنون ! خیلی این مدت مزاحمتون شدم !با اجازتون !
مهیار دستش را جلو برد و گفت: خداحافظ.
بنیامین لبخندی به صورتش زد و گفت : خداحافظ .

فصل نهم :
با کلید در را باز کرد ، کیسه ها را دست به دست کرد … همین که جایی را داشت که وقتی می اید چراغش روشن باشد و کسی منتظر امدنش باشد باید خدا را شکر میکرد !
سلانه سلانه قدم برمیداشت … کیسه های میوه را روی پله ها گذاشت که در شیشه ای باز شد .
بیتا با اخم نگاهش میکرد.
محلش نگذاشت ، خواست داخل شود که بیتا سد راهش شد و گفت: یه کلمه میپرسم یه کلمه جواب میخوام؟!
بنیامین با اخم گفت: سلامتو خوردی ؟
بیتا بازویش را کشید و با همان کیسه هایی که دستش بود پله های بالا امده را پایین امدند و کنار حوض گفت: اون دختره کیه تو خونه ات؟! تو مهر طلاقت خشک نشده ! آنا بفهمه سکته میکنه … معلوم هست داری چیکار میکنی ؟!
بنیامین با اخم کیسه ها را لب حوض گذاشت وگفت: کدوم دختره ؟!
بیتا با پوزخند گفت: اره . تو نمیدونی من دارم راجع به کی حرف میزنم !!! بنیامین … گند زدی به زندگیت … به زندگی خودت و اون دوست بیچاره ی من ! اون از نوشیدنی خوردنت … این از این دختره … پس فردا بهم بگن بنیامین معتاد شده هم شوکه نمیشم !
بنیامین ابروهایش را بالا داد و بیتا با حرص وجوش گفت: چیکار داری میکنی ؟! این کیه… تو خونه ی تو و آنا چیکار میکنی ؟!
و به جای اینکه منتظر جواب بنیامین باشد محکم به صورتش زد و گفت: نکنه همون خونه خراب کنه که بهت زنگ میزد ؟!
بنیامین به کف حوض نگاه میکرد !
آبی خالی بود … بدون ماهی !
بیتا زیر لب با خودش حرف میزد…
صدایش را کمی بلند کرد و گفت: صیغته ؟!
بنیامین کلافه گفت: بس میکنی یا نه؟!
بیتا اشک چشمش را پاک کرد و حرصی نالید : چرا داری زندگیتو به گند میکشی … داداشم. عزیزم… قربونت برم … همه ی ما هزار تا مشکل داریم… این همه ادم بعد یه مدت میفهمن بچه ی خانوادشون نیستن … همشون اینطوری زندگیشونو خراب میکنن؟! اره ؟ تو که عاقل بودی بنیامین … تو که اینطوری نبودی …
و لبه ی حوض نشست … جفت دستهایش را جلوی صورتش گرفت و با بغض گفت: انا حالش خوب نیست … دوباره شده مثل همون موقع ها … همون قدر افسرده و خموده و پژمرده ! آنا اینو بفهمه سکته میکنه بنیامین !
بنیامین کنارش نشست وگفت: آنا میدونه !
بیتا بهت زده نگاهش کرد و بیتا لب زد: چی؟!
بنیامین نفس عمیقی کشید و گفت: نه صیغمه … نه دوست دخترمه … نه همون خونه خراب کنیه که زنگ میزد !
بیتا پر ابهام گفت: پس کیه؟! تو خونه ی تو چیکار میکنه؟! اصلا تو چرا راهش دادی ؟! اصلا تو رو از کجا میشناسه اون؟!
بنیامین پوفی کرد و گفت: عروس جدید خانواده ی بدیعه !
بیتا چشمهایش را تا جایی که جان داشت درشت کرد !
بنیامین اضافه کرد : سلیقه ی بردیاست ! برادرجنابعالی نقشه کشیده که دختره که معلوم نیست کیه و چیه … بیاد سر من اوار بشه که بعدش نمیدونم …
و خسته از جایش بلند شد و گفت: نمیدونم بیتا …
بیتا لبش را گزید وگفت: پس این همونیه که دوستش داشت !
-دیدیش؟!
-در وباز کرد برام . گفتم من خواهر بنیامینم … رفتم تو دیدمش!
بنیامین پوزخندی زد و گفت: خوبه گفته بودم رو هیچکس در و باز نکنه !
بتیا مقابل بنیامین ایستاد و با ترس گفت: خدا مرگم بده این کیه راهش دادی تو خونت ؟!
بنیامین دستش را روی شانه ی بیتا گذاشت و گفت: نترس تو خونه چیزی نیست ! یه گاز ویه یخچاله … اونم اگر میتونه ببره !
بیتا مضطرب پرسید:داری چیکار میکنی بنیامین ؟! اون ادمی که من دیدم خطرناکه … هزار جور مرض شاید داشته باشه … اصلا معلوم نیست کیه چیه … خونه ی تو رو شاید پاتوق کرده باشه ! هر اتفاقی اونجا بیفته پای تو هم گیره بنیامین !
بنیامین خشک گفت: بیتا من نمیدونم … من خودم تو دودوتا چهارتای زندگیم موندم… ! اینم شده قوز بالا قوز… نه میتونم بیرونش کنم! نه میتونم بذارم همونجا بمونه …
و نفسش را فوت کرد وبازلبه ی حوض نشست !
بیتا مقابلش زانو زد وپرسید: چرا بنیامین ؟! بردیا باز چیکار کرده ؟!
بنیامین بی مقدمه گفت: دختره حامله است … !
بیتا وا رفت ، کم مانده بود از عقب بیفتد که بنیامین دستش را گرفت تا نیفتد.
بیتا هاج و واج تماشایش میکرد.
بنیامین لبخندی زد وگفت: نترس درستش میکنم ! نمیذارم برادرت گیر بیفته !
-داری خودتو گیر میندازی ! فکر کردی تو اندازه ی بردیا برام مهم نیستی ؟! چی با خودت فکر میکنی بنیامین ؟! که دیگه ما تو رو از خودمون نمیدونیم؟! که حالا که فهمیدیم تو دیگه عزیزمون نیستی ؟! خیلی بدی… خیلی بی انصافی …. یعنی چی خودتو سوای من و بردیا میدونی ؟!

-داری خودتو گیر میندازی ! فکر کردی تو اندازه ی بردیا برام مهم نیستی ؟! چی با خودت فکر میکنی بنیامین ؟! که دیگه ما تو رو از خودمون نمیدونیم؟! که حالا که فهمیدیم تو دیگه عزیزمون نیستی ؟! خیلی بدی… خیلی بی انصافی …. یعنی چی خودتو سوای من و بردیا میدونی ؟!
بنیامین دستش را کشید و بیتا را کنار خودش نشاند و گفت: گریه نکن ! من این حرفها رو نزدم !
-چرا زدی… یک کلمه گفتی… هزارتامعنی توش نهفته ! عین همون تیترای مجله ات ! عین همون حرفات که مینوشتی مثل پتک بود تو سر این دولتی ها ! عین همونا داری عامیه تر میگی … ! داری میفهمونی بهمون که چقدر دور شدی ! که دیگه از ما نیستی … یعنی خودتو از ما نمیدونی !
-بس کن بیتا . امشب وقتش نیست !
بیتا سرش را روی شانه ی بنیامین گذاشت و گفت : اره .وقتش نیست. چون سالگرد ازدواج تو و آنا بود !
بنیامین سری تکان داد و گفت: میدونم….
بیتا زیر لب گفت: بنیامین من میخواستم یه چیزی بهت بگم !
بنیامین همانطور که دستش را دور شانه های بیتا حلقه کرده بود گفت: بگو !
بیتا سرش را از روی شانه ی بنیامین بلند کرد وگفت: آنا …
بنیامین نگران نگاهش کرد.
بیتا با بغض گفت : انا دوباره خواب گردی هاش شروع شده بنیامین ! دوباره داره میشه مثل قبل…. مثل قبل از ازدواجتون !
بنیامین کلافه دست چپش را به صورتش کشید و گفت: میدونستم ! خودش فهمیده یا البرز گفته بهش؟!
بیتا با صدای مرتعشی گفت : رهام !
بنیامین خشک به صورت بیتا نگاه کرد و با صدای از ته چاهی پرسید: چی؟!
بیتا اشکهایش را پاک کرد و با توجیه گفت: نکنه فکر کنی بلای سر رهام اورده … ولی رهام دیدتش که تو خواب راه میره ! آنا دیروز خیلی گریه کرد … گفت پسرم ازم میترسه ! امروز فرستادش پیش عمه اش … ! بنیامین تو رو خدا برگردین بهم …! آنا با تو بود حالش خوب بود … مشکلی نداشت… افسردگیش برطرف شده بود … خوشحال بود ! الان همه چی دوباره بهم ریخته… دوباره داره میشه مثل هشت نه سال پیش ! مثل همون وقتا که نامزدیش بهم خورده بود ! تنها بود …
بنیامین با سر انگشت شقیقه هایش را ماساژمیداد …
بیتا دستی روی شانه اش گذاشت و گفت: رهام حالش خوبه ؟! فقط یکم ترسیده بود … همین ! تو واسه اون دختره رهامو نمیاری پیش خودت مگه نه ؟!
بنیامین سرش را به علامت تایید تکان داد و بیتا نالید : چی میشه بنیامین؟!
-نگران نباش. من مشکل بردیا رو حل میکنم … تو بیشتر حواست به آنا باشه .بیشتر باهاش حرف بزن !
بیتا با حرص گفت: منو نمیخواد بنیامین . تو رو میخواد !
-فعلا نمیشه بیتا … تا وقتی کله ی البرز داغه واسه ی کرسی مجلس ! نمیشه کاری کرد !
در خانه باز شد.
جفتشان سرشان به سمت در چرخید.
خاتون روی پله ها ایستاد و همانطور که نگاهشان میکرد گفت: شما خواهر و برادر اختلاطتون تموم نشد؟!
بنیامین به زور لبخندی زد وگفت: الان میایم تو !
خاتون نگران گفت: مادر خریدهایی که گفتم و کردی؟!
بنیامین سری تکان داد و خاتون رو به بیتا گفت: مادر اقا مرتضی نمیاد ؟!
بیتا دست چپش را بالا اورد وگفت: چرا مادر . احتمالا باز سرش مریض ریخته الانا پیداش میشه !
خاتون دستهایش را بهم مالید و گفت: حاج اقا هم دیر کرده !
بنیامین کیسه های میوه را برداشت و پله ها را بالا رفت و گفت: حالا چرا هی جوش میزنی؟! من هستم حاج اقا رو میخوای چه کار افاق خاتون !
افاق خنده ای کرد و گفت: خبه خبه … یه جور میگه انگار همیشه هست ! بیا برو تو مادر ، برات اب هندوونه گرفتم خنکه گلوت تازه بشه !
بیتا با حسودی گفت: پس من چی !
خاتون با اخم گفت: تو نصف گل هندوونه رو خوردی کسی بهت حرفی زد !
وهمانطور که جلو جلو میرفت با اه و ناله گفت: جای آنا و رهامم خالیه فقط امشب !
بنیامین نگاهی به بردیا انداخت که با فرهود و فرهاد مشغول بازی منچ بود .
کیسه ی میوه ها را روی کابینت گذاشت و جلو رفت !
فرهود و فرهاد با هم سلام کردند .
پشت میز نهار خوری کنار فرهاد نشست وهمانطور که موهایشان را بهم میریخت گفت: خوبید؟
فرهود پرسید: دایی رهامو نیاوردی؟!
-نه دایی .
بنیامین نگاهی به صورت گرفته ی بردیا انداخت و گفت: خوبی تو ؟!
بردیا سرش را بالا اورد و گفت: ممنون!
بنیامین گردنش را جلو کشید و گفت: خوب کردی امروز نرفتی سراغش !
بردیا مستقیم در چشمهای سرخ بنیامین نگاهی کرد وگفت: فقط یه هفته بهت مهلت دادم ! وگرنه بعدش عقدش میکنم!

بردیا مستقیم در چشمهای سرخ بنیامین نگاهی کرد وگفت: فقط یه هفته بهت مهلت دادم ! وگرنه بعدش عقدش میکنم!
بنیامین سری تکان داد وفرهاد داد زد: اول… اول…
فرهود با حرص زیر صفحه ی مربعی منچ زد و با غر به سمت اشپزخانه دوید و گفت: مامان… فرهاد باز با جرزنی برنده شد !
فرهاد هم به دنبالش دوید و گفت: چرا دروغ میگی…. من دو بار پشت سر هم شیش اوردم !
بردیا ارام عابربانک بنیامین را به سمتش هل داد .
بنیامین نگاهش کرد وگفت: تسویه کردی؟
بردیا سرش را تکان داد و گفت: اره با دو تا از دوستام رفتیم… پول و گرفت. رسید گرفتیم… گفت دیگه نه شکایتی دارم … نه پیشو میگیرم !
بنیامین سری تکان داد وبردیا اهسته پرسید: آرزو گفته چکتو واست پس گرفته؟!
بنیامین اوهمی کرد وگفت: رفتی دانشگاهت فرم مهمان بگیری؟!
بردیا اب د هانش را قورت داد و گفت: نه فردا میرم .ولی دو سه تا واحد ازاد تهران … ده واحد تابستون ارائه میدن ! هم تخصصی هم عمومی !
بنیامین لبخند تلخی زد و گفت: خوبه .ده واحد خوبه !
-هزینه اشم نصف شهریه ی ثابته !
-میدونم … نگران هزینه اش نباش !
بردیا ساعدش را لبه ی میز گذاشت … بنیامین بی هدف تاس می انداخت !
-تو این همه پول از کجا میاری؟!
بنیامین بدون انکه چشمش را از تاس هایی که می انداخت بردارد گفت: زمین رامسر و فروختم !
بردیا شوکه با صدای کنترل نشده ای گفت: چـــی؟!
بنیامین جوابش را نداد !
سر وصدای بچه ها و تلویزیون و خنده های خاتون و بیتا توی سرش مثل پتک بود ! دلش میخواست سرش را روی همان میز بگذارد و چند ثانیه کوتاه در سکوت چشمهایش را ببندد !
بردیا کلافه گفت: برای چی اون زمین و فروختی ؟! اون جاش… فضاش… کنار دریا بودنش … قرار بود اونجا ویلا بسازی !
بنیامین خشک گفت: زمین های رامسر که تموم نمیشه ! فکر کردی حقوق بچه های هفته نامه رو چطوری تسویه کردم… قسط وام خونه … مدرسه ی رهام… مهریه ی آنا … قرض ماشین ! حتی قسط وام همون زمین هم نمیتونستم بدم ! خیلی وقته فروختمش ! زیر قیمت … مفت !
پوزخندی روی لبش نشست و گفت: دیگه نمیخوای روکش ماشینتو عوض کنی ؟!
بردیا با حرص نگاهی به بنیامین انداخت وگفت: نه !
-اگر بخوای حاضرم بابت اونم کمکت کنم !
-نمیخواد …. روکش ماشینم اندازه ی یک سال دیگه کفاف میده !
بنیامین خسته از یک و دو اوردن ، تاس را توی صفحه ی بازی پرت کرد و کش و قوسی داد با خمیازه گفت: خوبه !
خواست بلند شود که بردیا صدا زد: تو دیگه نمیخوای کار کنی ؟!
بنیامین لبخندی زد و با خستگی گفت: الان نگران کار منی ؟!
-اینطور بیکار که نمیشه بمونی ! من بابای یکی از دوستام یه مغازه خالی داره … میخواد اونجا رو کرایه بده . گفتم اگر بخوای من ماشینمو بفروشم… با هم شریکی اونجا رو کرایه کنیم …
-که چی بشه؟!
بردیا زیر لب گفت: اتلیه بزنی … ! میدونی چقدر توش پوله ! تو عکاسیت خیلی خوبه … به منم یاد میدی … با هم میگردونیمش!
میان کلامش گفت: عکاسی اونقدرا که بنظر میاد اسون نیست !
بردیا با اخم گفت: داری کار خودتو سخت و مهم جلوه میدی؟!
بنیامین لبخندی زد و با ارامش گفت: میدونی چرا عکاس شدم؟!
بردیا سکوت کرد.
بنیامین با لحن شمرده ای گفت: چون تمام عکسام مال دو سالگی به بعد بود ! خاتون میگفت اون موقع دوربین نداشتیم… منم شیفته ی عکس ها بودم ! رفتم عکاسی خوندم ! الان رهام از تک تک ثانیه های زندگیش عکس داره !
بردیا لبخند محسوسی زد و بنیامین اضافه کرد : نگران کار من نباش. کار دارم بردیا . تو یه شرکت کار پیدا کردم! اما….
و ساکت شد.
بردیا کنجکاو گفت: اما چی؟!
-اگر تو میخوای کار کنی … مستقل باشی…. مغازه ی حاجی هست . میتونی بری پیشش !
بردیا با قهر گفت: برم روسری فروش بشم؟!
بنیامین خودش را جلو کشید و گفت: بخوای باهاش حرف میزنم … خودشو بازنشست کنه و تو یه شغل جدید راه بندازی ! مغازه هست … پول جنساتم ماشینتو بفروش… منم یکم کمکت میکنم … گوشی موبایل بخر… همون ارزوت ! بهشم واردی!
بردیا با چشمهایی که برق میزد گفت: اینو جدی میگی؟!
بنیامین سری تکان داد و گفت: اره .
بردیا اخمی کرد وگفت: اتفاقا نه … داری ذهن منو از ارزو منحرف میکنی !
بنیامین پوفی کرد …
حرف زدن با بردیا عین اب کوبیدن در هاون بود !

با صدای در ، خاتون گفت : حاج اقا اومد… بیتا مادر یه زنگ به اقامرتضی بزن ببین کجاست … من شامم اماده است !
در ورودی با صدای بدی باز شد !
اخم های حاج اقا در هم بود .
بنیامین جلو رفت و هندوانه را از دستش گرفت و گفت : سلام …
حاج اقا به زوری سری تکان داد.
فرهود و فرهاد هم با دو به سمت حاج اقا رفتند و بلند سلام کردند !
حاج اقا محلشان نذاشت .
خاتون با اخم گفت: حاجی جواب سلام واجبه ها !
حاج اقا فقط به بردیانگاه میکرد … !
بنیامین هندوانه را روی کابینت گذاشت و بیتا پرسید: اقاجون طوری شده؟!
حاج اقا با حرص کتش را روی مبل انداخت و گفت: من به تو چی بگم ؟!
دست به کمرش برد و کمربندش را بیرون کشید .
بردیا به ارامی از روی صندلی بلند شد و از پشت میز کنار رفت و گفت: مگه چی شده؟!
حاج اقا چند قدمی به میز نهارخوری نزدیک شدو با صدای بلندی گفت: مگه چی شده و زهرمار !
میز را دور زد و گفت: تو خجالت نمیکشی یک سال سر منو کلاه گذاشتی … ! من شدم بازیچه ی دست تو ؟!
انگشت سبابه اش را تهدید امیز بالا برد و گفت: من چه هیزم تری بهت فروختم که منو سکه ی یه پول کردی ؟! تو ادمی… به تو هم میگن اولاد !
بنیامین جلو رفت و ارام گفت: چی شده اقاجون …
حاج اقا با صدای بلندی گفت : تو دخالت نکن بنیامین !
و باز رو به بردیا که ماتش برده بود توپید: ابرومو بردی… خار وخفیفم کردی… حسابتو میرسم… بیچارت میکنم !
کمربندرا دولا توی دستش گرفته بود …
با صدای بلندی گفت : تو خجالت نمیکشی؟!
خاتون با گریه گفت: حاجی چی شده اخه …
حاج اقا با نفس نفس گفت : دو ترمه پول بی زبون منو کجا دور ریختی که حالا برو برو وایمیسی جلوی من میگی چی شده؟؟
و به سمت بردیا یورش برد …
بردیا با دو خودش را به حیاط رساند…
بنیامین هم خودش را از خانه بیرون انداخت.
خاتون و بیتا نگران از دربیرون رفتند !
خاتون با گریه گفت : نکن مصطفی… بچه رو میکشی !
بیتا با ترس گفت: بابا تورو خدا بیاید تو …. الان همسایه ها میشنون ! مامان تو یه چیزی بگو…
خاتون با نگرانی با دست راستش به پشت دست چپش کوبید و گفت: خدامنو مرگ بده … بیاید تو ابرومون رفت !
حاج اقا کمربند را توی هوا می چرخاند، بردیا می دوید … در لحظه ی اخر پایش به گلدانی گرفت و نقش زمین شد !
بیتا جیغی کشید…!
خاتون با ترس لب پله ها وا رفت …!

خاتون با ترس لب پله ها وا رفت …!
مصطفی خان با کمربند بالای سر بردیا ایستاد.
بردیا با ناله دستش را توی بغلش سفت گرفته بود و جنین وار سر و صورتش را توی شکمش جمع کرد !
مصطفی خان با صدای بلندی گفت: تو خجالت نمیکشی؟!تو روت میشه سر سفره ی من بشینی ؟! پسره ی جوالق!
بنیامین خودش را جلوی حاج اقا انداخت وگفت: حاجی صبر کن … قضیه اونطور که تو فکر میکنی نیست !
حاجی اقا کمربند را بالای سرش برد و خواست به بدن بردیا بزند که بنیامین جلویش ایستاد . با همه ی سوزشی که روی چانه و گونه اش حس کرد گفت: نکن حاجی. گوش بده…
مصطفی خان با داد و فریاد گفت: به چی… به دروغ هاش… به کلک هاش…تو نمیدونی این پسر با من چه کرده !
و دوباره کمربند دولا را بالا گرفت و خواست فرود بیاورد که بنیامین در هوا گرفتش و با یک حرکت ان را از چنگ حاج اقا بیرون کشید و کناری انداخت وبا حرص گفت: گوش کن حاجی … ! میگم قضیه اونطوری که فکر میکنی نیست!
مصطفی خان نگاهی به صورت برافروخته ی بنیامین انداخت و گفت: تو چه میدونی این پسر چه ابرویی از من برده ! امروز تو مغازه نشستم.. مادرش ودوستش… همکلاسیش نمیدونم… اومدن میگن یک ساله این دانشگاه نیومده ! این نیومده …این پسر ثبت نام نکرده ! حاج اقا بردیا حالش خوبه؟؟ !!! زنده است؟ این یه الف بچه … یک سال منو سرکار گذاشته… این اصلا دانشگاه نرفته ! اصلا کلاس نداشته!
خاتون و بیتا مات و مبهوت نگاه میکردند !
بردیا با چشمهای ترسیده به صورت قرمز پدرش خیره شد …
مصطفی خان ، بی اهمیت به پیراهنش که بیرون از شلوارش افتاده بود کمی در حیاط راه رفت و گفت: با این پول چه کردی تو ؟! من این همه خرجت کردم … این همه منو چاپیدی … تو یک سال دانشگاه نرفتی کجا رفتی… ؟! پول به درک… هر روز کلاس دارم … کلاس دارم … کجا بودی؟! کدوم قبرستونی سرت گرم بود؟! دلم خوش بود پسرم دانشجوئه ! ابروی منو بردی… سکه ی یه پولم کردی؟!
و انگشت اشاره اش را به سمت پایین گرفت و گفت: اینو امشب برای من روشن میکنی!
بردیا با استرس گفت: من … من ….
بنیامین میان کلامش گفت: داده به من!
مصطفی خان نشنید !
بنیامین دوباره گفت: قرض داد به من !
مصطفی خان نشینده گفت: چی؟!
بنیامین دستی به موهایش کشید . بی توجه به طعم خون توی دهانش گفت: قرض داد به من … پول لازم بودم ! میخواستم مهریه ی آنا رو بدم ! پول نداشتم. کار نداشتم… مجبور شدم قرض کنم ازش!
مصطفی خان حیران و گیج گفت: چی؟!
بنیامین باز گفت: پول ترم بهمنشو داد ، دادم واسه ی مهریه آنا !
مصطفی خان دقیق نگاهش کرد وگفت: مهرماه چی؟!
-اونم واسه هفته نامه… واسه هفته نامه ازش گرفتم. بدهکار بودم .روم نشد از شما بگیرم… به بردیا گفتم ! گفت پول دانشگاهمه … گفتم دو ترم به خاطر برادرت دانشگاه نرو… گفت عقب میفتم ! گفتم دو ترم به خاطر برادرت عقب بیفتی اسمون به زمین نمیاد !
مصطفی خان نگاهی به بردیا که ارنجش را می مالید و بهت زده به بنیامین نگاه میکرد انداخت و دوباره نگاهش روی صورت بنیامین ثابت شد وگفت: واسه ی چی از من نخواستی؟! مگه من مرده بودم … تو غلط کردی پول خواستی به من نگفتی …. تو بیخود کردی !
دستش رفت بالا که بیاید توی صورت بنیامین که بردیا بلند شد و گفت: اقاجون …
بنیامین نفس عمیقی کشید و گفت: شما اگر منو بزنی اروم میشی بزن ! بیا بزن !
مصطفی خان کلافه گفت: تو خجالت نمیکشی… تو روت میشه تو صورت من نگاه کنی ؟! من کی دست روت بلند کردم …
به بیتا و بردیا نگاهی انداخت وگفت: من کی دست رو شماها بلند کردم !

بنیامین خون کنار لبش را با سر انگشت پاک کرد وگفت: من علوم یازده شده بودم خیلی درست دست روم بلند کردی!
مصطفی خان با داد گفت: میخواستی یازده نشی!
بنیامین لبخندی زد و گفت: میخواستم و نمیخواستم ؛ به هرحال یازده شدم شما هم منو با تسمه ی کولر زدی ! نگو نزدم ! خوب نیست حاجی . مکه رفتی! تو این کوچه رو سرت قسم میخورن !
خاتون خندید …
بیتا هم میان گریه اش خندید و گفت: نه اشتی تون معلومه نه قهرتون!
مصطفی خان جلوی بنیامین ایستاد و گفت: تو خجالت نمیکشی پول لازم میشی به من نمیگی؟!
بنیامین که تازه نفسش جا امده بود گفت: دیگه شرمنده ! دفعه ی بعد !
مصطفی خان با داد گفت: دفعه ی بعد و بیخود ! برو سرکار… ! ادم وقتی زن نداشته باشه نمیتونه پول جمع کنه !
بنیامین کنار حوض زانو زد و حینی که یک مشت اب به صورتش میزد گفت: چشم زن میگیرم !
خاتون با غر گفت:تو بیخود میکنی ! مگه دیگه مثل آنا میتونم عروس داشته باشم؟!
بنیامین نفس راحتی کشید و رو به بردیا گفت: دستت طوری شد؟!
حاج اقا به سمت بردیا چرخید و ارنجش را وارسی کرد که بردیا خودش گفت: هیچی نیست یه خراشه …
با صدای زنگ در ، بیتا با لحن ارامش بخشی گفت: مرتضی اومد … تو رو خدا بس کنید !
بنیامین خنده ای کر دوگفت: فکر کنم همه اشو شنید …!
کمی خودش را مرتب کرد و به سمت در رفت ، در را که باز کرد مرتضی مات و مبهوت گفت: جنگ جهانی سومه؟!
خاتون خدا مرگم بده ای گفت و مرتضی با جعبه ی شیرینی داخل شد و گفت: صداتون تا سر کوچه میاد …
و نگاهی به صورت خیس و رد باریک خونی که روی چانه ی بنیامین راه افتاده بود انداخت و ارام گفت: طوری شده؟!
خاتون اهسته گفت: صلوات بفرستید … بیاید تو !
مرتضی جلو رفت و با مصطفی خان سلام علیک کرد.
بردیا خاکی بود و ارنجش را می مالید .
مصطفی خان نگاهی به قیافه ی مرتضی انداخت و گفت:چیزی نشده بابا جان .دعوای پدر وپسری بود ! حل شد.
مرتضی خندید و گفت: الحمدالله !
و دستش را پشت مرتضی گذاشت وبه داخل هدایتش کرد !
بنیامین در را بست و بردیا گفت: لبت هنوز خون میاد !
بنیامین با پشت دست گوشه ی لبش را پاک کرد و بردیا با چشمهای پر اشک گفت: انقدر منو به خودت بدهکار نکن ! یه بلایی سرخودم میارما !
بنیامین لبخندی زد که گوشه ی لبش درد گرفت وگفت: هزار بار گفتم هر غلطی میخوای بکنی بکن ولی یه جوری که هیچکس نفهمه ! نکه عالم و ادم و خبردار بشن! خوشم میاد رفیقم نداری پشتت دراد !

بنیامین با پشت دست گوشه ی لبش را پاک کرد و بردیا با چشمهای پر اشک گفت: انقدر منو به خودت بدهکار نکن ! یه بلایی سرخودم میارما !
بنیامین لبخندی زد که گوشه ی لبش درد گرفت وگفت: هزار بار گفتم هر غلطی میخوای بکنی بکن ولی یه جوری که هیچکس نفهمه ! نکه عالم و ادم و خبردار بشن! خوشم میاد رفیقم نداری پشتت دراد !
کمربند مصطفی خان را از جلوی در برداشت که بردیا گفت: ولی تو رو دارم بنیامین !
بنیامین به سمتش چرخید و ابروهایش رابالا داد و گفت: عالیه . الان لابد باید با این جمله سفت بغلت کنم و بگم مرسی داداش. نه؟! چی پیش خودت فکر میکنی بردیا؟ هرگندی بزنی یکی هست جمعش کنه ! لابد با خودت میگی : یه ابلهی هست که تمام کاسه کوزه هایی که من میشکنم و راست و ریس کنه…نه؟! برات شدم چینی بند زن ! هی تو بشکن و من بند بزن !
خنده ی عصبی ای کرد و گفت: تو راجع به من اینطوری فکر میکنی ؟! یه گوش دراز !
بردیا یک قدم جلو امد و خواست حرفی بزند که بنیامین با اشاره ی دست گفت: ببین پسرجون ! منطقی بخوایم به قضیه نگاه کنیم . من حتی اسمم بنیامین نیست ! حتی تاریخ تولدمم اونی نیست که تو شناسناممه ! هیچ نسبتی هم باهات ندارم … ! نه هم خونتم… نه یه برادر ناتنی ام حتی ! نه هیچ چیز دیگه !یه غریبه ام که بر حسب قضا و قدر بینتون بُر خوردم ! بچه نیستم که با یه جمله ی تو خر بشم ! بدتر از همه اینکه انقدر منو احمق فرض نکن ! خب؟!
بردیا نفس عمیقی کشید و گفت: نمیخواستم ناراحتت کنم!
بنیامین کمربند را دست به دست کرد و گفت: جدی ؟! خیلی عالیه ! همینکه نمیخوای کسی و ناراحت کنی خودش قدم بزرگیه !
بردیا دستی به صورتش کشید وگفت: معذرت میخوام . میدونم بخاطر دردسرهایی که من درست کردم تو گیر افتادی… زندگیت رفته رو هوا … ولی باور کن من … من نمیخواستم اینطوری بشه ! اگر الان زمان به عقب برگرده هیچ وقت حرفهایی که شنیدم رو به آنا نمیگفتم… به تو نمیگفتم … هیچوقت به روت نمیاوردم که تو …
بنیامین میان کلامش گفت: موضوع همینه بردیا. زمان به عقب برنمیگرده! یه روز مجبور میشی تاوان تمام حرفهاتو خودت پس بدی نه دیگران !
بردیا با اخم گفت: تو خودت خودتو انداختی وسط ! من امشب نخواستم تو تاوان قمار منو بدی !
بنیامین نیشخندی زد وگفت: اره . و امشب اخریش بود ! دیگه به من هیچ ربطی نداره بردیا ! نه زندگیت. نه فکرت.نه کارایی که میکنی ! دیگه رو من حساب نکن ! چون به گفته ی خودت من هیچ نسبتی باهات ندارم ! حداقل بذار بیست و چهار ساعت از حرفی که میزنی بگذره بعد نظرتو عوض کن! بعد سعی کن منو یه گوش دراز با دم اضافه فرض کنی!
بردیا نفسش را فوت کرد و گفت: من حداقل صد بار بابت همه چیز ازت معذرت خواستم ! من ادم قدرنشناسی نیستم !
بنیامین سری تکان داد و گفت: میدونم … میدونم تو چقدر قدرشناسی… میدونم چی تو ذهنت میگذره ! میدونم بردیا .همشو میدونم !
-اگر میدونستی با من اینطوری حرف نمیزدی !
بنیامین نفسش را فوت کرد و گفت: چطوری باید حرف بزنم باهات بردیا؟!
بردیا با کلافگی گفت: خیلی دلت میخواد الان بری به بابا بگی به خاطر من دروغ گفتی… ! خیلی دوست داری پته ی منو بریزی رو آب … واسه همینه که انقدر با کینه با من حرف میزنی… !
کمربند را بالا برد و گفت: بردیا من هیچ کینه ای ازت ندارم… هرکاری هم برات بکنم منتی نیست که پدر و مادر تو واسه ی من کارها کردن که تا اخر عمر نفس کشیدنمم بهشون مدیونم ! ولی محض رضای خدا انقدر منو احمق فرض نکن ! منو خر تصور نکن بردیا !
بردیا پوفی کرد وگفت: اینطوری نیست بنیامین . تو برادر منی حداقل اگر برادرمم نیستی و هیچ نسبتی هم با هم نداشته باشیم ! ما باهم بزرگ شدیم همیشه پشتم بودی … همیشه حمایتم کردی… همیشه کنارم بودی ! تو گفتی منو بخشیدی بنیامین … خودت گفتی !
بنیامین پوزخندی زد و گفت: من بخشیدمت اما فراموش نکردم ! این یادت نره . هیچوقت یادت نره!
و بدون انکه مجال حرف دیگری به بردیا بدهد سلانه سلانه وارد خانه شد !

با صدای باز وبسته شدن در چشمهایش را باز کرد ، با دیدن زنی جلوی درب اتاق ایستاده بود ، چشمهایش را مالید .
دلش میخواست غلت بزند … اما همانطور با چشمهای باز به زن نگاه میکرد که نگاهش خیره و سرد بود!
صدای غیژ لولای در باعث شد خواب به کل از سرش بپرد …
کف دستش را روی تشک گذاشت و روی تخت نشست .
با نور کمرنگ چراغ خواب ابی رنگاش نگاهی به دور واطراف انداخت …کوشی روی تخت نبود …
همانطور که روی تخت نشسته بود ارام صدا زد: مامان؟!
آنا جوابش را نداد …!
از چهارچوب در کمی فاصله گرفت … به ارامی وارد اتاق شد.
اهسته به سمتش می امد …
رهام پتویی که به پایش پیچیده بود را کنار زد وباز گفت: مامان؟!
آنا چیزی نمیگفت …
پایین تخت ایستاده بود ، به رو به رو نگاه میکرد . رهام پاهایش را از تخت اویزان کرد ! پایش روی کوشی رفت و صدای اهنگ خارجی کودکانه اش کل فضای اتاق را پر کرد .
انا به سمتش چرخید … سرد و بی روح با چشمهای باز نگاهش میکرد!
رهام کوشی را بغل کرد وبا اضطراب گفت: مامان باز اونجوری شدی… !
انا با همان چشمهای باز به سمت رهام امد.
رهام با ترس کوشی را به سمتش پرت کرد و با جیغ گفت: مامان اینطوری نکن من میترسم !
آنا حرف نمیزد … حتی کوشی هم به صورتش برخورد نکرده بود ! هیچ واکنشی نشان نداد ! بی تفاوت نگاهش میکرد !
صدای موزیک کوشی قطع شد .
رهام از اتاق بیرون رفت.
با صدای بلندی گفت: بابا البرز… بابا البرز…
دستش را به دستگیره برد …
چند بار ان را بالا و پایین کرد … در اتاق قفل بود !
آنا از اتاق رهام بیرون امد.چشمهایش هیچ تغییری نکرده بود ، حتی حرف هم نمیزد! …
رهام با جیغ گفت: مامان من میترسم !
-…
رهام با بغض گفت : مامانی… مامان آنا …
-…
با دو در نشیمن بالا به سمت اتاق البرز رفت … حینی که به در مشت می کوبید گفت: بابا البرز…
رویش را به سمت انا چرخاند.
همانطور پشت به در لگدی با پایش به در کوبید !
آنا چند قدم دیگر به رهام نزدیک شد …
رهام به گریه افتاده بود !
آنا نزدیکتر شد !
رهام با جیغ بلندی به سمت پله ها دوید …
تاریک بود !
آنا بالای پله ها ایستاده بود … چیزی نمیشنید … چیزی هم نمیدید !
رهام جیغی کشید و فضا روشن شد!

البرز از طبقه ی پایین چراغ را روشن کرد !
آنا سرگردان در نشیمن بالا راه میرفت! با دیدن رهام که پایین پله ها افتاده بود با هول به سمتش رفت !
-رهام… رهام … پسرم ؟!
تکانی نخورد !
با نگرانی موهای رهام را کنار زد …صورتش را بالا گرفت .. از بینی اش خون می امد … با هول بغلش کرد و از پله ها بالا دوید !
دستگیره ی سفت درب اتاقش را محکم پایین کشید و به سمت خودش هل داد و در را باز کرد !
رهام را روی تخت خواباند و تلفن را برداشت.
با حرص گفت: بردار لعنتی ! بردار…
صدای خواب آلودی از پشت خط گفت: بله … ایرج الان چه وقتِ…
البرز با دلهره گفت: فرح بخش خودتو برسون ! نوه ام … نوه ام از بالای پله ها پرت شده پایین !
درب اتاق ها باز و بسته میشد…
لبش را گزید و فرح بخش که هوشیار شده بود از ان سوی خط گفت: چی شده؟! کی از پله ها افتاده پایین ؟!
با صدای بلندی گفت: رهام… نوه ام! فرح بخش نمیتونم ببرمش بیمارستان ! زودترخودتو برسون !
فرح بخش هول گفت: باشه باشه … الان میام !
البرز تلفن را سمتی پرت کرد و بالای سر رهام نشست …
دستی به پیشانی اش کشید و صدایش زد : رهام… بابا جان؟!
موهایش خیس از خون بود !
ازروی تخت بلند شد و از اتاق بیرون دوید …
آنا پشت درب اتاق خودش ایستاده بود ، بی توجه به او از کابینت کمک های اولیه ی اشپزخانه دو بانداژ برداشت و دوباره به اتاق برگشت.
موهای رهام را کنار زد ، زخم کوچکی بود ، بانداژ را دور سرش پیچید .
رهام چشمهایش نیمه باز بود !
کارش که تمام شد اشفته از صدای درهایی که باز و بسته میشد از اتاق بیرون زد …
انا در نشیمن می چرخید !
دستش را گرفت و به اتاقش برد …! حواسش به کف دست خونی اش نبود !
وادارش کرد روی تخت دراز بکشد ؛ انا با چشمهای باز به سقف نگاه میکرد …
به سرعت از اتاق خارج شد و درب اتاق را رویش قفل کرد .
لباس خوابش را با پیراهن و شلواری عوض کرد … ! به رهام نگاهی کرد … ارنج وساعدش کبود شده بود !
دستی به صورتش کشید ! دو هفته ی دیگر تولدش بود !
مطمئن نبود باید به بنیامین زنگ بزند یا نه !
کلافه در اتاق قدم میزد… به ساعتش نگاه کرد ! از سه صبح گذشته بود … !
با صدای زنگ ، از ایفون نشیمن بالا درب را باز کرد .
زیر لب خدا را شکر کرد که خودش را زود رسانده بود ، همانطور که با دو از پله ها بالا می امد البرز گفت: اینجاست … تو این اتاقه…
فرح بخش کیفش را دست به دست کرد بالای سر رهام نشست و گفت: عمو جان … صدای منو میشنوی؟!
شست دو دستش را روی صورت رهام گذاشت و پلکش را به پایین کشید و البرز گفت: نصرت وضعش وخیمه؟
چراغ قوه ی کوچکی را در چشمهای رهام انداخت و گفت: عمو… صدای منو میشنوی؟!
البرز نگران پرسید : باتوام جواب بده !
فرح بخش تشر زد: این بچه که بیهوشه !
البرز نگران گفت : پس چی؟!
نبض مچ دست رهام را توی دستش گرفت و گفت: ایرج چرا نبردیش بیمارستان؟! من فکر نمیکردم بیهوش باشه !
البرز کلافه گفت: نصرت یه کاری بکن !
فرح بخش با صدای بلندی جواب داد : چرا این بچه رو نرسوندی بیمارستان ؟! من چه کار میتونم بکنم… بیهوشه … از بینیش خونریزی داره! ممکنه ضربه مغزی شده باشه… من فکر کردم یه مسئله ی ساده است ، یا انا طوریش شده … این بچه هوشیار نیست ایرج!
با حرص گفت: به جای اینکه با من یکه به دو کنی … ببرش بیمارستان !
فرح بخش با چشمهای گرد شده گفت: من ببرمش بگم چه نسبتی باهاش دارم؟! ایرج برای چی نرسوندیش بیمارستان … باید سی تی بشه ! این بچه هوشیاری نداره حالیت میشه چی میگم؟!
با دلهره فریاد زد : اره… حالیم میشه ! ولی نمیتونم تو این شرایط برسونمش بیمارستان نصرت. یه عکاس منو ببینه چی میتونم جواب بدم! میشم نقل محافل خبری ! این روزا همه دنبال سوژه ان نصرت !
با نگاه مشکوکی ور اندازش کرد و پرسید : این وقت شب چطوری از پله ها افتاده پایین ؟!
البرز حرفی نزد و فرح بخش گیج گفت: من یه روانپزشکم ! این بچه دستش شکسته ، سرش اسیب دیده !
دستهایش را توی جیب شلوارش کرد وگفت : نصرت هرکاری لازمه بکن !
فرح بخش با تاسف رهام را بغل زد و گفت : مادرش کجاست ؟!
جوابی نداد … اصلا جوابی نداشت تا بگوید !
فرح بخش هم تمایلی به شنیدن جواب نداشت !
نگاهی به پیشانی خونی البرز انداخت و گفت: خودتم اسیب دیدی؟!
سرش را به علامت نه تکان داد و فرح بخش با قدم های بلندی از اتاق خارج شد و از پله ها پایین رفت.
تا دم در مشایعتش کرد … به محض اینکه اتومبیل فرح بخش در پیچ کوچه گم شد ، خودش را بالای سر آنا رساند…
باید بیدارش میکرد !
باید آنا را بالای سر رهام می فرستاد !

با کش وقوسی از جایش بلند شد … خانه سوت و کور بود . بعید میدانست کسی بیدار باشد ، حوله اش را برداشت و از پله ها بالا رفت .
درب اتاق بردیا نیمه باز بود ، سرش را ازلای در تو برد .
خواب بود.
پوزخندی به پوزیشن خوابش زد و وارد حمام شد.
بعد از اصلاح و دوش به اتاقش برگشت ، پیراهن یشمی رنگ و شلوار همرنگش پوشید و از خانه خارج شد .
صف نانوایی شلوغ بود ، جایش را به کسی سپرد و از کنار سوپرپنیر وخامه و عسل گرفت.
با دو سه همسایه ی قدیمی سلام علیک کرد و بالاخره نوبتش شد .
وقتی در قفل در کلید انداخت ، به ارامی در را باز کرد . خاتون بیدار بود …
بدون روسری مقابل تلویزیون ایستاده بود … حواسش به بنیامین نبود .
ارام جلو رفت . خواست با یک حرکت بترساندش که با دیدن موهای تراشیده ی پس سرش و جای بخیه ی بزرگی کیسه ی پنیر وخامه و عسل از دستش افتاد …
خاتون با هینی به عقب برگشت.
با دیدن بهت بنیامین دستش را از جلوی صورت پایین اورد !
تازه یادش افتاد روسری ندارد !
بنیامین مادرش را دور زد ودوباره پشت سرش قرار گرفت ! خط بخیه را دنبال میکرد … موهای نیمه سیاه و نیمه قهوه ای و نیمه سفید مادرش تازه قد دو سه سانت درامده بود …
اما میتوانست خط بخیه را واضح و تمام و کمال ببنید !
ماتش برده بود.
خاتون دستی به سرش کشید وگفت: مادر موهام درمیاد !
بنیامین خفه گفت: جراحی کردی؟!
خاتون جوابش را نداد و گفت: چرا عسل خریدی مادر … داشتیم عسل !
بنیامین باز گفت: تو سرتو جراحی کردی؟!
خاتون ارنجش را گرفت و به سمت اشپزخانه برد وگفت: نه مادر یه عمل کوچیک بود !
نان را از بنیامین گرفت وگفت : چقدر زود بیدار شدی !
با هول و ولا داشت سفره می انداخت که بنیامین لب صندلی نشست و گفت : چرا به من نگفتی؟! من نباید میدونستم؟! من نباید میفهمیدم؟! تو چند وقته سرت روسری میکنی ؟!
خاتون لبخندی زد و حین برش دادن نان سنگک گفت: حالا طوری نشده که مادر … اون اولا نمیخواستم پانسمان سرمو ببینم ! بعدم گفتم موهای پشت سرم بلند بشه … بعد دوباره !
-چرا نگفتی خاتون؟!
خاتون با خجالت گفت : چی میگفتم … وسط اون همه ماجرا که تو با زندگیت داشتی؟! توده ی تو سر من شده بود قوز بالا قوز ! طوری نشده که مادر! الان خوب خوبم ! خدا رو شکر خوش خیم بود … یه جراحی کردند و تموم !
بنیامین همانطور گیج نگاهش میکرد …
خاتون لبخندی زد وگفت: چای طول میکشه دم بکشه ! مادر این قوری لب پر شده … یه دقه بلند شو از اون بالا یه قوری به من بده …
بنیامین فقط به خودش ناسزا میگفت.
خاتون خنده ای کرد و گفت: حاجی میگفت بنیامین گفته چرا یهو با حجاب شده ، روسری سر میکنه … از من رو میگیره ! خب مادر چیه پس سر من تراشیده تو ببینی … من همش به حاجی گفتم از این روسری ناراحت بشه کمتره تا جای عمل منو ببینه !
بنیامین از کابینت بالا قوری را به دست مادرش داد و خاتون گفت: مادر چرا کار نصفه انجام میدی ؟! درش هم بده !
بنیامین در قوری را هم داد و خاتون شیر اب را باز کرد وگفت: میخوای برات نیمرو عسلی درست کنم؟!
بنیامین دستی به پیشانی اش کشید و به کانتر تکیه داد .
خاتون کنارش ایستاد و گفت: مادر من که خوبم ! چرا خودتو اذیت میکنی ؟!
بنیامین پوفی کرد و با حرص گفت: این قضیه ی طلاق نبود میفهمیدم ! حداقل انقدر ادم حسابم نکردید که بهم بگید نه ؟! انقدر غریبه شدم ؟!
خاتون در قوری را کف اشپزخانه انداخت و گفت: دیگه اینو نگی ها ….
ضربه ی ارامی به بازوی بنیامین زد و گفت: دیگه نگی ها ! این همه خون و دل نخوردم که برو بر وایسی تو روم بگی من غریبم ! ازتنها کسی که حلالیت نگرفتم قبل عملم تو بودی ! گفتم بمیرم از بچه ام نخواستم منو ببخشه …
بنیامین خم شد و خاتون را سفت بغل زد …
خاتون روی سرش را بوسید و گفت : الهی قربون قدت برم. تو کجا غریبه ای ! تب کردی بالای سرت بودم… دیکته خواستی من گفتم … دستت شکست گریه هاش مال من بود ! یک ساعت دیر رسیدی من مثل اسپند رو اتیش بودم… تو خودت بچه داری … زبونم لال یه خار تو پای رهام بره چی میشی مادر ؟! فکر کردی با بردیا و بیتا فرق داری واسم؟! تو عزیزترم هستی … بخدا لال بشم اگر دروغ بگم ..
بنیامین لبخندی زد و گفت : میدونم… ولی باید میگفتی …
خاتون با کمردرد وزانو دردش خواست خم شود که بنیامین خودش زودتر در قوری را برداشت و دستش داد .
-مادر میگفتم… وسط اون همه اشفتگی زندگیت منم میشدم یه دلیل نگرانی ! وقتی به حرفم گوش ندادی ، گفتم طلاق نگیرید … گفتم اشتی کنید ! گفتم اصلا دو ماه جدا زندگی کنید … پاتونو کرده بودید تو یه کفش ! با لجبازی خواستید حرفتونو به کرسی بنشونید ! الان خوبید ؟! خوشید؟!
بنیامین سکوت کرده بود !
خاتون دوباره گفت: نگو چرا به من نگفتی … میگفتم چه توفیری داشت مادر ؟! یه نفر دیگه هم نگران میشد ! بعدم من خوب شدم … بزنم به تخته، سرپا شدم …
و با لا اله الا اللهی نگاهی به در قوری انداخت وگفت: اینم لب پر شد !

بند کیف لپ تاپش را روی شانه جابه جا کرد و از اسانسور خارج شد .
دست چپش را بالا اورد ، ساعت هشت و ربع بود …
با قدم های ارامی وارد شد ، فرشته پشت میز نبود … ! با تعجب نگاهی به فضای خالی انداخت .
صدای رازی از پشت در اتاق بسته اش می امد …!
بی حوصله به سمت اتاق رفت و تقه ای به در زد .
رها بفرماییدی و گفت و بنیامین داخل شد. با دیدن چهره های اشنا ابروهایش بالا رفت .
رازی لبخندی زد وگفت: بفرمایید اقای بدیع .
روی صندلی سرراهش کنار امیرعلی نشست . فرشته با لبخند اهسته سلام کرد. جوابش را داد.
زیر میز با امیر علی دست دادند . با تکان سربا عرشیا فرد که مسئول سابق بخش ورزشی هفته نامه اش بود سلام علیک کرد .
سرش را چرخاند. نگاهش شیطان مینا مشفق مستقیم روی صورتش بود. لبخندی زد ! بخش هنر و شعر وادبیات هفته نامه با او بود !
محمد حسین حاجت … بخش اقتصاد و آمار را اداره میکرد . انگشت سبابه و وسطش را به شقیقه اش زد و برای بنیامین ادای احترام کرد . دست اخر هم هومن کاشف پرور مسئول فناوری و اطلاعات و صفحه چینی هفته نامه که درست رو به رویش بود و با تفن همراهش بازی میکرد و حواسش به بنیامین نبود !
بنیامین زیر گوش امیرعلی غر زد : بچه های هفته نامه رو جمع کردی اینجا که چی بشه ؟
امیرعلی همانطورکه خودش را مشغول گوش دادن نشان میداد گفت: بیچاره ها شیش ماهه کار و زندگی ندارن ! بد کردم اینجا معرفیشون کردم ؟!
هومن سرش را از پچ پچ امیرعلی بالا برد و با دیدن بنیامین شوکه نگاهش کرد.
بنیامین برایش سری تکان داد و هومن لبخند پهنی زد که رها با تشر گفت: اقایون اتفاقی افتاده؟!
جفتشان به صورت رها نگاه کردند که مثل مبصرها پشت میزش ایستاده بود !
بنیامین سکوت کرد .
هومن هم حرفی نزد .
رها لبخندی زد و گفت: امیدوارم بتونیم همکاری خوبی داشته باشیم . باید خدمتتون عرض کنم که هدف ما از راه اندازی و ثبت شرکت رازی عرضه و ارائه ی محصولات نوین و با کیفیت در حوزه ی سلامت پوست ، مو و زیبایی هست .
بورشوری را بالا گرفت و ادامه داد: در حال حاضر ما دومین نماینده ی معرفی و توزیع این محصولات هستیم ! نمیتونم بگم تنها نماینده ی رسمی و انحصاری ! اما میشه گفت ما اولین گروهی هستیم که سعی داریم تا باهمکاری هم بتونیم محصولات رو به به جا و درست بین مردم عرضه کنیم!
قرار بر این هست که در این شرکت با هم و در کنار هم در زمینه ی خرید ، فروش ، صادرات ، واردات ، پخش ، بسته بندی و توزیع اولیه ی محصولات بهداشتی با هم همکاری داشته باشیم ! البته بخش معرفی هدف فعلی ماست که بواسطه ی طرح های جناب بدیع ، …
سرها به سمت بنیامین چرخید !
ناچارا گردنش را کمی بالا و پایین کرد و رها گفت: ما زودتر میتونیم محصولات رو معرفی و در اختیار عموم قرار بدیم ! کارهای ابتدایی برای طراحی پوستر و اجاره ی بیلبورد انجام شده … و …
با صدای تلفن همراه بنیامین کلامش قطع شد !
بنیامین عذرخواهی کوتاهی کرد و تماس آنا را رد کرد .
رها رشته ی کلام را از دست داده بود .
با مکث کوتاهی سعی کرد جمله اش را از سر بگیرد … اما نمیدانست کجا بود.
بنیامین ارام گفت: اجاره ی بیلبورد !
-اها… درسته ! عرض کردم . کارهای اولیه برای پخش تبلیغ بین عموم انجام شده … طرح های اولیه هم توسط جناب بدیع کلید خورده ! از شما دوستان عزیز میخوام که حتما در …
باز صدای تلفن بنیامین بلند شد .
رها کلافه گفت: میتونید جواب بدید اقای بدیع !
بنیامین با عذرخواهی کوتاهی تلفن را دم گوشش برد …
بین بقیه ی اعضا پچ پچ شد.
بنیامین یک جمله گفت: سرکارم ! نمیتونم حرف بزنم …
خواست قطع کند که صدای مردانه ای امد وگفت: قطع نکن!
تعجب کرد ! خط آنا بود… اما صدا ، صدای البرز !
سکوت کرد.
البرز در یک جمله گفت: رهام از پله ها افتاده ! بیا بیمارستان “…” !
و تماس قطع شد !
هنگ کرده بود … حتی نمیتوانست دهانش را باز و بسته کند … یا پلک بزند … یا در جواب رها رازی که پرسیده بود : میتونیم ادامه بدیم …
بگوید خفه شود !
هیچ کاری نمیتوانست بکند … ! دهانش خشک خشک شده بود ! ضربان قلبش بالا رفته بود …
شاید چند ثانیه طول کشید که به خودش امد … سریع از روی صندلی بلند شد …
برخورد پایه های صندلی با کف سرامیک باعث ایجاد صدای ناهنجاری شد !
رها با تعجب به قامت ایستاده ی بنیامین نگاهی انداخت و پرسید: جایی تشریف میبرید اقای بدیع؟!
نمیتوانست ضربان شدت گرفته ی قلبش را کنترل کند … نمیتوانست باعث ترشح بزاق در دهان خشکش شود … حتی نمیتوانست جواب بدهد.
رها کلافه ازسکوت بنیامین باز خواست سوالش را تکرار کند که بنیامین لب زد: باید برم !
و از پشت میز بیرون امد.
رها با اخم گفت: شما با بیست دقیقه تاخیر اومدید اقای بدیع !
بنیامین دستش را درموهایش فرو کرد مبادا به سمتش حمله کند ومشتی در دهانش فرود بیاورد !
از لای دندان های کلید شده گفت: پسرم بیمارستانه !
با صدای هین مینا و فرشته و زیر نگاه متعجب و مردانه ی هومن و محمدحسین و عرشیا و امیر علی ، بنیامین به در نزدیک شد و رو به رها که ماتش برده بود با لحنی که معلوم بود چقدر نوسان دارد و مرتعش است گفت: میتونم برم؟!
رها سرش را سریع تکان داد.
با صدای فرشته که به امیرعلی گفت: تو هم برو … نمیتونه رانندگی کنه !
رها با تایید گفت: شما هم برید !
امیرعلی پا تند کرد و از اتاق بیرون رفت !
از اسانسور استفاده نکرده بود … صدای پایش می امد … که چطور از پله ها می دوید .
تعلل برای بالا امدن اسانسور جایز نبود ، در راه پله ها دوید … بنیامین از نگهبانی بیرون زد .بی توجه به اتومبیلی که برایش بوق زد و نا سزایی گفت ، درب اتومبیلش را باز کرد.امیرعلی با دو ، خودش را رساند و با دو ضربه به شیشه اشاره کرد ، پشت فرمان ننشیند!
بنیامین با یک حرکت خودش را روی صندلی شاگرد پرت کرد.
امیرعلی پشت فرمان قرار گرفت و فقط پرسید: کدوم بیمارستان؟!

امیرعلی پشت فرمان قرار گرفت و فقط پرسید: کدوم بیمارستان؟!
بنیامین خودش هم نشنید کجا را گفت !
کمربندش را هم نبست ، امیرعلی تند میرفت… ارنج هایش را روی زانوهایش گذاشت و با کف دست شقیقه هایش را فشار میداد .
امیرعلی با لحن ارامی گفت: کی بهت خبر داد؟! آنا بود؟!
بنیامین جواب نداد .کامش مثل زهرمار بود…
امیرعلی دستش را روی پای بنیامین گذاشت و گفت: نگران نباش. اتفاقی نیفتاده !
بنیامین باز هم چیزی نگفت …
امیرعلی هنوز کامل مقابل بیمارستان پارک نکرده بود که بنیامین در را باز کرد و خودش را بیرون پرت کرد …!
حتی نفهمید چطور تمام مسیر از نگهبانی تا ورودی بیمارستان را دوید …
مقابل اطلاعات روی پیشخوان خم شد و گفت: یه پسر بچه بستری شده ، به اسم رهام بدیع !
زن با چند کلیک روی صفحه کلید مکثی کرد و گفت: طبقه ی دوم … بخش جراحی !
زانوهایش شل شد …
اگر امیرعلی ارنجش را نگرفته بود همان جا پهن زمین میشد!
امیرعلی نگاهی به قیافه ی بنیامین انداخت و گفت: هنوز که نمیدونی چی شده …
کشان کشان به سمت اسانسور رفتند …
در اتاقک فلزی یک پیرمرد روی ویلچر بود ، امیرعلی دگمه ی دو را زد ! شاید اندازه ی یک سال برایش گذشت !
درهای اسانسور که باز شد ، نگاهی به صندلی های انتظار انداخت ! نه خبری از آنا بود … نه البرز !
بیشتر شبیه یک شوخی کثیف بود تا واقعیت !
پشت درهایی که رویش علامت ورود ممنوع چسبیده بود ایستاد … حتی نمیدانست باید از چه کسی بپرسد ….
دستی روی شانه اش امد .
به عقب چرخید .
مرد مسنی با سلام کوتاهی دستش را جلو برد و گفت: فرح بخش هستم !
بنیامین اخم کرد …
بازدمش را فوت کرد و فرح بخش ارام گفت: بهتره که بشینی ! بنظر نمیاد حالت مساعد باشه !
همانطور که مقابلش ایستاده بود گفت: پسرم کجاست؟!
فرح بخش خونسرد گفت: اتفاق خاصی نیفتاده ! دیشب از پله ها افتاد . ما هم رسوندیمش بیمارستان !
بنیامین کلافه با صدای بلندی گفت: الان کجاست؟!
فرح بخش کمی در کلامش تسریع داد وگفت: متاسفانه دستش شکسته بود . بردنش اتاق عمل برای جراحی !
بنیامین کف دستش را روی پیشانی دردناکش فشار داد و گفت: دستش ؟!!!
مکثی کرد و باز گفت: دستش شکسته … از دیشب ؟! الان باید به من بگید ؟! الان باید ببرنش اتاق عمل ؟!
فرح بخش با ارامش گفت: جراحی سختی نیست . نگران نباش! دکتر شیفت شب رو قبول نداشتم ! قراره یه اتند با اعتبار عملش کنه !
و کاغذی را به سمتش گرفت و گفت: بهتره اینم امضاکنی تو پرونده اش درج بشه ! من فقط تونستم صحبت کنم کارای عمل رو انجام بدن !
بنیامین کمی تلو تلو خورد !
امیرعلی وادارش کرد روی صندلی بنشیند !
حتی نمیتوانست مفاد برگه را بخواند !
بنیامین بی هوا انتهای برگه ی رضایت را امضا کرد و گفت: ساعت چند این اتفاق افتاد ؟! آنا کجاست؟ اون البرز احمق کجاست ؟! کجا این اتفاق افتاد !
فرح بخش شانه اش را فشار داد و گفت: اجازه بده پرونده ی رهام تکمیل بشه همه رو برات توضیح میدم !
بنیامین مات و مبهوت به در ودیوار نگاه میکرد …
امیرعلی از اب سرد کن در یک لیوان یک بار مصرف برایش اب ریخت و گفت : بیا اینو بخور. اروم باش ! من و تو هزار بار دستمون شکسته !
بنیامین لیوان را پس زد و نالید : امیر … آنا رهام و همینطوری ول نمیکنه! امیر چی شده …
و کمرش روی همان صندلی تا شد و با پنجه هایش به موهایش چنگ زد !
امیرعلی کلافه راه میرفت .
سر و کله ی فرح بخش پیدا شد .
کنارش نشست و گفت : جراحیش کوچیکه نگران نباش !
بنیامین سخت سر سنگینش را بالا اورد و گفت: به من میگید چی شده یا نه؟!
فرح بخش با لحن ارامش بخشی گفت: دیشب حول وهوش ساعت سه رهام ازپله ها افتاد …
بنیامین خشک لب زد : چرا ؟!
-بعدش هم من رسوندمش بیمارستان ؟!
بنیامین با حرص داد زد: چرا شما؟! مگه مادر و پدر بزرگش مردن که شما پسر منو برسونی بیمارستان؟! چرا همون دیشب با من تماس نگرفتید؟!
فرح بخش مقابلش ایستاد و گفت: فکر نمیکردیم قضیه جدی باشه … بعد هم ازمایش و عکس برداری انجام شد… گفتم پزشک شیفت شب رو قبول نداشتم . تا الان صبر کردیم… چون واجبم نبود که بهت زنگ بزنیم ! الانم که اینجایی !
بنیامین مات گفت: پسر من تمام دیشب و با درد خوابیده؟!
فرح بخش تند گفت: نه نه … دیشب به محض اینکه بهوش اومد بهش مسکن زدن . اتفاقا شب ارومی رو داشت نگران نباش !
بنیامین چشمهایش از حدقه بیرون زد و گفت: مگه رهام بیهوش شده ؟!!!

فرح بخش مکث کرد.
امیرعلی دخالت کرد وگفت: بنیامین سرجات بشین ! اصلا حالت خوب نیست !
گیج روی صندلی وا رفت و با ناله گفت: محض رضای خدا درست بگید چی شده ! چه بلایی سر پسرم اومده؟! چرا انقدر خرد حرف میزنید؟!
فرح بخش مقابلش خم شد و گفت: دیشب رهام از پله ها افتاد …
بنیامین لب زد: رهام عادت نداره شبا از خواب بیدار بشه ! چرا بیدار شده؟!
فرح بخش شانه ای بالا انداخت وگفت: نمیدونم بنیامین ! حتی البرز هم نمیدونه ! یا انا …
بنیامین پوزخندی زد وگفت: مگه میشه؟!
فرح بخش کلافه گفت: ساعت سه صبح بود … رهام از پله ها افتاد ! منم رسوندمش بیمارستان . بیهوش بود. سرش یه اسیب جزیی …
بنیامین باترس گفت: ضربه مغزی شده؟!
-نه … خدا رو شکر نه ! تو سی تی اول که ازش گرفتیم دیشب عارضه ای نبود !
امیرعلی ارام گفت: خدا رو شکر.
فرح بخش کمرش را صاف کرد و گفت: نگران نباش. من خودم از دیشب پیشش بودم ! دیشب بهوش اومد … بعد هم برای اینکه درد نکشه بهش مسکن دادن و خوابید !
-چرا البرز نیاوردش بیمارستان ؟! مادرش کجاست ؟!
-اینا رو بعدا خودت از البرز بپرس ! چون من نمیدونم !
بنیامین زیر لب زمزمه کرد : چند تا پله افتاده؟!
فرح بخش سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: نمیدونیم بنیامین !
بنیامین مچ دست چپش را مالش داد و گفت : اگر از بالا افتاده باشه یعنی دستش خرد شده!
امیرعلی کنارش نشست و گفت: نگران نباش بنیامین! اتفاقی نمیفته … الان عملش تموم میشه ! میبینیش ! پسر انقدر خودخوری نکن !
بنیامین با لحن صریح و گرفته ای شمرده گفت: امیرعلی من نمیفهمم …چرا البرز نرسوندتش بیمارستان؟! چرا آنا نرسوندتش بیمارستان؟! چرا شما؟؟؟ چرا روانپزشک همسر سابق من که از قضا پسرش وکیل زن من بوده باید پسر بیهوش و دست شکسته ی منو ساعت سه صبح برسونه بیمارستان؟! مگه مادرش و پدربزرگش مرده بودن؟! چرا کسی دیشب به من نگفت؟! خودم میومدم !
فرح بخش چیزی نگفت.
امیرعلی شانه اش را می مالید …
بنیامین به زمین نگاه میکرد ! به سنگ های الوده ی کف بیمارستان خیره شده بود !
دو هفته ی وارد دنیای هفت سالگی اش می شد! با یک دست شکسته !
درهای اتاق عمل باز شد ، پزشکی بیرون امد.
بنیامین سرش را بلند کرد ، فرح بخش به سمتش رفته بود ، امیرعلی و بنیامین با هول جلو رفتند.

3/5 - (1 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x